فرد خان کورماتسو

فرد خان کورماتسو یک روزی طبق معمول از خواب بیدار شد و دست و رویی شست و اصلاحی کرد و رفت سر کارش و شنید که دیگه جاش اونجا نیست. نه به خاطر اینکه جوشکار بدی بود، یا به خاظر اینکه آدم نامنظمی بود، یا اخلاق نداشت. از زمانی که جنگ جهانی شروع شده بود، موج ضد ژاپنی هم راه افتاده بود و آقای کورماتسو هم گرفتار این قصه شده بود. از شغل بعدی هم که اخراج شد، دیگه امیدی به کار نداشت. بعد هم ژاپن به امریکا حمله کرد و فرمان اجرایی روزولت امضا شد که همه امریکاییهای ژاپنی‌تبار باید برن اردوگاه. آقای کورماتسو آدمی نبود که زیر بار این حرفها بره. از نظر خودش هم هیچ کار اشتباهی نکرده بود و حتی توی ژاپن هم به دنیا نیومده بود که حمله ژاپن رو به خودش مربوط بدونه.

آقای کورماتسو توی شهر محل تولدش پنهان شد، ولی پیداش کردن و دستگیرش کردن. از دولت شکایت کرد، دادگاه فدرال علیهش حکم داد، رفت دادگاه فرجام. دادگاه فرجام علیهش حکم داد، رفت دیوان عالی کشور. مردی بود خستگی ناپذیر. سایر ژاپنیهایی که به اردوگاه منتقل شده بود هم ازش دل خوشی نداشتن و یا تنها بود و یا از آزار زبانی امان نداشت. مدام بهش می‌گفتن که مگه نمی‌فهمه که حکومت ژاپن بده، نمی‌فهمه که حکومت ژاپن بوده که حمله کرده، پس چرا کوتاه نمیاد؟ و آقای کورماتسو هم می‌گفت که اینها رو می‌فهمه. چیزی که نمی‌فهمید این بود که این مسایل به اون چه ربطی داشتن؟ سرانجام در آخرین ماههای سال ۱۹۴۴، دیوانعالی کشور هم به ضرر آقای کورماتسو رای داد. دادگاه بالاتری نبود. قصه به سر رسید.

آقای کورماتسو بعد از جنگ ساکت و آروم موند. حرفی از این داستان حتی با خانواده‌اش هم نزد. توی شلوغیهای دهه شصت چند بار خواست توی دانشگاه حرف بزنه و دانشجوها بهش پریدن. این بار به این جرم که ترسو بودی و نجنگیدی و خواستی از طریق دادگاه بری جلو. آقای کورماتسو هم رفت توی عالم خودش. اون سالها هم گذشت. دانشجوهای پر شر و شور دهه شصت، جاافتادگان دهه هشتاد شدن و بالاخره زندانی کردن شهروندهای ژاپنی‌تبار محکوم شد. آقای کورماتسو باز صدا بلند کرد که می‌خوام این دولت اعتراف کنه که اشتباه کرده. سرانجام زندانیهای قدیم غرامت گرفتن، و گرچه به چشم ندیدم، اما فکر می‌کنم آقای کورماتسوی هفتاد ساله لبخند زیری زد.

آقای کورماتسو یک بار دیگه هم سر و کله‌اش پیدا شد، این بار هشتاد و چند ساله بود. یازده سپتامبر شد. توی شلوغی، صدای آقای کورماتسو اومد که گفت حواسمون باشه که به جرم خاورمیانه‌ای بودن علیه افراد تبعیض نشه. چهار سالی اینها رو گفت تا موقع رفتن فرد کورماتسو هم رسید. آقای کورماتسو مرد و ندید که یک روزی دیوانعالی کشور وسط دعوای ترول بن حکم می‌ده که هفتاد سال قبل دادگاه درباره پرونده کورماتسو اشتباه کرد. یا اینکه روزی میاد که کالیفرنیا روز فرد کورماتسو خواهد داشت. امروز اگر بود، تولد صد سالگیش بود. یادش گرامی.

Advertisements

سنجش پذیری

آقای کایرن ستییا می‌نویسد که یک روزی اگر ناگهان آمدم  گفتم سلام فلانی، امروز حس بخشندگیم گل کرده، یا ده میلیون از من قبول می‌کنی یا صد میلیون، یک انتخاب هم بیشتر نداری، هر آدم عاقلی می‌گوید صد میلیون، و یک روز هم غصه نمی‌خورد که چرا در این چالش ده میلیون را انتخاب نکرده. پول یک ارزش «سنجش پذیر» است و اگر داستان هیچ گیر دیگری نداشته باشد، صد از ده بهتر است. همانطور که درد یک ارزش «سنجش پذیر» است و اگر جای کاناپه اتاق پذیرایی را با انگشت کوچک پای راستت پیدا کنی و بین یک کمی درد و یک درد‌ جانفرسای لب‌سوز انتخاب داشته باشی، یک کمی درد را انتخاب می‌کنی و هرگز از عدم انتخاب عذاب الیم پشیمان نمی‌شوی.

