انسانی دیگر در جستجوی معنا

دوستی داشتم، از سنگ هم پول درمی‌آورد. همه حیران و سرگردانِ یک ریال بیشتر بودند و این دوست ما هنوز به سی نرسیده برای خودش دبدبه و کبکبه‌ای داشت. روزی که تصمیم به مهاجرت گرفت، برعکس خیلیها که نگران درآمد هستند، کوچکترین دلشوره‌ای نداشت. می‌گفت پول همیشه آمده و بازهم می‌آید. همان هم شد. امروز در کانادا برای خودش زندگی دارد و کیا بیایی. اگر بپرسی چه می‌کند، خودش هم نمی‌داند. یعنی می‌داند که مثلا یک مغازه باز کرده ولی قادر به توضیح پایه‌ای اینکه چطور است که وارد یک کشور بیگانه می‌شود و بعد از یک سال برای خودش تجارتی زده نیست. تا آن روزی که به یاد می‌آورد جزو ذاتش بوده. آن مسائلی که جز ذات آدمیزاد هستند، توضیحشان سخت است. کاری را می‌شود توضیح داد که آگاهانه و مسوولانه شروع کرده باشیم و یاد گرفته باشیم، نه آن چه به هر دلیلی، دو و سه سالگی رفته توی بطنمان و یازده دوازده سالگی تثبیت شده و در بیست و اندی سالگی دارد میوه‌ می‌دهد. این داستان «معنی زندگی» هم برای من یک چنین چیزی است خو توضیحش برایم سخت است. شده که بنشینم فلسفه بخوانم و نظر دیگران را بفهمم. کتاب فرانکل را گذاشته‌ام کنار‌ تختم و تجربه‌اش از سختترین مصائب بشر را هر‌ هفته مرور کرده‌ام. با هندوها و بوداییها و سایر‌ ادیان و مذاهب حرف از فلسفه حیات زده‌ام. ولی دروغ چرا؟ در آن سختترین لحظه‌های زندگی هم فکر نکرده‌ام که این یعنی چه؟ که اصلا که‌ چی؟ و چون هرگز آگاهانه تلاش نکرده‌ام، مثل دوست مایه‌دارمان توضیحش سخت است‌‌. بعد هر روزِ خدا ایمیل می‌گیری که همه اینها را‌ می‌نویسی، خوب و قشنگ، مرسی. ولی این زندگی اصلا معنیش چیست؟ و می‌مانی معطل که چه بگویی‌. یک بار از فرانکل و انسان در جستجوی معنا نوشتم و خودم را هم قانع نکرد. دیگرانش بماند. امروز دوباره ایمیل آمد که برادر، فرانکل هم به دردم نخورد. معنیش چیست این لامذهب‌؟

چون از درون نمی‌شود خیلی قصه گفت، برویم بیرون‌ و از دیگران‌ بگوئیم و این سوال را شاید یک بار برای همیشه، حداقل در این نوشته‌های فرنودی ببندیم. اول اینکه یک سری مفاهیم انتزاعی را آدم خیلی جدی نگیرد شاید بهتر است. می‌شود نشست و تا ابد از معنی و دلیل زندگی فلسفه بافت – سالهای سال است که‌ می‌بافند و باز تمام نمی‌شود – ولی این راستش غیر از اینکه گره‌های کور‌ به‌ همان زندگی عادی آدمیزاد بزند زیاد دردی از کسی دوا نمی‌کند. دوستانی که این سوال را‌ می‌پرسند خیلی راستش به دنبال اینکه زندگی در ذاتش چه خبر‌ است‌ نیستند. دنبال این هستند که زندگی «برای من» یعنی چه؟ و آن چیزی که حل مشکل می‌کند تفکر‌ دائم نیست. عمل است. هر‌ پدر و مادری صدای گریه‌ نوزادش را که از اتاق کناری بشنود با تمام وجود می‌دود و بغلش می‌کند و احساسش اینست که بامعنی‌ترین کار دنیا را انجام داده. فکر‌ کن همانجا توی تختش دراز بکشد و فلسفه ببافد که بچه گریه‌ می‌کند، حالا معنی این زندگی برای‌ من چیست؟ معنا فرعِ عمل است. «آنچه اصل است از دیده پنهان است. ارزش گل تو‌ به قدر عمری است که پایش صرف‌کرده‌ای»*، نه آن فکرهای درازکش که حالا این گل یعنی‌چه.

این طرف داستان ولی‌ بماند، آن طرف داستان‌ را بگویم. شخصا دو نوع اتفاق دیدم که آدمها را چنان عوض کرده که تا قیام قیامت‌ حرف از «معنی و مفهوم» و «پوچی» نزدند و رسیدند به اصل‌. اتفاق اول که امیدوارم هرگز برای کسی نیفتد، بیماری صعب‌العلاج یا یک فاجعه‌ای توی زندگی بوده. طرف قبلش مدام فلسفه‌ می‌بافته و از آنها می‌گفته که سر پیچ اسم خودشان را گذاشته بودند هیچ**، و بعد از بلند شدن از تخت بیماری ارزش هر نفس را دانسته. باز از ته دل امیدوارم برای کسی پیش نیاید و‌ همه همیشه سالم باشیم. اتفاق دوم ولی، نه خط زدن آن افکار، که خط زدنِ آن «من» است. قصه‌ای‌ گوش‌می‌کردم چندی پیش از آقایی که برای اثبات خودش به پدرش رفته بود دنبال پول و تجارت و در بیست و چند سالگی بعد از فروش رستورانهای زنجیره‌ای به قیمت صدها میلیون دلار با یک آستین‌مارتین رفته بود دم منزل پدر که همه زندگیت آستین‌مارتین می‌خواستی، حالا بیا یک بوقی بزن. بعد خودش هم مانده بود که خوب حالا بعد از این زندگی یعنی چه؟ خودم را بکشم؟ چه کنم با این عمرِ دراز باقیمانده؟ اول رفته بود دنبال الکل و مواد و غیره‌ و آخرش رفته بود دنبال یکی از این شرکتهای دنبالِ‌معنی‌زندگی‌گرد و برده بودندش دورافتاده‌ترین جاهای آفریقا و آنجا فلاکت مردم را دیده بود و انگار‌ که با پتک زده‌اند توی شقیقه‌اش. اول شروع کرده بود راه رفتن و پول پخش کردن. بعد فکر‌ کرده‌ بود که آخرش که چی؟ به‌چهار‌نفر‌ کمک‌ می‌کنی و بقیه می‌مانند. یک موسسه غیرانتفاعی برای آموزششان زده بود و هنوز مشغول به همانست که‌ هر‌ روز هم بزرگتر‌ می‌شود و صاحبش هم شکایت از پوچی زندگی نمی‌کند. 

آن قسمت اول این مفهوم را در فرهنگمان داریم. یک بدبختی را دیدی، دو تا بزن پشت خودت و شکر کن که وضع خودت چقدر خوب است. این ولی همه قصه نیست. به قول آقای دالایی‌لاما، همدردی یعنی ببینی کسی افتاده کنار جاده و سنگی افتاده روی سینه‌اش و دردش را حس کنی. همدلی ولی، یعنی بروی کاری بکنی و آن سنگ را برداری‌. دنیا را هم‌ نمی‌خواهد عوض کنیم. سنگ‌ریزه هم که برداریم خودش یک عمل است و «معنی» از اینجا‌ می‌آید، از همان سنگِ برداشته شده. 

