ولنتاین

۱. ایران یک روز سرد زمستان، دقیقا یک بیست و پنج بهمن سال هزار و سیصد و هشتاد و یک شمسی، حدود ساعت سه ربع کم بعد از ظهر عاشق شد. یادم هست که نشسته بودم توی شرکت که تلفن زنگ زد و دوستم پرسید که «برای ولنتاین چی کار می‌کنی؟» اول سعی کردم تظاهر کنم می‌دانم که ولنتاین چیست، بعد خواستم بپرسم، ولی آخرش به جز یک «ها؟» چیزی از دهانم درنیامد. انگار کن که کل ایران یک چیز جدیدی را در یک روز یاد گرفته بودند و من نه، بعد هم آموزش ولنتاین دریافت شد و به درجه سلوک رسیدم و من هم در این دانش سهیم شدم.

۲‌. آدمِ روزها نبودم هیچ‌وقت. ولنتاین که هیچ، روز پدر و مادر و معلم و این اخیرا دختر را هم هیچ‌وقت درک نکردم. مناسبتها معنی دارند، چهارشنبه سوری و عید و سیزده‌بدر و هزار چیز دیگر. روزهای بزرگداشت مادر و پدر و عزیزان ولی نه. بگو مثلا مادرها که زمان حاملگی رسما کلسیم استخوانهای خودشان را می‌دهند که استخوان بچه‌هایشان ساخته شوند. تربیت و ادب و تحصیل و کار و زندگی بماند، هر تار و‌ پود و سلول و بافتِ وجودمان مدیونشان است. اگر واقعا صبر کرده‌ایم که در سال یک روز بیاید که در آن یک روز یک مقدار بیشتر اظهار اخلاص و ارادت کنیم و بگوئیم که می‌دانیم هر ذره وجودمان از کجا آمده، راستش یک‌جای کار خیلی می‌لنگد. روز عاشقِ کسی بودن که عاشقش هستیم را هم به دلایل مشابه نمی‌فهمم. ایرادی ولی ندارد. پایه‌های جهان به فهم من استوار نیست. بعد هم‌ آن رنگرز تولید کننده رنگ قرمز و بافنده و فروشنده لباس قرمز باید نان بخورند و باید یک چند شبی باشد که رستورانها بدانند که غذایشان حتما فروش می‌رود و گل‌فروشها بدانند که کمی بیشتر سود می‌کنند و باید یک شبی باشد که دست‌فروش پیر پمپ‌بنزین در خانه ما دسته‌گلهایش را به راننده‌ها می‌فروشد و با لبخند می‌رود خانه. یک سری عاشق هم شاید همه قدرت روانیشان را جمع کنند و کلمات زیبا پیدا کنند و دل معشوق را شاد کنند و شادی دل هرگز چیز بدی نیست. سالها بعد چه یارِ امروز باشد چه نه، شاید قصه ولنتاین ۹۶ یک لبخندی بنشاند.