بعد آقای ستییا می‌نویسد که ولی انتخابات زندگی تقریبا هرگز سنجش‌پذیر نیستند. یک رفیقی می‌گوید برویم شمال و دو روزی کنار خزر قدمی بزنیم، ولی شب جمعه تولد یک رفیق عزیز دومی است و آنقدر عزیز است که خزر را می‌گذاری باشد برای تابستان بعد و می‌روی مهمانی آن عزیز و تمام مدت یاد ماسه‌های خزری که الان زیر پایت چه حس و حالی داشتند. در میان حال اول مدام یاد حال دومی چون راه رفتن روی ماسه‌های خزر را با خوشحال کردن دوستی نمی‌شود سنجید. یا با سالها آموزش و مهارت و سابقه کار در مهندسی، یادت می‌افتد که شانزده هفده سالگی پزشکی را هم دوست داشتی و غصه می‌خوری که چرا پزشک نشدی. یا از مملکتت می‌روی یک جای دیگری و وضع و امورات بدی هم نداری، ولی مدام غصه می‌خوری که فک و فامیل و دوست و آشنا را نمی‌بینی. این انتخاب‌ها از ارزشهای «سنجش ناپذیر» می‌آیند و نتیجه‌اش اینکه همیشه بعد از انتخاب یکی، دومی با دگنک می‌زند توی سر آدم.
آقای ستییا می‌گوید که راستش چاره‌ای برای این ارزشهای سنجش ناپذیر ندارم، ولی هیچ‌کس و هیچ کتابی هم ندارد. ایکاش که می‌شد این انتخاب‌ها را جفت‌جفت داشت: دوستت شمع تولد را در حال راه رفتن روی ماسه‌های خزر فوت می‌کرد و هم پزشک بودی و هم مهندس و هم آنجا که زندگی می‌کنی می‌کردی و هم فک و فامیل و دوست و آشنا کنارت بودند، اما شدنی نیست. بعد می‌گوید که راستش قصد ندارم یک اسمی به یک چیزی بدهم و بگویم که حالا داستان حل شد و برو پی زندگی، ولی می‌خواهم بدانی  که ماهیت انتخابهای سنجش ناپذیر، یعنی تقریبا تمام انتخابهای زندگی، اینست که حسرت همیشه کنارشان هست. حسرت جزو ذات زندگی است. گاهی غیرقابل تحمل می‌شود ولی خیلی اوقات صرفا باید قبولش کرد و جلو رفت. قبل از اینکه آن سبو را بشکنی و آن پیمانه را بریزی، نیم نگاهی به سنجش‌پذیری یادت نرود.
پ.ن. ایده نوشته از کتاب Midlife, a Philosophical Guide از آقای Kieran Setiya. 

دغدغه‌های کنکوری

یکی از آن قدیمیها و صمیمیها پیغام داد که‌ خواهرزاده‌ام فردا انتخاب رشته دارد و دوست دارد که با تو‌ گپی‌ بزند و اگر دم دستی، صحبتی کنید و راهنماییش کن. بعد از یک چند باری که من‌ پیغام را نگرفتم و او نگرفت و‌ بالا و‌ پایین، بالاخره ساعت دوی صبح‌ ایران سعادت صحبت با جوان تازه‌کنکوری دست داد و صحبت از یمین و یسار و لاهوت و ناسوتِ دانشگاههای ایران کردیم. آن وسط هم من مدام تبصره می‌زدم که سالها‌ گذشته و حالا شاید شرایط فرق کرده باشد و آمریکا اینطوری است و ایران شاید آنطوری باشد و از این حرفها.

صحبت که تمام شد، فکرهای زیادی توی سرم بود که هر‌ کدامشان می‌توانند یک پست باشند. یعنی وقتی کسی که پدر و مادرش وقتی سال سوم عمران شریف بودی تازه ازدواج کردند و مزه کبابهای عروسی هم هنوز زیر دندانت است زنگ می‌زند که چه رشته‌ای انتخاب کنم، کلی فکر از ذهن آدمیزاد می‌گذرد و زندگی شخصی خودش را توی این نوزده ساله کلی مرور می‌کند. اما دردم اینجا این نیست. بعد از صحبت با دوست جوانمان به اینجا رسیدم که این چه برخوردی با سرنوشت یک آدم است که در هجده سالگی باید تصمیمی بگیرد که مسیرِ تا آخر عمرش را مشخص کند؟ این حالا تازه بهترین حالت این داستان است. یعنی این دوست جوان ما رتبه خیلی خیلی خوبی آورده بود و‌ از اول تا آخر حرف، بحثمان این بود که اگر انتخاب اول و دوم نشد حالا انتخاب سوم چه باشد. ولی حالا بگو در هجده سالگی انتخاب اول را قبول شد و در نوزده سالگی به این نتیجه رسید که علاقه و استعداد و ترجیحش جای دیگری است، این درست است که از هفت خوان رستم و دوازده خوان هرکول بگذرد تا برود آن رشته دومی؟

یعنی بنده که بیست و دو سال پیش انتخاب اولم را قبول شدم، از زیر هزار سیم خاردار سینه‌خیز نرفتم و از روی هزار دیوار نپریدم تا آخر بعد از سالها برسم به آنجایی که راضیم کند؟ یک شکل راحتتری نمی‌شد این قصه داشته باشد؟ یعنی آن روزی که من برحسب اتفاق با دوستی رفتم‌ کلاس ترمودینامیک رشته مهندسی شیمی و فکر کردم چقدر این درس را از درسهای عمران بیشتر دوست دارم، نمی‌شد که با استاد راهنما صحبت کنم و دو تا درس از‌ مهندسی شیمی بگیرم بلکه‌ آنجا‌ توانایی بالیدنم بیشتر بود؟

این رفقای عزیز ما که‌ از دانشگاههای آمریکا چندی یکبار‌ می‌آیند ایران سفر‌ و‌ یک سخنرانی می‌کنند که تا‌ انتقال حرارت در‌ محیطهای متخلخل دوی پیشرفته نگرفته باشی حرفهایشان را نمی‌شود فهمید، تا به حال کسی ازشان‌ پرسیده که توی آمریکا که استاد راهنمای دانشجوهای هجده ساله لیسانس هستند دانشگاه چه‌ خط و خطوطی برایشان تعیین کرده و چه آموزشها دیده‌اند؟ تا به‌حال برای کسی تعریف کرده‌اند که فهرست دانشجوها که دستشان می‌رسد، زیر اسم بعضیهایشان خط کشیده شده و‌ یک یادداشت کوچولو دارد که این اولین نسلی است که از خانواده‌اش وارد دانشگاه شده و هوایش را داشته باشید که یک وقت انصراف ندهد؟ کسی ازشان پرسیده آن طرف دنیا تغییر رشته چقدر راحت‌ است؟ خیلی‌ کار سختی است‌ که به این دوست ما بگویند که شما می‌دانی مهندسی دوست داری، سال اول ریاضی و فیزیک و معارف و دو تا درس دیگر را بگیر، بعد بین این سه تا رشته مهندسی با کمک استاد راهنما یکی را انتخاب کن؟