* از شازده کوچولوی آقای اگزوپریِ گل.

**اشاره به شعری است گیلکی از مرحوم شیون فومنی، شاعر گیلانی.

پ.ن. چون همه شما خوانندگان گرامی بعد از خواندن قصه دوست مایه‌دار ما یک آقای سی و چند ساله را تصور کردید، از قضای روزگار‌ دوست ما خانم است. امان از استریوتایپ.

تلگرام در ۱۳۹۶

سالهای بچگی و نوجوانی و جوانی من با جوکهای‌ قومیتی گذشت. آنچه رایج بود جمع بستن یک قوم دیگر بود و نسبت دادن یک صفت بی‌ربط. نه من، نه هیچ‌کدام دوستان هم از این مساله مبرا نبودیم. بعد هر‌ از‌چندگاهی یک نفر‌ قصه‌ای داشت که منبع جوکهای قومیتی انگلیسیها هستند. جوک می‌سازند تا جدایمان کنند. یکی دیگر‌ داستان‌ را‌ می‌بست به دولت. دولت این جوکها رو درست می‌کند تا قومیتها با هم متحد نشوند. و بعد که انگلستان و دولت را مسوول جوکسازی معرفی می‌کردند، یک جوک دیگر می‌گفتند بدتر از قبلی. یعنی زبان در اختیار خود شخص گوینده و سازنده نبود. می‌گفت و تقصیر را گردن دولت می‌انداخت و خودش را تطهیر می‌کرد و خلاص. عده زیادی از این نسبتها و صفات آزرده شدند، ولی افتاده بودیم در یک چرخه معیوبی که به این آدمها هم یک صفت «پوست نازک» می‌داد و می‌رفت. هنوز در عجبم که هر ایرانی مهاجر به این مملکت آمریکا با یک ماموریت جهانی می‌آمد که نظر «خارجیها» را نسبت به ایرانیها عوض کند. یعنی به هر زور و بلایی که شده نشان بدهد که ایران مملکت گل و بلبل و حافظ و پالادیوم است و تصور رایج در رسانه‌ها کلا اشتباه است، ولی مشکلی با «یه ترکه» و «یه رشتیه» و «یه لره» و «یه کرده» نداشت‌. آمده بود که نظر آنها که همزبان و هم فرهنگ خودش نبودند عوض کند و گفتار رایجشان را تغییر دهد. گفتار رایج خودمان از قومیتها ولی، عیب و ایرادی نداشت‌. فهم یک سری مسایل یک تلنگر می‌خواهد و به همین دلیل، آن سیزده سال پیش که عزیزی در مراسم نوروز در آمریکا از جوک قومیتی مجری برنامه دل‌آزرده شد و سالن را ترک کرد، از نقاط عطف زندگی من است و از نقاط عطف هم خواهد ماند. 

بعد حالا سالیان سالی گذشته و نگاهی می‌کنم به #تلگرام و جوکهای قومیتی را کمتر می‌بینم و جوکهای سکسیتی را به شدت بیشتر. مهندس چهل ساله مملکت در همان نفس که می‌گوید «پرفسور مریم میرزاخانی، افتخار هر‌ ایرانی» جوک بی‌نمکی هم می‌فرستد که «دخترها فکر می‌کنند بنزین پراید به ۲۰۶ نمی‌خوره. خخخخخ». مثل جوکهای قومیتی باز می‌شود اینها را انداخت گردن دولت و سیستم آموزشی که به ما یاد نداده به قیمت تمسخرِ بی‌دلیل و منطقِ نیمی از جمعیت به هر خزعبلی نخندیم، ولی آیا این انتظار زیادی است که تحصیلکرده‌های مملکت در دو پست متوالی خودشان را نقض نکنند؟ یعنی سالهای سال آموزش رایگان در این حد هم انسجام فکری به ما نداده؟ که واقعا حاصل بیست و سی و چهل سال عمر، اصلا تحصیلش به کنار، این نیست که ما بفهمیم برای جنسیت نباید جوک ساخت؟ یعنی یک انسان از صبح تا شب کار‌ کرده و با خانواده سر و کله زده و با پیش‌داوریهای جامعه از زنان مبارزه کرده و در یک راه از خانه تا دانشگاه، یا سر کار، یا بقالی و سوپری، ده بار هم جلویش ترمز زده‌اند و شر و ور گفته‌اند و اگر‌ رانندگی می‌کرده و یک راهنما یادش رفته بزند راننده ماشین پشتی رانندگی-بلد-نبودن و هزار صفت نامربوط دیگر را به کل زنان دنیا نسبت داده و بعد شب هم که دو دقیقه می‌نشیند تلگرام را چک کند باید ببیند «دخترها فکر می‌کنند بنزین پراید به ۲۰۶ نمی‌خوره. خخخخخ»؟ ای بابا!

یکی از اهداف اصلی این نوشته‌ها از روز اول این بود که نه به دیگران، که به خودِ شخص نویسنده ثابت کنند که ما، فارغ از گرایش سیاسی و مذهبی و هر چیز دیگری که جدایمان می‌کند، یک سری دغدغه مشترک داریم. مشترکاتمان از آنچه فکر‌ می‌کنیم بیشتر است و همه ما، هر‌ یک به‌ نحوی، سعی در بهتر شدن داریم‌. از آن طرف ولی، دغدغه سالیان دراز شخص نویسنده را نمی‌شود بالکل کنار گذاشت و ننوشت، به این بهانه که شاید در این ظرف «مشترکات» نگنجد و شاید بوی نصیحت بگیرد: رفقا، برای یک جامعه بهتر، وظیفه ماست که دست همدیگر را بگیریم و همدیگر را بالا ببریم. جوکهای جنسیتی (یا قومیتی) با این منظور گفته می‌شوند که توی سر میلیونها نفر‌ بزنند. هر چقدر هم که علت‌یابی کنیم، هر چقدر هم که از عقده‌ها و مشکلات بگوییم، هر چقدر هم که تقصیر را گردن دولت و حکومت بیندازیم، آخرش آن «خخخخخ» را‌ ماییم که می‌گوییم و فوروارد می‌کنیم. گفتن و فوروارد کردن این چیزها نه در شان فوروارد‌ کننده است، نه در شان خواننده‌. ممنون که به این نوشته فکر‌ می‌کنید، با نوشتنش یک سنگی از روی سینه‌ نویسنده برداشته شد. به امید فرداهای بهتر.

در باب استعداد

  ۱. یک کتابی دارد آقای مالکوم گلدوِل به نام Outliers. فارسی خالصش می‌شود «داده‌های پرت» ولی یک مختصر گوگلی که بنده کردم یک سری ترجمه نشان داد مثل «خارق‌العادگان»، «چگونه نخبه‌ها نخبه می‌شوند»، «از ما بهتران» (!)، «تافته‌های جدابافته»، و «غیرمعمولیها». ترجمه ایده‌آل من می‌شد «نوادر». حالا بگذریم. می‌رود آقای گلدول یک سری آدم را که به مراتب بالا رسیده‌اند‌، پیدا می‌کند و یک سری تحقیقات علمی را هم بررسی می‌کند و می‌گردد به دنبال چرایی داستان. یک بخشی دارد آن وسط آقای گلدول که می‌گوید مثلا گروه بیتلز را ببینید، از پانزده سالگیشان که گروه را‌ تشکیل دادند، تا‌ برسند به‌ نقطه اوج، یک چیزی حدود ده‌هزار ساعت تمرین مستمر داشتند. چند مثال دیگر‌ را هم بررسی می‌کند‌ و خلاصه به این نتیجه‌ می‌رسد که برای نخبه شدن، ده‌هزار‌ ساعت کار‌ مداوم لازم است.