۳. ولنتاین دوم آمریکا بودم. درست سه هفته بود. بار اولی که توی این مملکت رفتم سلمانی. برف هم آمده بود که توی تکزاس واقعه بزرگی است. آقا ویلیِ پیرایشگر با آن کلاه کابوی و چکمه‌های پاشنه‌دارش تنها کسی بود که آن روز از ولنتاین حرف نزد و از برف حرف زد. من هم که هنوز به لهجه تکزاسی که یک چیزی شبیه سیم تلفنِ تلفنهای سیمی قدیمی موقع گره خوردنشان‌ است عادت نکرده بودم، هر بار لغت برف می‌شنیدم یک جمله در جواب می‌گفتم. بالاخره زجر کوتاه کردن مو در حال نفهمیدن حرف آقای پیرایشگر تمام شد و برگشتم خانه. لباس قرمزها فراوان بودند. همه تکزاسیها که آقا ویلی نیستند. بیشترشان به جای آن مدالیونِ روی سینه دل دارند.
۴. سال سوم باور عکسهای رسیده از ایران سخت بود. تلگرام و اینستایی نبود و ایمیل بود که فوروارد می‌شد. مغازه‌ها در حال تبلیغ ولنتاین و فروش شکلات و عطر و مردمی که همه توی وبلاگستان از ولنتاین حرف می‌زدند. سخت بود که یک رابطه‌ای برقرار کنی با آن ایرانی که دو سال قبلش تازه عاشق شده بود.
۵. سال چهارم ولنتاین نبود و سپندارمذگان بود. از یک جا کشف شده بود که یک روزی در ایران سپندارمذ داشتیم و حالا آنچه خود داریم ز بیگانه تمنا می‌کنیم. همه‌جای وبلاگستان دیده می‌شد که جوانان امروز ما بی‌خبرند که ما خودمان سه‌هزار سال پیش سپندارمذگان داشتیم. چرا ده روز صبر نکنیم و همان پنج اسفند جشن اسفندگان بگیریم؟ جوانان آن روز ولی زیاد نگران این داستان نبودند. کلا سرزمینی به قدمت سرزمین ما برای همه‌چیز یک مذگانی دارد، اما خوب پهلوان زنده را عشق است. این شد که راستش از سال پنجم قضیه دیگر عادی شد. نه خیلی صدای تعجبی از روبانهای قرمز مغازه‌ها آمد، نه سپندارمذگان به شدت سال قبلش شنیده شد، نه دیگر ولنتاین برای‌ کسی چیز عجیبی بود.
۶. حدود ساعت سه ربع کمِ امروز به وقت تهران پانزده سال شد که ایران عاشق شده. آنها که روز عاشقیِ ایران کوچولو بودند امسال برای خودشان ولنتاین داشتند و باورشان نمی‌شد که روزی بود یک جوان بیست و‌ پنج ساله در جواب «برای ولنتاین چی کار می‌کنی» می‌گفت «ها؟» جوان بیست و پنج ساله آن روز، امروز ساعت سه ربع کم به وقت تهران رفته بود بنزین بزند که یاد تاریخچه ولنتاین در ایران افتاد و رفت توی فکر. بعد ناگهان باران شروع شد و قطره‌های باران که روی صورتش نشست، یاد آهنگ ولنتاین آقای پل مک‌کارتنی افتاد که «اگر باران گرفت چطور؟ برای ما مهم نیست. به من گفت که یک روزی همین روزها آفتاب باز خواهد درخشید» و لبخندی به لبش نشست. هنوز هم آدم روزها نیست، ولی به وجود ولنتاین توی سالهایش عادت کرده.
Advertisements