یک سری چیزهایی راستش نه سیاسی هستند، نه هزینه چندانی دارند، نه مساله تهاجم فرهنگی هستند، نه به مذهب ارتباطی دارند، نه حتی تغییر کلانی در سیستم کنکور احتیاج دارند. صرفا یک انعطاف کوچکی هستند برای راحتتر شدن زندگی جوان هجده ساله‌ای که می‌داند ریاضی دوست دارد، ولی نمی‌داند که پنجاه سال آینده زندگیش را باید به عنوان مهندس شیمی بگذراند یا مکانیک یا عمران یا برق. از هفتصد نفر ورودی هفتاد و چهار شریف دو نفر رشته‌هایشان را عوض کردند، هر دو هم از موفقترین بچه‌های رشته جدید شدند. اگر سیستم کمی راحتتر و انعطاف‌پذیرتر بود و از روز اول اینطور درک شده بود که با یاری استاد راهنما راحت می‌شود رشته را توی دانشگاه عوض کرد، شاید خیلی‌های دیگر امروز شادتر و خوشحالتر بودند. سالهاست این قصه دغدغه من بوده، اگر دغدغه شما هم هست، دست به دست بچرخانید بلکه برسد به دست کسی که یک گره‌ای از کار باز کند. به امید موفقیت همه دوستانی که امسال کنکور دادند هستم.

برای بیست ژوئن روز جهانی پناهندگان

خانه را هرگز کسی ترک نمی‌کند
مگر اینکه خانه دهان کوسه شده باشد
فقط وقتی به سوی مرزها می‌دوی
که همه شهر را ببینی که با تو می‌دوند
همسایه‌ها سریعتر از تو می‌دوند
نفس در گلوهایشان خون شده
پسری که با او به مدرسه رفتی
همان که پشت کارخانه قدیمی حلبی‌سازی چنان بوسیدت که سرت گیج رفت
اسلحه‌ای بزرگتر از خودش در دست دارد
خانه را وقتی ترک می‌کنی
که خانه نمی‌گذارد بمانی
خانه را هرگز کسی ترک نمی‌کند مگر آنوقت که خانه به دنبالت می‌دود
با گدازه در زیر پا
با خون گرم روان در بدنت
هرگز به این کار فکر نکرده بودی
تا تیغ، تهدیدها را روی گردنت داغ زد
و حتی آن روز هم سرود ملی را با خودت، زیر نفست حمل کردی
پاسپورتت را در دستشویی فرودگاه که پاره می‌کردی
زار می‌زدی انگار هر تکه دهان‌پرکنِ کاغذ
می‌گفت که برنخواهی گشت
باید بفهمی
که هیچ‌کس بچه‌هایش را در قایق نمی‌نشاند
مگر اینکه آب از خشکی ایمنتر باشد
کسی کف دستهایش را
زیر قطارها
یا کالسکه‌ها
نمی‌سوزاند
کسی شبها و روزهایش را در شکم یک کامیون به خوردن روزنامه به جای غذا نمی‌گذراند
مگر اینکه مسافت طی‌شده از یک سفر تنها پرمعناتر باشد
کسی زیر نرده‌ها نمی‌خزد
دل انسانها نه کتک خوردن می‌خواهد
نه دلسوزی
کسی کمپهای پناهندگی را انتخاب نمی‌کند
یا آن بازرسیهای برهنه را
که بدن را با درد رها می‌کنند
یا زندان را
چون زندان امنتر از شهری از آتش است
و یک مامور زندان
در شب
بهتر است از کامیونی پر از مردانی که همه شبیه پدرت هستند
هیچ‌کس به دلخواه قبولشان نمی‌کند
هیچ‌کس هضمشان نمی‌کند
هیچ پوستی به آن کلفتی نیست
آن «بروید خانه
سیاهپوستان
پناهندگان
مهاجرین کثیف
پناهجویان
که شیره کشور ما را می‌کشید
کاکاسیاههایی با دستهای دراز
که بویی می‌دهند عجیب
و وحشی
به کشور خودشان گند زده‌اند و حالا
نوبت کشور ما شده»
چگونه این کلمات
این نگاههای کثیف
روی پشتت می‌لغزند و می‌روند؟
شاید علت این است که این مشت و لگدها
به سختی قطع عضو نیستند
یا شاید کلمات از حس
چهارده مرد بین پاهایت نرمترند
یا شاید فحش خوردن
از خاک خوردن
و استخوان خوردن
و دیدن بدن تکه‌پاره فرزندت
ساده‌تر است
دلم می‌خواهد بروم خانه
ولی خانه دهان کوسه است
خانه لوله تفنگ است
و کسی هرگز خانه‌اش را ترک نمی‌کند
مگر اینکه خانه به دنبالت تا ساحل دویده باشد
مگر اینکه خانه به تو گفته باشد
که باید پاها را تر و فرزتر کنی
لباسهایت را پشت سر رها کنی
از میان صحرا سینه‌خیز بروی
هروله‌کنان از میان اقیانوس بدوی
غرق شوی
پولهایت را ذخیره کنی
گرسنگی محض باشی
گدایی کنی
غرورت را فراموش کنی
زنده ماندنت مهم است
هیچ‌کس خانه را رها نمی‌کند
تا خانه صدای عرقٰ‌کرده‌ای باشد در گوشت
بگوید
برو
از من فرار کن
نمی‌دانم من چه شده‌ام
ولی این را می‌دانم که امروز
هر جایی از اینجا امنتر است.
خانم وارسان شایر، شاعر انگلیسی-سومالیایی، برای تمام پناهندگان جنگی دنیا

در کلیسای سن‌لورنزو دخمه‌ای است

در خود
به جست وجویی پیگیر
همت نهاده ام
در خود به کاوشم
در خود
… ستمگرانه
من چاه میکنم
من نقب میزنم
من حفر میکنم.
احمد شاملو — ققنوس در باران

۱. چهل و سه سال‌ پیش اتاق را پیدا کردند. یک سری پله تنگ و تاریک و پرپیچ و خم می‌رفتند پایین و می‌خوردند به یک اتاق مخفی. دو متر در نه متر، با هفتاد نقش نفس‌گیر روی دیوارها. هر چند هیچ‌ نقشی امضا نداشت، ولی طرحهای آقای میکل‌آنژ را نمی‌شد اشتباه گرفت. چهل و سه سال گذشت تا دیروز بالاخره اعلام کردند که کار، کار خود استاد است. سالها نشسته بود و روی دیوارهای اتاق یکی‌یکی طرح زده بود، بعد هم گذاشته بود برای ما آیندگان و رفته بود.