۲. «قانون‌ ده‌هزار ساعت مالکوم گلدول» به دهان می‌نشست و بر زبان می‌چرخید و سریع تبدیل شد به یک اصل جهانشمول. شخصا حداقل دو نفر را دیدم که حساب و کتاب می‌کردند که تا پنج سال دیگر در کارشان استاد خواهند شد چون ده‌هزار‌ ساعتشان پر می‌شود. از آن طرف داستان ولی فریاد اساتید تمرین و پرورش و سایر محققین که مدتها بود از آقای گلدول و استفاده بی‌چفت و بستش از تحقیقات علمی دل خوشی نداشتند بلند شد که ده‌هزار ساعت یعنی چه؟ پس کیفیت‌ تمرین و‌ آموزش و استاد چه می‌شود؟ مگر می‌شود روی نبوغ و پشتکار ساعت گذاشت؟ مخصوصا آقای اندِرز اریکسون که خودش سال گذشته کتاب اوج (Peak) را‌ منتشر کرد‌ و قانون ده‌هزار ساعت بر اساس مقالات علمی ایشان بود، به شدت منتقد آقای گلدول بود. آقای گلدول سال گذشته مصاحبه‌ای کرد که (نقل به مضمون) «من متاسفم که خوانندگانم ده‌هزار ساعتِ نوشته شده را تبدیل به قانون کردند، ولی قصد من در آن بخش کتاب اصلا این نبود که نبوغ را ساعت بزنم. نکته‌ام این بود که پرورش یک نابغه سالهای متمادی کار می‌برد و مستلزم فداکاریهای زیادی از طرف خود شخص و خانواده و جامعه‌اش است. منظور این بود که اگر فرزند نابغه می‌خواهید، ده‌هزار ساعت از زندگی او که می‌تواند صرف بازی شود می‌زنید و از زندگی خودتان و معلمهایش و خیلیهای دیگر، و این هزینه کمی نیست و ایثار زیادی می‌طلبد.»

۳. این حرفها دیشب یادم آمد که در مراسم مرحوم دکتر مریم میرزاخانی در دانشگاه جورج واشنگتن نشسته بودم. دکتر محمودیان، استاد عزیز ریاضی یکِ ما که عمرش دراز باد، تعریف می‌کرد که چطور تابستانها در شریف دوره‌ای برگزار می‌کردند برای دبیرستانیهای نخبه و مریم و البته دکتر رویا بهشتی را در این دوره‌ها دیدند و از همان اول پی به استعدادشان بردند. گفتند که چطور آقای نیوشا دبیر هندسه مریم و رویا در تماس با دکتر محمودیان بودند و در فکر پرورش ذهن این دو نخبه. بعد صحبت از پیگیری و پشتکار این دو نفر کردند و چطور هر دو تقاضا کرده بودند که هر طور شده، اگر بشود، یک سال زودتر در المپیاد ریاضی شرکت کنند. دکتر کرم‌زاده از دانشگاه اهواز که مسوول المپیاد ریاضی بودند گفتند که مریم آن سال المپیاد گفته بود که در ایران کتاب هندسه نمانده بود که نخوانده باشد و مسائلش را حل نکرده باشد. دکتر هژیر رحمانداد، دوست گل بنده، حرف از این زد که مریم همیشه تمام کتابهایش پر بود و جا برای گرفتن کتاب اضافه از کتابخانه نداشت.  دکتر محمد حافظی، دوست گل دیگر بنده، گفتند که چطور مریم همیشه با دوستان بود و در گردهماییها حاضر، ولی بعد بلافاصله برمی‌گشت و باز به ریاضی می‌رسید. آخر هم دکتر‌مهدی یحیی‌نژاد‌ گفتند که‌ آنچه باید روی آن تمرکز کنیم، پرورش استعدادهایی است مثل مریم و سود این مساله به‌ تمام جامعه خواهد رسید‌.

۴. آن اوایل کتابش آقای مالکوم گلدول می‌گوید که رابرت اوپنهایمر، فیزیکدان معروف، در نه سالگی برای اعضای انجمن زمین‌شناسی آمریکا در مورد سنگهای پارک مرکزی نیویورک سخنرانی کرد. بعد می‌گوید که همه می‌شنوند و می‌گویند‌ چه نابغه‌ای، در حالی که باید گفت احسنت به‌ پدر و مادرش که وقتی علاقه‌اش را به سنگها دیده‌اند، محیط مناسب را فراهم کرده‌اند و کتابهای مربوط را خریده‌اند و‌ بعد هم با انجمن زمین‌شناسی صحبت کرده‌اند که پسر ما بیاید سخنرانی. همه خانواده‌ها چنین امکاناتی ندارند، ولی اگر ما داریم و استعداد را‌ می‌بینیم و قادر به کمک یا حتی یک پیشنهاد هستیم، یادمان باشد که شاید روزی باعث درخشش ستاره‌ای شود. 

پ.ن.۱. آموزش و پرورش نوادر تخصص من نیست، ولی نوشتم که شاید باب یک گفتگوی خوبی باز شود و تلنگری به ذهنی بخورد.      

پ.ن.۲. به هیچ وجه بر این عقیده نیستم که وظیفه آموزش و پرورش ستاره‌آفرینی است. وظیفه آموزش با کیفیت برای همه‌ است و استعداد‌ و پشتکار یک نفر نباید باعث فراموش کردن دیگران بشه. 

پ.ن.۳. به‌محض اینکه‌ فیلم مراسم دیشب پابلیک شد، اینجا‌ پستش خواهم کرد.

دکتر مریم میرزاخانی

۱. اسم مریم میرزاخانی را بار اول دبیرستانی که بودم شنیدم. کسی بود که نشنیده باشد یعنی؟ با دو طلای المپیاد ریاضی جهانی المپیادیِ المپیادیها بود. یک جور مظهر نبوغ. بعد که رفتم شریف، آن روزهای اول که هنوز «المپیادیها» رفقای صمیمی نشده بودند و  یواشکی به هم نشانشان می‌دادیم که مثلا «این رضا صادقیه‌ها! طلای ریاضی جهانی!»، مریم میرزاخانی بازهم جایگاهش ویژه بود. دوستی داشتم که وقتی مریم را جلوی ساختمان ابن‌سینا می‌دید،  می‌گفت «نگاه مریم میرزاخانی به من افتاد، به آی‌کیوم چند تا اضافه شد‌.» دیگری سری تکان می‌داد و می‌گفت «رسد آدمی به جایی که به جز خدا نبیند.» 