فراسوی نیک و بد

And if thou gaze long into an abyss, the abyss will also gaze into thee.Friedrich Nietzsche; Beyond Good and Evil

۱. یک روزهایی توی زندگی می‌خوریم به چراها. به اینکه چرا این رابطه تمام شد؟ چرا فلان کار را نگرفتم؟ چرا فلان خانه را نخریدم؟ چرا زودتر به فکر درس خواندن نیفتادم؟ چرا در زندگی ورزش را جدی نگرفتم؟ و هزار چرای دیگر. آدمیزاد است، هر چه که می‌شود باید توی مغزش حلاجی کند و دلیلی پیدا کند. به خاطر چراها دلیل شکست را پیدا می‌کنیم و تصحیحش می‌کنیم و رشد می‌کنیم. چراها وادارمان می‌کنند که گذشته را مرور کنیم. کجا بوده‌ایم و کجا رفته‌ایم و کجا کج رفته‌ایم. هر جا که مسیر را‌ تصحیح کرده‌ایم از‌ همان چرا گفتن آمده، هر چند که آن لحظه حس زهر هلاهل داشته و تلخی مزه‌اش هرگز از یادمان نرفته.
۲. چراها موقع بحرانها اثرگذارترند. به قول یکی از سیاستمدارهای این مملکت هیچ بحرانی را نباید هدر داد. به هیچ دردی نخورد به درد تغییر می‌خورد. چراها نشسته‌اند آن لب پرتگاهِ چاهِ بیچارگی. همان چاه بی‌انتهای بیچارگی که به قول آقای نیچه زیاد که تویش نگاه کنی، ممکن است چشمش را باز کند و‌ نگاهت کند. آقای موراکامی یک روزی نوشت که مدام می‌روم دوی ماراتون و مسابقات سه‌گانه. مدام تلاشم بر اینست که استقامت ذهن و جسم را بیشتر کنم. شغل نویسنده درونکاوی است و درونکاوی هم چیزی است مثل ماهیِ فوگو. شیرینترین قسمتش چسبیده است به سمی‌ترین قسمتش. حواست نباشد و زورت نرسد کنده و برده. زیاد دیده‌ام که نویسنده‌ها دیوانه شده‌اند. شاید تمرین استقامت کمکم کند که مدام تا آن لبه بروم و برگردم.
۳. آدمها گاهی به دنبال چراهایشان گیر می‌کنند توی یک‌ چرخه معیوب و گاهی می‌افتند توی پرتگاه. کجا اشتباه رفتم گاهی چنان سوال پرپیچ و خمی است که با هزار روانکاوی هم جواب ندارد. می‌شود تا بچگی هزار بار در جستجوی جوابش رفت و آمد. می‌شود رفتار پدر و مادر و جد و اجداد را نقد کرد. اسمش را که «ریشه‌یابی» گذاشتند، یادشان رفت به ما بگویند که ریشه هزار و یک انشعاب دارد که هر کدام می‌روند یک طرف و گاهی رفتن‌ دنبالشان فایده ندارد. یادشان رفت بگویند که می‌شود انقدر به هر شاخه ریشه فکر کرد که رشد درخت‌ از یادمان برود.
۴. یک زمانی باید فهمید که از ریشه‌یابی گذشته‌ایم و در گذشته گیر کرده‌ایم و هر چرایی، مثل یک قدم اضافه در شن روان است. یک زمانی باید از چراها گذشت و‌ به چطورها رسید. یک زمانی باید فهمید که حالا این اتفاق افتاده و به چرایش فکر کردم و حالا همین است که هست. یا اصلا قادر به مهار شرایط نیستم، یا انقدر وقت و هزینه می‌برد که به کار من نیست، یا اینکه اصلا یک‌ اتفاقی بوده که افتاده و گذشته‌ای بوده که رفته. حالا چطور زندگی کنم؟ از کدام مسیر بروم؟ این روزهای خودشناسی چطور راه آینده‌ام را هموار می‌کنند؟ چطورها به اندازه چراها عمیق نیستند، ولی راه آینده از آن چطورِ اول شروع می‌شود. از آن لحظه‌ای که می‌گوییم چرا بس است. حالا چه کنم؟ چرای بی‌ چطور مجنون می‌کند و‌ چطورِ بی چرا به ترکستان می‌رود. زندگی ما، یک جایی می‌چرخد در تعادل چراها و چطورها.