۲. آقای میکل‌آنژ از آن آدمهای رادیکال و شجاع و نترس تاریخ هنر است. در بیست و شش سالگی با زور و بلا و خواهش و التماس، کلیسای فلورانس را قانع کرده بود که این یک تکه عظیم سنگ مرمری را که سالهاست این بیرون مانده بدهید من برایتان بتراشم. از این آقای داوینچی و دیگران بگذرید، اینها این کاره نیستند. یک ماه هر روز نگاهش کرده بود و دو سال هر روز تراشیده بودش و مجسمه داود را خلق کرده بود تا نماد رنسانس شود. سقف کلیسای سیستین را که می‌خواستند نقاشی کنند، از قصه‌های انجیل نقاشیها داشت و فکر کرده بودند آقای میکل‌آنژ آن نقاشیهای پیشین را یک کمی بزک دوزک می‌کند. به جایش کلنگ آورده بود و همه را خراب کرده بود و تاریخ هنر را عوض کرده بود. آن روزی که گفته بود «بزرگترین خطر برای بیشتر ما بلندپروازی و نرسیدن نیست، بلکه تعیین هدفهای حقیر و رسیدن به آنهاست.» شوخی نداشت.
۳. بعد همین آقای بلندپروازِ جسورِ نترس می‌رفته می‌نشسته توی اتاق دو در نهش و تنهایی روی دیوارهای طولانی اتاق طراح می‌زده. مثل طرحهای انسانهای اولیه روی دیواره‌های غارها. آن طرحها که یک روزی فکر می‌کردیم کار یک سری سبیل‌کلفت است که می‌رفتند شکار و بعد اتفاقات شکار را روی دیوارهای می‌کشیدند و پنج سال پیش معلوم شد که اکثر طراحان و نقاشان زن بودند. یعنی سی‌هزار سال پیش یک زنی نشسته بوده توی غارِ شووه، و نقاشی می‌کرده که همه رفته‌اند شکار و من مانده‌ام اینجا با یک سری بچه وق‌وقو و یک سری آدم غرغرو‌. توی کله من اینهاست و دلم می‌خواهد اینجا باشم که می‌کشم، ولی به جایش گیر افتاده‌ام توی این غار. این یک ذره دیوار گوشه خلوتِ ما باشد.
۴. آقای برایان لیتل یک روزی در Me, Myself, and Us نوشت که آدمها پیچیده‌تر از این هستند که با یک کلمه «درونگرا» و «تطابق‌پذیر» و «روان‌پریش» و «وظیفه‌شناس» و «تجربه‌پذیر» تعریف شوند. هر آدمی، بسته به پروژه‌های شخصیش باید آن چیزی بشود که نیست. مثال می‌زند که من آدمی هستم درونگرا، ولی پروژه شخصیم استاد دانشگاه بودن است. باید با دانشجو تعامل کنم و در گردهماییها سخنرانی کنم و در امور اداری دانشکده شرکت کنم. همه این برونگراییها که تمام شد ولی، یک گوشه خلوتی می‌خواهم که بروم آنجا و از دنیا و مافیها ببرم و درونگرا باشم. برسم به آن «خود» واقعی. می‌گوید که هیچ‌جا اگر برای آن گوشه خلوت نباشد، من را بعد از سخنرانیهای بزرگ توی دستشویی گردهمایی پیدا می‌کنید. خلوتم رفته آنجا. دیروز که گفتند نقاشیهای این اتاق دو در نه مال آقای میکل‌آنژ بوده، فکر کردم این هم خلوت آقای میکل‌آنژ. پروژه شخصیش این بوده که جهان هنر را عوض کند. می‌رفته و با کلیسا بحث می‌کرده که «توی این سنگ مرمر یک فرشته می‌بینم. بگذارید بتراشم و آزادش کنم.»، با مدیچیها سر پولِ طراحی کلیسایشان چانه می‌زده، با کلیسا بحث می‌کرده که این سقف سیستین را باید خراب کرد و طرحی نو برانداخت، همزمان با دوستانش علیه مدیچیهای حاکم توطئه می‌کرده، بعد شب از یک سری پله تنگ و تاریک می‌رفته پایین و خلوت خودش را پیدا می‌کرده و از هیاهو جدا می‌شده. مثل آقای برایان لیتل بعد از یک سخنرانی بزرگ، مثل زن‌ غارنشین، مثل من، مثل شما. همه انسانهای تاریخ آن یک گوشه خلوت را می‌خواهند که آنجا خودشان باشند.

شمال غربی لُپ راست

۱. نشسته بود روی زمین و اشک توی چشمهایش بود و از طلاقش می‌گفت، که آقای همسر پسر خوبی بود، ولی هرچه کردند کنار نیامدند. نگران بود که پسر شش ساله‌شان خیلی اذیت شده. سعی کردم دلداری بدهم که پیش می‌آید و زندگی قابل پیش‌بینی نیست و هر دو هنوز جوانید و اینجا وسط این مزارعه ذرت فاصله‌ها کم است و بچه با وجود طلاق با پدر و مادرش بزرگ می‌شود و از این حرفها، اما به بیراهه می‌زدم. می‌گفت بزرگترین اشتباهشان زود بچه‌دار شدن بوده‌. فرزند شش ساله در یک ازدواج هفت ساله.