۲. بعد سالیان دراز گذشت و خبر دکترا گرفتن و پیشرفتهای علمیش دورادور رسید. نه که انتظار دیگری باشد البته. می‌چرخید بین هاروارد و پرینستون و استانفورد و در بالاترین سطوح می‌درخشید. تعجبی نداشت. حتی مدال فیلدز را هم که برد باز تعجب نکردم. یعنی فیلدز را به جز او کس دیگری باید می‌برد؟ به جایش آنچه همیشه متعجبم می‌کرد بی‌سر و صدا بودنش بود و افتادگیش‌. هستند آدمهای که با یک دهم دستاوردهایش خدا را هم بنده نیستند. مریم میرزاخانی ولی ساکت بود. یادم هست آن روزهای بعد از مدال فیلدز، که اسمش دوباره سر زبانها افتاده بود و باز شده بود اسم خاص، با برادرم صحبت می‌کردم و به مصداقِ مشک آنست که خود ببوید می‌گفت «دیدی حتی وبسایت شخصی نداره؟ دمش گرم واقعا.»

۳. خبر سرطانش را از تلگرام که دیدم، فرستادم برای یکی از آن صمیمی‌ترین دوستان زندگی که دوست مشترکمان بود و پرسیدم که واقعیت دارد یا نه، و گفت که ایکاش این لامذهب هم جزیی از آن این همه دروغی بود که از تلگرام در می‌آید، واقعیت است و بیمارستان است. گفت که همه می‌پرسند «چرا مریم؟» ده دقیقه‌ای حرف زدیم، حرف از دنیا و از بد نشستن تاس و از بخت و اقبال بد. بهتر از من می‌دانست که «چرا» سوالی نیست که اینطور مواقع معنی و کاربردی داشته باشد، ولی غم راستش با منطق و استدلال میانه خاصی ندارد. خداحافظی که کردیم دیدم قادر به کار نیستم. نیم ساعتی نشستم جلوی پنجره‌های بزرگ کتابخانه و بیرون را نگاه کردم و ملودی آقای گلاکِ دوست‌داشتنی را گوش کردم و بعد وسایل را جمع کردم و رفتم. بعضی روزها هست که آن «که چی؟» ِ درون آدمی قویتر از آن است که کار کند.

۴. مریم میرزاخانی دوست من نبود، ولی بیست و دو سال مثالِ من بود از آدمی که از سختکوشیش و همتش و نبوغش بهترین استفاده را کرده؛ از آدمی که با خودش در صلح است و عشقش نه به اسم در کردن و معروفیت، که صرفا به ریاضی است و به کارش؛ از آدمی که در کمتر از چهل سالِ روی این کره خاکی، یک انحنایی به مرزهای کائنات داده. امروز صبح بیدار شدم به این خبر گند که آن دختر ساکتِ مانتوخاکستریِ دانشکده ریاضی، آن خانم موقر پیراهن آبی کوتاه‌موی برنده مدال فیلدز، آن «مریم» ِ گفتگوهای طولانی من و دوستانم درباره نبوغ و سختکوشی، از بین ما رفته. ایکاش مثالها نمی‌رفتند. یادش گرامی. 

از جذب و شیاطین دگر

دوستی به من پیغام دادند و از ارتباط #موفقیت با #قانون_جذب و #مثبت‌اندیشی پرسیدند. نظرم را در این مورد چند بار نوشته‌ام، و‌لی چون سوال هم بارها تکرار شده، فکر کردم باز چند کلمه‌ای در این مورد بنویسم و در آینده اگر سوال تکرار شد، سوال‌کننده را به این نوشته ارجاع بدهم. اگر قبلا این حرفهای بنده رو خوانده‌اید، از حوصله‌تان ممنونم:

۱. از بدیهیات شروع کنم: اعتقادی به قانون جذب و مثبت‌اندیشی و این صحبتها ندارم. یعنی راستش تا قبل از نوشتن این پاراگراف از وجود قانون جهانشمولی به نام جذب کلا بی‌خبر بودم و به لطف ویکیپدیا در مورد این قانون آموختم. خلاصه داستان گویا اینست که اگر‌ به چیزهای خوب دنیا فکر کنید، چیزهای خوب دنیا هم می‌آیند سراغتان – در یک وبسایتی هم رسما دیدم که اگر به پول فکر کنید پولدار می‌شوید. یک مساله‌ای را بدیهی می‌دانم: حتی سرگشته‌ترین معتقدان قانون جذب هم در صورت شکستن سر عزیزشان، نمی‌نشینند به سر نشکسته فکر‌ کنند و به جایش می‌روند بیمارستان. این قوانین جذب و اصول مثبت‌اندیشی یک مساله‌ای را نادیده می‌گیرند و آنهم اینکه از قضای روزگار‌، در طول تاریخ تعداد مثبت‌اندیشان چندان کم هم نبوده ولی فجایع تاریخ همچنان اتفاق افتاده‌اند. قرار اگر بر‌ این بود که با فکر‌ مثبت جهان فیزیکی تغییر کند، امروز همه در بهشت برین زندگی می‌کردیم. از آقای تاناهاسی کوتس (Tanehisi Coates) و کتاب «بین جهان و من» (Between the World and Me) نقل به مضمون می‌کنم که «شک ندارم در طول تاریخ اکثریت آمریکاییها از فجایعی که در حق اقلیتها اتفاق می‌افتاد منزجر بودند و آرزوی جهان بهتری را داشتند، ولی کار‌ خاصی هم در این مورد نمی‌کردند. بدن من در جهان مادی لت و پار‌ می‌شد و آنها در جهان آرزو، آرزوی زندگی بهتری برای من داشتند.»

۲. از ذهن و تکنیکهای ذهنی به روشهای مختلف می‌توان برای رسیدن‌ به هدف استفاده کرد، ولی تک‌تک این روشها نیازمند تعیین هدف و برنامه‌ریزی دقیق هستند. مثالش اینکه چندی پیش پادکستی گوش می‌کردم از‌ مدیرعامل چندین شرکت موفق، که می‌گفت اهداف کلی زندگی، اهداف سالانه، ماهانه، و هفتگی را‌ تک‌تک قاب گرفته‌ام و زده‌ام به دیوار اتاقم و هر ساعت، کار‌م را یک تا دو دقیقه متوقف می‌کنم و تمرکز می‌کنم به کاری که در یک ساعت آینده انجام خواهم داد و ارتباطش با اهدافم. یا آقای #چارلز_دوهیگ (Charles Duhigg) مهربان در «Smarter, Faster, Better» می‌گوید که صبحها توی مترو که دارم می‌روم سر کار، شش تا هفت دقیقه چشمانم را‌ می‌بندم و کل روزم را‌ ساعت به ساعت جلوی چشمم مجسم می‌کنم. نکته هر‌ دو روش ولی «کار» است و برنامه‌ریزی. به صرف فکر به موفقیت، موفقیتی ایجاد نمی‌شود‌‌. 

۳. جهان بیرون قبل از ورود به مغز ما معنی خاصی ندارد. آنچه به آن معنی می‌دهد مدل ذهنی ماست از اتفاقات بیرونی. هستند آنها که با وجود ناملایمات شادند و آنها که با بهترین زندگیها غمگینند. اگر معنی مثبت‌اندیشی این باشد که باید فرصتها را در ناملایمات دید و حرکت به جلو را‌ متوقف نکرد، که خیلی هم عالی‌. مثبت‌اندیشی به صرف خودش ولی چندان تاثیر خاصی در زندگی ندارد. آدم بنشیند و تا فردا صبح به خط پایان فکر کند و‌لبخند بزند، باز فردا صبح همانجا نشسته. حرکت مهم است.