۲. نشسته‌ام توی واشنگتن و از فیس‌بوک عکسهای عروسی دوستم را نگاه می‌کنم. همسر سابق نجار بود، همسر جدید کتابدار است. همسر سابق قدبلند بود و لاغر، همسر جدید تپل است و کوتاه. یک عکس سیاه و سفید عروس و داماد را نگاه می‌کنم و تازه متوجه می‌شوم که عروس حامله است. از روز اشکها و آهها، همان روزی که زود بچه‌دار شدن بزرگترین اشتباه دنیا بود و قبل از بچه‌دار شدن باید از ازدواج چند سالی می‌گذشت، سه سال گذشته. لپ‌تاپ را می‌بندم و می‌روم توی فکر که آدمیزاد کلا به تئوریهای خودش هم در مورد زندگی پابند نیست.
۳. سر کارم. خیلی تازه‌ام. بگو سه ماه است که شروع کرده‌ام به کار. همکارم آمده که یک سری محاسباتِ آلودگی هوا و ذرات معلق کرده‌ام که نتیجه‌اش این شده که فلان شرکت باید نزدیک یک میلیون دلار برای رفع آلودگیش خرج کند. فقط نگرانم که چطور برای کارفرما این عدد را توضیح بدهم. یک میلیون دلار. یک هفته‌ای هر روز می‌آید و همین قصه را تکرار می‌کند. روز آخر محاسبات را می‌فرستد برای من که کنترل کیفیت کنم و خودش می‌رود قدم می‌زند و هوایی می‌خورد که وقتی کارفرما پشت تلفن داد زد «چی؟؟؟؟ یک میلیون دلار؟؟؟؟» خودش را نبازد. نگاه می‌کنم. یکجا تقسیم به دوهزار را یادش رفته. از فرط تازه‌کاری خودم را باور نمی‌کنم. دوباره نگاه می‌کنم. همکارم از در می‌آید تو. قبل از اینکه باز بگوید «یک میلیون دلار»، توضیح می‌دهم که آن آلودگی که حساب کرده بود دوهزار تُن نیست و یک تن است، می‌تواند بعد از یک هفته بیخوابی آسوده بخوابد و کارفرما هم لازم نیست کار خاصی بکند. از خوشحالی بالا و پایین می‌پرد. دو هفته بعدش یک سری دیگر محاسبات می‌فرستد برای کنترل کیفیت، باز تقسیم به دوهزار را یادش رفته. دو هفته بعدش سری سوم، باز به همچنین. آن روزها برایم عجیب بود، امروز بعد از ده سال فهمیده‌ام هر آدمی یک نقطه کوری دارد، اشتباههای محاسباتی هم همیشه از همان نقطه کورند. این یکی تقسیم به دوهزار را فراموش می‌کرد، یکی دیگر‌ ترتیب آلاینده‌ها را همیشه اشتباه می‌کند، آن سومی فرمولهای محاسباتیش همیشه یک‌چیزی کم دارند. آدمها اشتباهاتشان را همیشه تکرار‌ می‌کنند.
۴. همه اینها ساعت پنج و چهل و هفت دقیقه صبح آمد جلوی چشمم. دوشی گرفته‌ بودم و اصلاح می‌کردم که‌ بروم سر کار، یاد دوستی افتادم که همیشه اصلاح یک تکه از ریشش را‌‌ فراموش می‌کرد. درست آن قسمت شمال غربی لپ راست. صاف و تمیز و اصلاح‌کرده می‌آمد با یک خط نازک مشکی که آن بالا یک طرف لپ جا مانده بود. دلیلش هم همیشه این بود که آینه بخار داشت. یک بار‌ یادش نمی‌افتاد که این یک تکه لامذهب را من همیشه فراموش می‌کنم، این بار حواسم باشد. اینکه عاقل از یک سوراخ دو بار گزیده نمی‌شود راستش فقط ضرب‌المثل است، در عالم واقع اشتباهاتمان را همیشه تکرار می‌کنیم. کسی هم اگر به رویمان بیاورد، جوابمان اینست که آینه بخار داشت. آینه دنیای ما ولی راستش همیشه یک بخاری دارد و‌خواهد داشت. آدم همیشه یا وسط کار و درس و عشق و عاشقی و عیش و خوشی است و یا وسط زجر و حرمان‌. گاهی راحتتر است که هر بار دنبال آینه نگردد. صرفا یک دستی به صورتش بکشد و ببیند که آن تکه ریشی که دفعه قبلی جا مانده بود، آن قسمت شمال غربی لپ راست، این دفعه هم جا مانده یا نه.

نوبل

نشسته بود و سرش را گرفته بود توی دستهایش. به عبارت «تاجر‌ مرگ» فکر می‌کرد. همیشه در ثروت غرق بود و در شهرت و در موفقیت. نه همسری داشت و نه فرزندی که به ارث فکر کند، و نه وقت و حوصله‌ای که به‌ میراث. همیشه کار‌ بود و کار‌ و کار‌ و اختراع تازه‌تر و امور مالی کارخانه‌های مختلف اسلحه‌سازی‌. اما «تاجر مرگ»؟ این یکی جدید بود. شاید هم راست می‌گفتند. مگر نه که پدرش مین زیردریایی اختراع کرده بود و خودش با اختراع دینامیت ثروتمند شده بود؟ مگر نه که پدرش اسلحه‌های جنگ کریمه را تهیه می‌کرد و خودش کارخانه‌های تولید آهن و فولاد را به کارخانه‌های توپ و تانک‌ تبدیل کرده بود؟ کسی که تمام زندگی خودش و‌ پدرش به تولید تیر و تفنگ گذشته، چرا باید میراثش گل و بلبل باشد؟

به برادرش فکر کرد: «بدبخت لودویک». لودویک همیشه در باکو مشغول استخراج نفت بود و زیاد‌ کاری با‌ تجارت مرگ نداشت. بعد از سالها کار‌ سخت، حالا که مرده بود، روزنامه‌ها با برادر معروفترش اشتباهش گرفته بودند که «تاجر‌ مرگ، دکتر‌ آلفرد #نوبل، دیروز مرد. مردی که ثروتش را با پیدا کردن راههای سریعتر برای کشتن آدمهای بیشتر جمع کرده بود.» فکر کرد که نه میراث من، که میراث کل خانواده نوبل همین خواهد بود. همین تجارت مرگ. لودویک که رفت، ولی باید یک فکری کرد. این بار اشتباه شده، ولی چند سال دیگر که سر را‌ زمین بگذارم و بروم، همینها را باز برایم خواهند نوشت.