۴. شخص من راستش اگر قرار بر این بود که برگردم و دوباره بیست ساله بشوم، اصولا نگران موفقیت نمی‌شدم. همه ما از آدم #موفق یک تصویر کلی توی ذهنمان داریم ولی راستش تعریف موفقیت در لغت‌نامه دهخدا، «دستیابی به آرزو یا انجام دادن کاری» است. چند لغت‌نامه انگلیسی رو هم که مرور کردم، جز این نمی‌گفتند که موفقیت یعنی یک #هدف مشخص تعریف‌شده و رسیدن به آن. تعریف لغوی محدود است به یک عمل و یک هدف و یک آرزو‌. آدم #موفق، آدمی است که #تداوم دارد و برای خودش هدف پشت هدف تعریف می‌کند و به دنبالشان می‌رود. معمولا موفقیت کلی این انسان را بر اساس برآیند نتایج همه این اهداف تعریف می‌کنیم. گاهی مثبت است و گاهی منفی. آدمها ولی معمولا از شکست و پیروزی هر دو می‌آموزند و اگر زندگی وقت کافی به انسانها بدهد، کسانی که تداوم دارند بیشتر به نتیجه مثبت خواهند رسید تا منفی. برگردم به‌ مثال خودم، اگر دوباره بیست ساله بودم، این حرف آقای ویل دورانت را‌ می‌زدم به دیوار‌ اتاقم که گفت «ما مجموعه عاداتمان هستیم. عالی بودن (Excellence) هم یک عمل خاص نیست و یک عادت است». موفقیت بستگی دارد به هزار عامل بیرونی. تلاش برای کمال ولی، از خود آدمیزاد می‌آید و عطشش برای بهتر شدن. آدم یاد بگیرد تمام وجودش را بریزد در هر‌ چه انجام می‌دهد. شب که سر را می‌گذارد روی بالش بگوید که امروز بهتر از این نمی‌توانستم. بهترین فرزند و همسر و پدر و انسانی که می‌توانستم باشم این بود. برنامه فردا را‌ مروری کند‌ و فردا به لطف کار‌ امروز، جسم و روح قویتری داشته باشد و برای امروز سر بنهد به بالین و تنها خودش را رها کند. 

کوهها با همند و تنهایند …

کوهها با همند و تنهایند، همچو ما با همانِ تنهایان. – الف. بامداد

۱. اولین خاطره‌ام از آن خاطر‌ه‌های تصویری است. سه سالگی یا چهار سالگی. من روی دوش پدرم بودم‌ و دخترخاله‌ام‌ روی دوش پدرش و یکجا آتش‌سوزی بود‌. خانه‌اشان ستارخان بود و برق آلستوم نزدیک، فکر کنم همان بود که می‌سوخت ولی نمی‌دانم. روی پشت‌بام بودیم و تصویری که دارم اینست که همه‌چیز سیاه است و ما آن بالاییم و رقص شعله‌های زرد آتش پیداست. یک چیزی شبیه به یک کارت‌پستال متحرک. خاطره‌های بعدی بعضیشان از کنار دریای خزر است و خانه ما، و بعضی از خانه آنها. یک روز دیگری مثلا یادم است که هشت سالم بود و زمان‌ جنگ بود و دیدم دارد نرمش می‌کند و‌ نگاهش که کردم گفت که روز توزیع کپسول گاز است و دارد می‌رود سر کوچه یک کپسول گاز بیاورد. بعد گفت «قلبه دیگه. یه دقت دیدی بعد از کشیدن هلک و هلک کپسول گاز و چهار طبقه بالا آوردنش وایساد.» انقدر سنم نمی‌رسید که بفهمم ایستادن قلب دقیقا یعنی چه و امروز که نگاه می‌کنم می‌بینم که حتی یک بار با من طوری صحبت‌ نکرد که انگار با بچه صحبت می‌کند‌. پنج سالگی یا هشت سالگی یا سی سالگی. آخرش هم قلب نبود که بی‌وفایی کرد و رگهای مغز بودند.

۲. ترک بود، ترک تبریز. هرچند ترکی حرف زدنش را خیلی کم شنیدم. به جز آن بچگیهایم وقتی مادرش زنده بود. یک بار ولی یازده دوازده سالگیم دیوان شهریار را توی کتابخانه‌امان پیدا کرد‌ و چند روزی تمام شعرهای ترکیش را برایم معنی و تفسیر کرد. هنوز که هر از گاهی «حیدربابا، دونیا یالان دونیا دی» از زبانم می‌پرد، مال همان چند روز است‌، آن بیست و هفت هشت سال قبل‌. گاهی هم البته می‌خواند «پنجره دن داش گلیر» و همه می‌گفتند «آی بری باخ، بری باخ» ولی هرگز از زور خنده به خط دوم و سومش نمی‌رسید.

۳. انسان بود. کمتر آدمی است که تمام زندگیت بشناسیش و بگویی که یکبار باعث ناراحتیم نشد، ولی نشد. حتی در آن بچگی و کودکی هم به یاد ندارم که یکبار‌ وسط دعواهای دخترخاله‌ها و پسرخاله‌ها طرف بچه‌های خودش را گرفته باشد. آدم پرحرفی نبود و حتی توی فرودگاه و موقع خداحافظی صرفا یک جمله گفت که «علی جون، مواظب خودت باش.» همان یک جمله‌ایها ولی به دل می‌نشست.

۴. در شصت و چند سالگی تصمیم گرفت فوق‌لیسانس بگیرد. وقتی گرفت زنگ زدم برای تبریک. صادقانه گفت «پیش شما شاگردی می‌کنیم دکتر.» یک حرفهایی را آدم از یاد نمی‌برد کی شنیده. سر مرز مریلند و پنسیلوانیا بودم و بنزین می‌زدم و از شرمندگی شنیدن فروتنیش دستم از روی پمپ رها شد. سالها خواهد گذشت و روزی دخترکم برای دوستانش و همکلاسیهایش ژست غرور خواهد گرفت که حالا یا شاگرد اولم و یا در ورزش خوبم و یا حالا هر چیز دیگری، و من آن روز به او خواهم گفت که آدمیزاد باید به خودش بیاموزد که به خاطر چهار تا دستاورد دنیوی مغرور نشود و‌ باید بفهمد که از دیگران بهتر نیست ولی دیگران هم از او بهتر نیستند، و بعد مثالی خواهم زد که یک شوهرخاله‌ای داشتم که سالها قبل به کسی که تقریبا چهل سال از خودش کوچکتر بود چنین گفت و فروتنی یعنی این. سر را باید از ابرها بیاوریم بیرون.

۵. این «ثبت است بر جریده عالم دوام ما» که می‌گویند یعنی همین. ما آدمها شرافت‌ و بزرگی و فروتنی را از هم یاد می‌گیریم. تنها مثال است که می‌ماند، و یاد آدمیزاد را مثالها زنده نگه می‌دارند. امروز رفت، و چه حیف که رفت. قصه‌هایش‌ را ولی فراموش نخواهیم کرد. دوامش بر جریده عالم ثبت است.