هفت سال با این فکرها گذشت. هفت سال بعد از‌ مرگ لودویک و آگهی ختم اشتباه، آلفرد در باشگاه سوئدیهای پاریس، نود و چهار درصد ثروتش را وقف کرد تا هر ساله جوایزی به پنج نفر در پنج رشته که «فارغ از ملیت به پیشرفت بشریت کمک شایانی کرده‌اند» اهدا شود‌. یک سال بعد، آقای نوبل‌ جان به جان‌آفرین تسلیم کرد و چند سال بعد از آن اولین جایزه نوبل اهدا شد. به نام مردی که هفت سال به خاطر یک آگهی ختم اشتباهی به‌ آنچه از خودش به جا می‌گذارد فکر کرده بود.

روز زن

این خستگی،
مال دیروز و امروز نیست
ارثی است
که از اعقابم رسیده است
عباس کیارستمی – گرگی در کمین

۱. استخر تفریحی شهر ما یک سرسره مرتفع عظیم‌الجثه‌ای دارد که سی و چهل ساله‌ها هم از آن وحشت دارند و‌ دختر من دو ساله که بود، عاشق این سرسره بود. می‌رفت به سمت پله‌ها، یک‌ میله‌ای بین پله و دیوار بود که کمکی از آن تاب می‌خورد، بعد از پله‌ها بالا می‌رفت و خارج از نوبت از سرسره پایین می‌آمد. مفهوم صف و‌ نوبت را همانجا یادش دادم. انقدر ذوق سقوط آزاد داشت که همه را می‌زد کنار و می‌آمد پایین. یک‌ روزی وسط آن چند‌ ماه عاشقیش با سرسره استخر، مرد روس گردن‌کلفتی را دیدیم که با سر تراشیده و بازوهای سراسر خالکوبی و شکم‌ بزرگ، با پسر پنج‌ شش ساله‌اش ایستاده بود آن کنار. مرد به پسرک التماس می‌کرد که از پله‌ها بالا برو و از سرسره پایین بیا و پسرک می‌ترسید و زار می‌زد. بعد دختر من برای بار پنجاهم که از سرسره پایین آمد و باز رفت سراغ پله‌ها، مرد به زبان انگلیسی و با لهجه روسی درآمد که «ببین این دختره نمی‌ترسه، بعد تو پسری ولی می‌‌ترسی و گریه می‌کنی.» آن موقع چیزی نگفتم، از شنیدن حرفی که زمان بچگی من اتفاقا خیلی هم معمول بود چنان جا خورده بودم که زبانم قفل شده بود. بعد توی راه خانه دخترک توی ماشین خوابید و من فکر کردم که اگر این اتفاق یک بار دیگر افتاد، به جای قفل شدن زبان، یک‌ مختصر توضیحی بدهم که پسر شما گریه‌ می‌کند چون‌ می‌ترسد. آن هم هزار دلیل ممکن است داشته باشد. یا زودتر نیاورده بودیدش اینجا که عادت کند، یا کلا ترس از ارتفاع دارد، یا اینکه از اینهمه اصرار سرکار‌ مغزش قفل کرده‌. دلیلش هر چه هست، شما بیجا می‌کنی که برای بالا بردن پسر خودت، به زور می‌خواهی دختر من را بیاوری پایین. آن هم نه که مثلا این از تو کوچکتر است و نمی‌ترسد، بلکه دختر است و قرار است بترسد و تو‌ پسری و قرار است نترسی.

۲. برای روز زن، اول می‌خواستم داستان خانم هریت تابمن‌ (https://t.me/farnoudian/7) را اینجا‌ بازنویس کنم. بعد فکر کردم از یک خانم ایرانی داستانی بنویسم. بعدش ولی، فکر کردم که روز زن، روز آدمهایی که در طول زندگی شاخ‌ غول شکسته‌اند نیست. روز همه است. روز آدمهای عادی. روز آدمهایی که صبح بیدار می‌شوند و فکر می‌کنند که یک روز دیگر را باید به شب برسانند و دوست دارند که برابر با هر انسان دیگری، نه به صرف جنسیتشان، بلکه به صرف انسانیتشان از محیط زندگیشان سهم برابر داشته باشند و قصه زندگیشان را نظریه تکامل و درصد چربی بدن و غلظت تستوسترونشان تعریف نکند و مجبور نباشند از بدو تولد یک جاده سربالایی را طی کنند که یک نفر دیگر برایشان تعریف کرده. روز زن روز نابغه‌ها و ساختارشکنان و بااراده‌ها نیست، روز آدمهای هر روزه است. روز دخترهایی که از سرسره استخر بالا می‌روند و گوشه‌چشمشان هم مدام به تخته شیرجه است. روز آدمهایی که شاید دلشان خواسته بمانند خانه و هر روز لوبیا پاک کنند و غذا درست کنند و از بچه‌ها مراقبت کنند، و یا دلشان خواسته بروند و سعی کنند تا دنیا را‌ زیر و‌ زبر کنند؛ و هر راهی را که انتخاب کردند، می‌خواهند واقعا انتخاب کنند ونمی‌خواهند که جنسیتشان برایشان از پیش تعیینش کند، که یک سبیلی آن بالا باد به غبغب بیندازد که «دلم نمی‌خواد‌ زنم کار‌ کنه.» نمی‌خواهند که زحمتهایشان برای کار خانه همه به حساب «وظیفه» باشد و برای کار بیرون به حساب «اختیار».

۳. روز زن مال شکستن کلیشه‌هاست. پیش‌زمینه آن روزی است که دخترها همه کامل و پسرها همه شجاع نیستند. روزی که ناامنیهای گوشه و کنار روح همه ما لزوما توی قالبها نمی‌روند. آن روز فقط هم مال زنها نیست. آن روز کسی سر پسرهای روسِ کنار سرسره استخر هم به صرف جنسیتشان هوار نمی‌زند.