این نوشته نتیجه‌گیری ندارد

۱. پروازم ساعت دوی بعد از ظهر بود از واشنگتن، پنج صبح هنوز پیتزبورگ بودم. مسوول پارکینگ مرد سرتراشیده ریش‌بلندی بود به غایت چهارشانه. گفت«من دیروز صد و ده تا ماشین گذاشتم توی این گاراژ. یه دونه‌شم نیسان آبی نبود. برو آقا هنوز ساعت پنجه. بدویی تا دوی بعد از ظهر به پروازت می‌رسی.» فکر کردم اول سر صبح چه حسی این دارد برای شوخی. خانم حامله پشت پیشخوان هتل که از آماده کردن صبحانه گذشته تا من معطل رسید نمانم می‌گوید «این ذاتا شوخه. به دل نگیری. الان ماشینت رو پیدا می‌کنه.» 

۲. ساعت ده رسیدم که ماشین اجاره‌ای را تحویل بدهم و آقای مسوول یکی از ماشینهایش گم شده بود و نشسته بود با آقای مشتری فیلم دیروز را ثانیه به ثانیه نگاه می‌کرد که ببینند ماشین را کی آورده و کی برده. خونسرد هم بودند هر دو، انگار که مثلا ماشینی که رفته ژیان بوده باشد. بالاخره رسید را گرفتم و تقاضای ماشین کردم از اوبر برای فرودگاه.

۳. «آقا اگه زیاد حرف می‌زنم مزاحمم حتما بگیدها.» آقای ایرانی راننده اوبر گفت. گفتم «نه آقا. ساکت شدم چون یاد روزهای اول مهاجرت افتادم. راحت باشید.» روز اول کارش در اوبر است و من مسافر سومش و ایرانی درآمده‌ام. راهها را بلد نیست و تلفنش یاری می‌کند و‌ من هم شده‌ام کمک راهیاب. از مشکلات تازه رسیدن‌ می‌گوید و از خودش و از فرزندان که همه دنبال کارند و از ایرانی مهربانی که همان اول رسیدن کلاهش را برداشته و پولش را گرفته و ماشینی به جایش نفروخته‌. می‌گویم که پنج سال دیگر زندگیش راحتتر خواهد شد و نگاه خواهد کرد به این روزها و لبخند خواهد زد. می‌گوید «پنج سال؟؟؟ نه آقا من نمی‌تونم. تا اون موقع برگشتم. کی می‌تونه پنج سال اینجا بمونه؟»

۴. خانم ایسلندی مسوول غرفه یخ است. هر چه سعی می‌کنم گرم بگیرم جواب نمی‌دهد. به جایش بدتر لج می‌کند که چمدانم دوازده کیلو و چهارصد گرم وزنش است و باید برود توی بار. آقای ایسلندی کناریش می‌گوید «دِه! تولدت با این آقا یکیه!» و من توی خستگی صدای خودم را از آن ته‌ می‌شنوم که‌ برزخ می‌گوید «خانم تو‌ رو‌ به تقدس شهریور‌ که تولد هر‌دومونه کوتاه بیا بده ما این‌ چمدون رو ببریم توی هواپیما.» و در جوابش یک اخم یخی تحویل می‌گیرم.

۵. اسم خانم ایرانی پشت پیشخوان را که می‌بینم می‌گویم «لطف می‌کنید این صد دلار‌ رو تبدیل به یورو کنید؟» می‌گوید که «لطف چیه آقا؟ از خدامونم هست. یعنی بنده که نه، شرکتمون از خداشه. حالا کجا عازمید آقا؟ صد دلار‌ کافیه؟ کمه‌ها!» 

۶. می‌روم سوار هواپیما شوم، بوردینگ‌پس را باز آن خانم ایسلندی یخ می‌گیرد. می‌گویم «هنوز تولدت با من یکیه، یزید؟» این بار چهره‌اش بی‌حالت است.  اگر می‌توانست فکر کنم می‌زد توی گوشم. 

۷. جوان خوش‌صحبتی نشسته توی هواپیما و برای آقای بغلی تعریف می‌کند که تا نه سالگی سوئد بزرگ شده و حالا هر سال یک بار می‌رود و خانم کناری به سوئدی می‌گوید که «سوئدی بلدی؟» و جوابش را که سوئدی می‌دهد، باز به انگلیسی می‌گوید «تازه فارسی هم بلدم» و من می‌گویم «آره؟» و‌ می‌گوید که «ببین آقا چقدر دنیا کوچیکه‌‌‌. با این آقا انگلیسی حرف می‌زنم، با اون خانم سوئدی و با شما فارسی. همه هم تو یه ردیف.»

۸. مادربزرگ آلمانی بغل‌دستی مثل مسافرهای تی‌بی‌تی قدیم هر‌چه می‌خورد به من هم تعارف می‌کند‌. می‌گوید «می‌روی دانمارک؟ یک آدمهای یخی هستند! مگه اینکه بهشون ویسکی بدی یک کلمه باهات حرف بزنن وگرنه معاشرت نمی‌کنند با کسی.» بعد می‌فهمد ایرانی هستم درمی‌آید که «هر بار من ایرانی دیدم اصرار کرده که ما عرب نیستیم. عربها ایراد دارن مگه؟ شوهر‌ من لبنانیه بعد اینها‌ هی می‌گن ما عرب نیستیم.» فکر می‌کنم چه قیافه‌ای باید بگیرم در جواب. بعد به این نتیجه‌ می‌رسم که قیافه خانم ایسلندی یخ از همه‌ بهتر بود. همان قیافه‌ را‌ می‌گیرم.

۹. از خانم سوئدی مهماندار‌ می‌پرسم «راستی این مونیتور‌ کار‌ نمی‌کنه. الان کجاییم؟» از پنجره هواپیما بیرون را نگاه می‌کند و می‌گوید «گرین‌لند!» می‌خندم که مگر می‌شود از پنجره بیرون‌ را‌ نگاه‌ کرد و فهمید؟ می‌گوید که «یک ساعت و نیم مانده. یا ایسلند است و‌ یا گرین‌لند. سفید همیشه گرین‌لند است و سبز همیشه‌ ایسلند.»

۱۰. می‌آیم پیاده شوم توی ریکیاویک، باز می‌خورم به خانم ایسلندی یخ، همان یزید، که امروز از دستش خلاصی ندارم. با هواپیمای ما برگشته میهن. چشمها تلاقی می‌کند، یک صاعقه‌ای می‌زند، و پیاده می‌شویم. ساعت یازده و سی و هشت دقیقه شب است و آفتاب ایسلند تازه در حال غروب است. شنیده بودم این غروب نیمه‌شب را، ولی ندیده بودم. به‌ آن تازه مهاجری فکر می‌کنم که امیدش دیدن آدمهای دنیا بود و سفر، و فکر‌ می‌کنم به همه‌ آدمهایی که ‌در چهارده ساعت گذشته دیده‌ام. فکر می‌کنم این روز باید ثبت شود. می‌نشینم به نوشتن.

امروز همه تویی و فردا همه تو

۱. از گذشته می‌گوید آقای رابرت کرولویچ، از خاطرات، از حافظه کوتاه‌مدت و بلندمدت، و می‌گوید که ذهن خاطره را به یاد نمی‌آورد، می‌سازد. می‌گوید که «فرض بفرما که در ایستگاه قطار ایستاده‌ای و دورت شلوغ است و آدم وول می‌زند و آن وسط ناگهان کسی از قطار پیاده می‌شود و فریادت بلند می‌‌شود که ای فغان، بیست سال و سی سال و چهل سال پیش، این عشق اول بود، بوسه اول بود، و نگار اول، و تمام جزییات می‌آید توی ذهنت از آن زمانهای دور. خاطره یعنی این، یعنی آن لحظه اول که بعد از سالها کسی را می‌بینی، این جزییات را بیاوری به یاد. از آن روز به بعد، اگر دلت تنگش شود و تا آخر عمرت هر‌ روز یادش کنی و بگویی که هم به درد این درد را درمان کنم، دیگر اسمش خاطره نیست، جنسش هم خاطره نیست. این دیگر مغز توست که دارد قصه می‌سازد. گاهی آنطور که خواست می‌سازد، گاهی واقعیت است و گاهی خیال، ولی ساخته و پرداخته توست.»

۲. از آینده می‌گوید آقای مارتی سلیگمن. می‌گوید که ما انسانها اسم خودمان‌ را گذاشته‌ایم انسان ذیشعور، ولی باید می‌گذاشتیم انسان آینده‌نگر‌. می‌گوید که هیچ حیوانی در این جهان یک مفهوم اختراعی جمعه به نام شب جمعه تعریف نمی‌کند که هم خودش بداند قرار است آن روز قرار است شام برود بیرون، هم صاحب رستوران بداند که آن‌ روز سرش شلوغ است، فقط ماییم. فقط ماییم که نه از روی غریزه، که بر اساس این آینده زندگی می‌کنیم. ماییم که به طور متوسط سه برابر بیش از گذشته به آینده فکر می‌کنیم. 

۳. بعد پلی می‌زند آقای مارتی سلیگمن به حرف آقای کرولویچ، می‌گوید اگر حافظه بلندمدت آدمی گذشته را به جای به یاد آوردن‌ از نو‌ می‌سازد، اگر آنکه از قطار پیاده شده، هر بار شکل نو‌ می‌گیرد و با مغز آدمی بازآفرینی می‌شود، گذشته‌اش کجاست؟ که آن گذشته هم هیچ نیست و خود در این میان نیست و‌ همه چیز آینده است. 

۴‌. آقای مارتی سلیگمن که استاد روانشناسی مثبت‌گرا‌ باشد، بعد از خوشی و خوشحالی و سعادت هم می‌گوید، می‌گوید که‌ پانصد نفر‌ را بردیم توی آزمایشگاه و از افکارشان پرسیدیم و از آنچه توی سر می‌گذشت و از گذشته و از آینده. بعد یک عده بودند که‌ می‌نالیدند از آینده نامعلوم و‌ از آن هزار خرده شیشه و‌ آهن تافته و سنگ و ریگ داغی که توی راهش ریخته. کاغذ و خودکاری دادیم و گفتیم که‌ ذهن آدمیزاد حواسش فقط به آن غیرقابل پیش‌بینی‌هاست، قابل پیش‌بینیها‌ را خودش می‌سازد و جهانی‌ می‌آفریند مطابق پیش‌بینی‌هایش. این کاغذ و این قلم، بردارید و این آینده تاریک را بریزید در قالب یک سری برنامه و هدف، و آن موقع بود که حالها بهتر شد و آدمها به زندگی امیدوار شدند.

۵. دوست عزیزی دارم که هر طور که موفقیت را تفسیر کنی موفق است‌. قبل از سی سالگی مدیر ارشد یک‌ شرکت بزرگ بوده و در بهترین دانشگاهها درس خونده و خانه و‌ زندگی مرتبی دارد و شوهر گلی دارد و توی رابطه قشنگی است و معمولا هم شاد و خوشحال است و پر از امید. بعد این رفیق ما  همیشه برای اهدافش دو تا هدف جایگزین دارد و‌ چنان همیشه آینده را بسته به چهار میخ و دارد شکنجه‌اش می‌کند که باورش سخت است. می‌خواست ام‌بی‌ای بخواند، پرسیدم کی شروع می‌شود می‌گفت اگر فلان جا قبول شوم فلان ماه، ولی اگر نه، فلان جا قبولم می‌کنند که فلان ماه شروع می‌شود و آن هم نشد، فلان جا قبولم می‌کنند که فلان ماه شروع می‌شود. می‌پرسی از شرکت آمده‌‌ای بیرون، حالا چه می‌کنی؟ جواب‌ می‌دهد که اول برنامه اینست و اگر این تا فلان ماه نشد آنست و اگر آن هم نشد آن دگری. چند هفته پیش زنگ زده بود که داریم میاییم واشنگتن کنسرت و‌ شب نمی‌مانیم ولی اگر بعد از ظهر هستید قهوه‌ای بخوریم و من اذیتش می‌کردم که اگر‌ کنسرت کنسل شد برنامه‌ات‌ چیست و اگر کافی‌شاپ بسته بود، کدام کافی‌شاپ دوم و سوم برویم. همیشه یعنی سربه‌سرش می‌گذاشتم و این یک‌ بار استثنا نبود، ولی بعد از خواندن مقاله آقای سلیگمن ایمان آورده‌ام که این دوستم از ابدال زمان ماست. یعنی یکی از آن بزرگترین هنرهای زندگی را دارد: تبدیل آینده نامعلوم به معلوم.

پ.ن. آقای رابرت کرولویچ سالهاست که از معروفترین گزارشگران علم است. پادکستش در مورد حافظه اینجاست: http://www.radiolab.org/story/91569-memory-and-forgetting/

پ.ن.۲. آقای مارتی سلیگمن از اساتید پیشرو روانشناسی است که در دانشگاه پنسیلوانیا، همانجا دکترا گرفته بود و‌ همانجا هم سالهاست که استاد است. مقاله نیویورک تایمزش اینجاست: https://mobile.nytimes.com/2017/05/19/opinion/sunday/why-the-future-is-always-on-your-mind.html

عمر بر امید فردا می‌رود

انتخابات تمام شد. باز برگشتیم به روزهای عادی، به نوشته‌های عادی‌، به ایمیلهای عادی. دو ماهی سرمان به دعوا گرم بود، به اینکه چه کسی برای خودمان و فرزندانمان و نوه‌هایمان‌ بهتر است، به اینکه آینده ایران باید به چه شکلی باشد و چگونه و چطور با دنیا تعامل کنیم و چگونه‌ و چطور زندگی کنیم. دعوا می‌شد بین تحریمی‌ها و عیرتحریمی‌ها، و بین روحانی‌ها و رئیسی‌ها و این گروه و آن گروه. دو روزی حالا یا خوشیم‌ یا ناراحت، و بعد باز می‌شود همان‌ زندگی قدیم و می‌رود تا چهار سال دیگر. ولی قبل از اینکه باز برویم توی قصه‌ها و تاریخ و روایات، بگذاریم توی این‌ چهار سال یک چیزهایی یادمان باشد. 

یادمان باشد مثلا که انتخابات هرچند مهم است، ولی بهروزی کشور کار هر چهارسال یکبار‌ نیست. شخص خود من را بگیر که موقع انتخابات تازه افتادم به صرافت فهمیدن اینکه در رشته تخصصی من، آلودگی هوا، وضع مملکت چقدر بهتر یا بدتر‌ شده. چهار سال وقت داشتم و سراغش نرفته بودم. یا خیلی مقاله‌ها دیدم در موضوعهای مختلف که فکر کردم نویسنده‌های اینها پس این چهارساله کجا بودند؟ تعهد من یک نفر را لااقل دارید که دفعه بعدی این اتفاق نخواهد افتاد و این‌چهار سال وضع آلودگی هوای ایران‌ و عملکرد دولت را با دقت بیشتری دنبال خواهم کرد.