ذهن زیبا

یک علی آقای ف هست یک جای دنیا که یک سفر لندن با تمام خرج و مخارجش از من طلبکار‌ است. این علی آقا کیست، راستش بی‌خبرم. ممکن است علی آقا فرهنگ باشد یا فرمنش. شاید هم فر ایزدی نداشته باشد و‌ فرسوده باشد یا فرتوت. ممکن است عرب باشد و علی فاروق باشد، یا پاکستانی باشد و علی فرنواز. در هر حال ولی سفر لندنش را طلبکار‌ است. قصه یک روز سرد زمستانی طرفهای ده و نیم صبح شروع شد. دو ساعتی بود مشغول کار بودم که ایمیل رسید. بازش کردم. خیلی رسمی و پرطمطراق نوشته بود «آقای دکتر فرنود، به این وسیله از سرکار دعوت می‌شود تا به هیئت اجرایی کنفرانس توکسیکولوژی زیست‌محیطی (فلان) بپیوندید. کنفرانس ما در فوریه ۲۰۱۸ در لندن برگزار خواهد شد. برای اطلاعات بیشتر، لینک زیر را مرور کنید.» پوزخند زدم و فکر کردم که کوتاه بیایید شاهزاده‌های نیجریه‌ای، و باز برگشتم به کار.
ایمیل دوم سه هفته بعد رسید. خانمی که ایمیل اول را فرستاده بود، با لحن خیلی رسمی باز پرسیده بود که آیا دوست دارم عضو هیئت اجرایی باشم یا نه. وبسایت کنفرانس فلان را نگاه کردم، واقعی بود. خانم ایمیل‌دهنده هم واقعا از مسئولین کنفرانس بود. توضیح داده بود که اگر قبول کنم و عضو هئیت اجرایی بشوم، خرج اقامتم در لندن برای چهار شب پرداخت خواهد شد. فکر کردم از سم‌شناسی فقط می‌دانم که بادام‌زمینی افلاتوکسین‌بی دارد و سرطان‌زاست. یک جواب رسمی دادم که توکسیکولوژی اصلا تخصص من نیست و بعد هم‌ پرسیدم حالا چرا من و اسمم از کجا آمده؟ به چرا جوابی نداد و صرفا از ایمیلم تشکر کرد. هیئت اجرایی کنفرانس فلان هم بدون حضور من تشکیل شد.
چند هفته گذشت. داستان کنفرانس یادم رفته بود. طرفهای سه بعد از ظهر بود و داشتم کار می‌کردم که ایمیل رسید: «آقای دکتر فرنود، برای سفر مونیخ، اتاق سرکار را در مهمانخانه بنیاد رزرو کردیم. لطفا کارت شناسایی همراه داشته باشید تا کلید را تحویل بگیرید.» فکر کردم شاهزاده نیجریه‌ای به مونیخ نقل مکان کرده. یک آقای دکتر‌ فلانی هم کپی شده بود توی ایمیل. از روی آدرس ایمیل، وبسایت رو چک کردم. یکی از معروفترین بنیادهای تحقیقاتی توکسیکولوژی دنیا بود. شعبه اصلی در مونیخ بود و اتفاقا از وجود مهمانخانه تر و تمیز و مجللشان هم برای محققین مهمان نوشته بود. اسم آقای دکتر فلانی را قبلا شنیده بودم. از معروفترین توکسیکولوژیستهای دنیاست. اول فکر کردم شاید برادرم دارد می‌رود جایی کنفرانس و ایمیلهایمان را اشتباه کرده‌اند. اس‌ام‌اس را سریع پاسخ داد که جایی دعوت نیست. ایمیل زدم و گفتم که من در مونیخ اتاق نخواسته بودم. بعد ایمیل دکتر فلانی رسید و آب‌ دهانم خشک شد: «علی، مگه دیروز تو اسکایپ نگفتی میام مونیخ سخنرانی؟» سالها فکر می‌کردم در فیلم «ذهن زیبا» اغراق شده، ولی کم‌کم داشت باورم می‌شد که من در زندگی واقعی یک توکسیکولوژیست هستم و این زندگی مهندسی مشاور صرفا توهمات من است. از جایم بلند شدم و چند قدمی راه رفتم. فکر کردم کجا ممکن است دکتر فلانی را دیده باشم. آخرش تصمیمم را گرفتم و ایمیل زدم که احتمالا اشتباه شده و من شما نمی‌شناسم. باز جواب رسید که همونطوری که دیروز در اسکایپ توضیح داده شد، اگه دلم بخواهد می‌توانم در «بازار آزاد» هتل یا خانه بگیرم ولی در مونیخ باید ماهها برای یک محل مناسب صبر کنم. این بار با ترس و لرز جواب دادم که آیا یک درصد احتمال هست که یک شباهت اسمی باعث شده باشد که اسم من که به هر دلیلی در آدرسهای ایمیل ایشان ذخیره شده با اسم کس دیگری اشتباه شده باشد؟ مدتی سکوت شد، و بعد جواب بعدی رسید: «خیلی خیلی معذرت می‌خوام. حق با توئه. اسمها اشتباه شده بودن‌. لطفا ایمیلها رو پاک کن.»
گذشت تا امروز‌. از سر کار‌ برمی‌گشتم خانه و فکر می‌کردم که اگر ایمیل رفته بود برای یک آدم ناتو، احتمالا الان مجانی مشعول گردش در باواریا بود و شاید بهانه‌ای هم پیدا کرده‌ بود که تا اکتبر بماند آنجا و دمی هم به خمره بزند. به فکرم پوزخندی زدم. بعد ناگهان خشکم زد. این علی آقای ف که با من تشابه اسمی داشت، هر که بود، همانی بود که می‌خواستند دعوتش کنند برای هیئت اجرایی کنفرانس فلان. اول گفتم به دکتر فلانی ایمیل بزنم، بعد دیدم فوریه امروز تمام شده. علی آقای فرهنگ یا فرنوش یا فرسوده یا فرتوت یا فاروق یا فرنواز، فرصت شغلی و سفر مجانی لندن را از دست داد. گیرم‌ خبرش هم کنم تنها کاری که می‌تواند بکند این است که توی رزومه کاریش بنویسد «اگر دکتر فلانی ما را با این علی فرنود اشتباه نگرفته بود، دعوت‌شده به هیئت اجرایی کنفرانس فلان می‌بودم.» فکر کردم ولش کن. نداند بهتر‌ است. لااقل دلش نمی‌سوزد. کلیسای وست‌مینستر و رودخانه تیمز حالا حالاها سر جایشان هستند.