دوم اینکه عطش پیروزی و «بردیم»، و غم شکست و «باختیم» که برطرف شد، یادمان باشد که اینجا‌بحث از تیم ما و تیم حریف نیست. مملکت راستش بیشتر شبیه کشتی است که این تیم «ما» و «حریف»، و حتی‌ ما خارج‌نشینان‌ همه با هم تویش نشسته‌ایم. می‌شود فکر ‌کرد که هر‌ چهار سال یکبار‌ تیم ما باید این تیم حریف را شکست دهد، می‌شود هم که وقتی تبها خوابید و آب تاولها کشیده شد، با دوست و فامیل و آشنا که نظر مخالف ما دارند حرف بزنیم. یک موضوع مشخص برداریم و خلط مبحث نکنیم و بگوئیم این نظر من و این هم دلیل من، حالا نظر و دلیل تو چیست؟ نه، آدمها یادم نرفته. خیلی‌ها دگم‌اند، خیلی‌ها مغرورتر از عوض شدن نظرشان، و خیلی‌ها گند دماغ. ولی اینها را هم که کنار‌ بگذاریم عده باقیمانده‌ها کم نیست و چهار سال هم زمان زیادی است. همه ما اینجاییم چون برایمان‌ مهم است فعال باشیم نه‌ منفعل. رویکردشان برای فردای کشورمان هم جز این نباید باشد. با سایر کشتی‌نشستگان گفتگو‌ کنیم.

رای

۱. کنفرانس بودم. آقای تری مک‌آلیف فرماندار ویرجینیا افتتاحش می‌کرد. آمد و حرفهای عادی سیاستمدارها را زد: شما متخصصین محیط‌زیست چقدر خوبید و ماهید و در تاریخ این ایالت اولین فرمانداری که هر سال می‌آید و کنفرانس محیط‌زیست را افتتاح می‌کند من هستم و از این صحبتها. آن وسط یک چیزی بود که آقای تری مک‌آلیف نمی‌گفت. آقای تری مک‌آلیف از بزرگترین مخالفین ترامپ بود. آن روزی که فرمان اجرایی منع ورود مسلمانان صادر شده بود، بلندترین صدا، صدای آقای مک‌آلیف بود که در فرودگاههای ایالت ما کسی از دین مسافر نمی‌پرسد‌. سخنرانیش برعلیه فرمان اجرایی دست به دست می‌چرخید. آنجا ولی انگار نه انگار. از محیط‌زیست گفت و از تلاشهای خودش و کابینه‌اش برای حل مشکلات زیست‌محیطی و از جلساتش با فرماندارهای ایالات مختلف برای حل مشکلات خلیج چساپیک. انگار یک گوریل بنفش پانزده متری نشسته باشد وسط اتاق و سخنران کوچکترین اشاره‌ای هم نکند که اتفاقا دوستمان گوریل انگوری اینجاست.

۲. بعد موقع سوالها شد. سوال اول این بود که ترامپ طرفدار زغال‌سنگ است و شما طرفدار انرژیهای تجدیدپذیر. حالا که پول دولت فدرال نمی‌رسد چه می‌کنید؟ آقای مک‌آلیف گفت که ما پنج‌میلیون شغل داریم و هزار و هشتصدتایش مال زغال‌سنگ است و پول زغال‌سنگ به درد ما نمی‌خورد و حالا ببینیم چه می‌شود. سوال دوم این بود که ترامپ گفته هفت میلیارد دلار پول احیای خلیج چساپیک را قطع می‌کند و حالا چه می‌کنید؟ آقای تری مک‌آلیف گفت با فرماندارهای دیگر جلسه داریم و حالا ببینیم چه می‌شود. نفر سوم که گفت ترامپ … آقای تری مک‌آلیف گفت می‌شود همینجا این بحث را متوقف کنم؟ صدای فریادهای مخالفت من با ترامپ را‌ که روزهای انتخابات همه شنیدید، صدای داد و بیداد من علیه فرمان اجرایی را هم که همه شنیدید، نظر سیاسی من‌ را که همه می‌دانید. حالا ولی چه کنیم؟ اینجایی که هستیم، هستیم. از من سوال‌ نپرسید، از آنها بپرسید که‌ نشستند‌ و رای ندادند. بعد انگار داغ دلش تازه شد. گفت اینجا تظاهرات بود علیه ترامپ، یک عده شلوغ کردند و‌  داد و فریاد که این رییس‌جمهور ما نیست. گرفتندشان و زندانیشان کردند‌ و من‌ رفتم میانجیگری که حالا کوتاه بیایید و اعلام جرم نکنید و بروند. بعد که با بازداشت‌شده‌ها حرف زدم، فهمیدم که یک نفر‌ از هفت نفر‌ هم رای نداده، حالا در آمده‌اند که ترامپ رییس‌جمهور ما نیست. گفتم رای‌ ندادید و حالا زبانتان دراز چیست؟ برویم صحبت کنیم و میانجیگری با من، آزادتان کنند‌ و بروید و بلکه چهار سال دیگر‌ یادتان افتاد به‌ جای داد و بیداد رای بدهید.

۳. یک واقعیتی را بگویم، حق خودم نمی‌دانم که بگویم به چه کسی رای بدهید. یعنی راستش آن سالها قبل اگر کسی بعد از چهارده سال زندگی در یک مملکت دیگر می‌آمد و می‌گفت خیر ایران اینست که به فلانی رای بدهید، فکر می‌کردم که برو آقا زندگی خودت را بکن‌. به عنوان شهروند این مملکت حق رای داری ولی برای من تعیین تکلیف نکن. پس آن قصه جدا. این طرف داستان ولی، دو سال است که اول و وسط و آخر نوشته‌هایم را بگیری اینست که کوچکترین حرکتی که آدمیزاد بکند، از بی‌عملی بهتر است. این هم متفاوت نیست. کاندیداها مطلوبتان نیستند؟ هیچ جای دنیا کاندیدای «مطلوب» وجود ندارد. یک روزی همه اینها می‌شود قصه که می‌رود توی کتابهای تاریخ و یک عده می‌خوانند و‌ می‌گویند که عجب. چه اتفاقاتی افتاده بوده در دهه هزار و سیصد و نود. سوال آنوقت اینست که کدام قصه‌گو، آن قصه‌ای را که آن روز خواهند خواند و شما برای مملکتتان و برای دنیا می‌خواهید بهتر خواهد نوشت. «مطلوبیت» قصه‌گوها بی‌اهمیت نیست، ولی در مقایسه با کل قصه کمرنگتر است. این را ترامپ و ترامپیون، آن موقعی که بقیه این مملکت گرفتار درصد خلوص کلینتون و میزان مطلوبیتش‌ بود، خیلی خوب فهمیدند. ترامپ را نه به مدد آن بیست و چند درصد آمریکایی واجد شرایط رای که به او رای دادند داریم، اینها اتفاقا همه به لطف آن چهل و چند درصدی است که روز انتخابات اصلا پای صندوق رای نرفتند. آن اکثریت خاموش. نتیجه هیچ عملی را پیش‌بینی نمی‌شود کرد. خاموشی ولی، شکی نیست که گناه ماست.