ولنتاین

۱. ایران یک روز سرد زمستان، دقیقا یک بیست و پنج بهمن سال هزار و سیصد و هشتاد و یک شمسی، حدود ساعت سه ربع کم بعد از ظهر عاشق شد. یادم هست که نشسته بودم توی شرکت که تلفن زنگ زد و دوستم پرسید که «برای ولنتاین چی کار می‌کنی؟» اول سعی کردم تظاهر کنم می‌دانم که ولنتاین چیست، بعد خواستم بپرسم، ولی آخرش به جز یک «ها؟» چیزی از دهانم درنیامد. انگار کن که کل ایران یک چیز جدیدی را در یک روز یاد گرفته بودند و من نه، بعد هم آموزش ولنتاین دریافت شد و به درجه سلوک رسیدم و من هم در این دانش سهیم شدم.

۲‌. آدمِ روزها نبودم هیچ‌وقت. ولنتاین که هیچ، روز پدر و مادر و معلم و این اخیرا دختر را هم هیچ‌وقت درک نکردم. مناسبتها معنی دارند، چهارشنبه سوری و عید و سیزده‌بدر و هزار چیز دیگر. روزهای بزرگداشت مادر و پدر و عزیزان ولی نه. بگو مثلا مادرها که زمان حاملگی رسما کلسیم استخوانهای خودشان را می‌دهند که استخوان بچه‌هایشان ساخته شوند. تربیت و ادب و تحصیل و کار و زندگی بماند، هر تار و‌ پود و سلول و بافتِ وجودمان مدیونشان است. اگر واقعا صبر کرده‌ایم که در سال یک روز بیاید که در آن یک روز یک مقدار بیشتر اظهار اخلاص و ارادت کنیم و بگوئیم که می‌دانیم هر ذره وجودمان از کجا آمده، راستش یک‌جای کار خیلی می‌لنگد. روز عاشقِ کسی بودن که عاشقش هستیم را هم به دلایل مشابه نمی‌فهمم. ایرادی ولی ندارد. پایه‌های جهان به فهم من استوار نیست. بعد هم‌ آن رنگرز تولید کننده رنگ قرمز و بافنده و فروشنده لباس قرمز باید نان بخورند و باید یک چند شبی باشد که رستورانها بدانند که غذایشان حتما فروش می‌رود و گل‌فروشها بدانند که کمی بیشتر سود می‌کنند و باید یک شبی باشد که دست‌فروش پیر پمپ‌بنزین در خانه ما دسته‌گلهایش را به راننده‌ها می‌فروشد و با لبخند می‌رود خانه. یک سری عاشق هم شاید همه قدرت روانیشان را جمع کنند و کلمات زیبا پیدا کنند و دل معشوق را شاد کنند و شادی دل هرگز چیز بدی نیست. سالها بعد چه یارِ امروز باشد چه نه، شاید قصه ولنتاین ۹۶ یک لبخندی بنشاند.
۳. ولنتاین دوم آمریکا بودم. درست سه هفته بود. بار اولی که توی این مملکت رفتم سلمانی. برف هم آمده بود که توی تکزاس واقعه بزرگی است. آقا ویلیِ پیرایشگر با آن کلاه کابوی و چکمه‌های پاشنه‌دارش تنها کسی بود که آن روز از ولنتاین حرف نزد و از برف حرف زد. من هم که هنوز به لهجه تکزاسی که یک چیزی شبیه سیم تلفنِ تلفنهای سیمی قدیمی موقع گره خوردنشان‌ است عادت نکرده بودم، هر بار لغت برف می‌شنیدم یک جمله در جواب می‌گفتم. بالاخره زجر کوتاه کردن مو در حال نفهمیدن حرف آقای پیرایشگر تمام شد و برگشتم خانه. لباس قرمزها فراوان بودند. همه تکزاسیها که آقا ویلی نیستند. بیشترشان به جای آن مدالیونِ روی سینه دل دارند.
۴. سال سوم باور عکسهای رسیده از ایران سخت بود. تلگرام و اینستایی نبود و ایمیل بود که فوروارد می‌شد. مغازه‌ها در حال تبلیغ ولنتاین و فروش شکلات و عطر و مردمی که همه توی وبلاگستان از ولنتاین حرف می‌زدند. سخت بود که یک رابطه‌ای برقرار کنی با آن ایرانی که دو سال قبلش تازه عاشق شده بود.
۵. سال چهارم ولنتاین نبود و سپندارمذگان بود. از یک جا کشف شده بود که یک روزی در ایران سپندارمذ داشتیم و حالا آنچه خود داریم ز بیگانه تمنا می‌کنیم. همه‌جای وبلاگستان دیده می‌شد که جوانان امروز ما بی‌خبرند که ما خودمان سه‌هزار سال پیش سپندارمذگان داشتیم. چرا ده روز صبر نکنیم و همان پنج اسفند جشن اسفندگان بگیریم؟ جوانان آن روز ولی زیاد نگران این داستان نبودند. کلا سرزمینی به قدمت سرزمین ما برای همه‌چیز یک مذگانی دارد، اما خوب پهلوان زنده را عشق است. این شد که راستش از سال پنجم قضیه دیگر عادی شد. نه خیلی صدای تعجبی از روبانهای قرمز مغازه‌ها آمد، نه سپندارمذگان به شدت سال قبلش شنیده شد، نه دیگر ولنتاین برای‌ کسی چیز عجیبی بود.
۶. حدود ساعت سه ربع کمِ امروز به وقت تهران پانزده سال شد که ایران عاشق شده. آنها که روز عاشقیِ ایران کوچولو بودند امسال برای خودشان ولنتاین داشتند و باورشان نمی‌شد که روزی بود یک جوان بیست و‌ پنج ساله در جواب «برای ولنتاین چی کار می‌کنی» می‌گفت «ها؟» جوان بیست و پنج ساله آن روز، امروز ساعت سه ربع کم به وقت تهران رفته بود بنزین بزند که یاد تاریخچه ولنتاین در ایران افتاد و رفت توی فکر. بعد ناگهان باران شروع شد و قطره‌های باران که روی صورتش نشست، یاد آهنگ ولنتاین آقای پل مک‌کارتنی افتاد که «اگر باران گرفت چطور؟ برای ما مهم نیست. به من گفت که یک روزی همین روزها آفتاب باز خواهد درخشید» و لبخندی به لبش نشست. هنوز هم آدم روزها نیست، ولی به وجود ولنتاین توی سالهایش عادت کرده.