تنبل ذهنی

دوستی دارم از بزرگان هنرهای رزمی. یعنی خیلی بزرگ. در حدی که سرسلسله‌جنبان یکی از شاخه‌های اصلی هنر جوجیتسو این دوست ما را به عنوان یکی از سه احتمال جانشینی خودش معرفی کرد و فوت‌ که کرد، آمدند پیش دوست ما و با خواهش و التماس بعد از دویست سال یک غیر‌ژاپنی را برای راهبری آن هنر رزمی انتخاب کردند. یک چیزی شد مثل آقای پای مِی در «کیل بیل» آقای کوئنتین تارانتینو، فقط ابروهایش انقدر زمخت نیست. حالا کار تمام‌وقتش گرداندن مدرسه هنرهای رزمی خودش است که شده قطب اصلی آن سبک، و سفر‌ به دور دنیا و سر زدن به مدارس مختلف و مطمئن شدن از کیفیت آموزش. به جز آن مدام نشسته و از سیاست می‌خواند و می‌خواند و می‌خواند. بعد خوانده‌ها را تحلیل می‌کند و در سفرهای دور دنیایش با آدمها بحث و فحص می‌کند. باشگاهش هم همیشه پر است از آدمهایی که از همه دنیا می‌آیند برای آموزش و همانجا با معماری ژاپنی مهمانخانه‌ای ساخته که شاگردان مجبور نباشند هتل بگیرند و شبها بعد از کلاس می‌نشیند و از تک‌تکشان از فرهنگ و سیاست و دولت و مملکتشان می‌پرسد.
رفیق ما یک گوشه این کشور و ما گوشه دیگرش، ولی به لطف شبکه‌های اجتماعی که فاصله‌ها را کم کرده و حواسها را پرت، از حال هم بی‌خبر نیستیم. چند شب پیش توی فیس‌بوک با یک آقایی بحثش شد که مدام تیتر خبرهای رسانه‌های دست راستی امریکا‌ را علم می‌کرد و با ذوق و شوق عجیبی سعی داشت نظر سیاسی خودش را به کرسی بنشاند‌. صاحب استتوس لاین هم مدام می‌گفت که فلانی رفاقت ما به جای خود، ولی این حرفها را که می‌زنی باید مدرک بیاوری و طرف هم می‌گفت مدرک؟ اینها را همه می‌دانند و باز ادامه می‌داد و بدتر می‌کرد. چند نفر دیگر هم قاطی شده بودند و خلاصه دعوای فیس‌بوکی عجیبی در گرفته بود که ناگهان رفیق ما از راه رسید. شروع کرد که برادر، یک لیست بلندبالایی اینجا داری. یکی را انتخاب کنیم و برویم جلو. تو از سر تا پا در اشتباهی. این دلیل و این مدرک. طرف آمد جوابی بدهد و خورد به دیوار‌ و آمد جواب دیگری بدهد و باز خورد به دیوار و جواب بعدی هم به همچنین. هر چه گفت، دوست ما درآمد که این گزارش کنگره و این مقاله فلانجا و آن اخبار فلان روز، هر چه می‌گویی غلط است. تا آخر بحث چهارده مقاله برای طرف پست کرد و به لاهوت و ناسوت استدلالاتش ایراد گرفت. طرف دید که هر جا می‌رود می‌خورد به جسم سخت، درآمد که «خوب نظر من این و نظر تو آن». رفیق ما این را که شنید، مثل آتشفشان غرید که «اتفاقا با این یکی بیشتر از همه مشکل دارم. دعوا اینجا سر نظر نیست و سر حقیقت است. بی‌دلیل این و آن را متهم می‌کردی و داد و بیداد می‌کردی و فریاد من‌ آنم که رستم بود پهلوان سر داده بودی. حالا که باد بروتت خوابیده رسیدی به اینجا که‌ «نظر» من این‌ بود. مشکل این روزهای ما نظر نیست، «تنبلی ذهنی» است و مخالفت با خواندنِ هر‌ چیزی که ممکن است خلاف نظر اولیه ما باشد و‌ افتادن در یک چرخه و گرداب‌ معیوبی که هم خودمان را گرفتار‌ می‌کند هم دیگران. دفعه دیگر خواستی به کسی انگ بزنی، لااقل گزارشهای مربوط به داستان را بخوان.»
یک‌ بخش بزرگیش البته برمی‌گردد به احترام فوق‌العاده‌ای که برای دوستم دارم، ولی آن کلمه «تنبلی ذهنی» و دنبال نظر موافق گشتن چند شب است که توی سرم می‌چرخد. آقای تونی رابینز یک بار گفته بود «زندگی آن بیرون کنج ایمنِ آدمیزاد تازه شروع می‌شود.» بعد ما می‌گردیم توی اینترنت و آنها که نظر موافق دارند پیدا می‌کنیم و نوشته‌هایشان را‌ می‌خوانیم و ورودیمان می‌شوند همین شبکه اجتماعی و همینجا هم تحلیل می‌کنیم و خروجیمان هم می‌شود همین شبکه اجتماعی و چرخه تا ابد ادامه دارد. مدام بخوانیم و طلب مرجع کنیم و از خواندن نظرهای مخالف و به چالش کشیده شدن افکار خودمان نترسیم. عمر برای «تنبل ذهنی» شدن خیلی کوتاه است.

نقاط قوت

۱.- «آمده‌ام اینجا چون فکر صحبت در برابر جمع انقدر عصبیم می‌کرد که به حالت تهوع می‌افتادم.»

– «آمده‌ام اینجا چون احساس کردم مردم صحبت کردن من را دوست دارند و حالا آمده‌ام برای تقویتش و شرکت در مسابقه‌ها و سخنرانیهای بزرگ.»

– «آمده‌ام اینجا چون احساس می‌کردم هرگز حرفی برای گفتن ندارم و خواستم حرفهای بقیه را بشنوم و ببینم چطور حرف می‌زنند.»

– » همیشه حرف برای زدن دارم. همه حرفهایم را در صدها صفحه کتاب نوشته‌ام و آمده‌ام اینجا که حالا بقیه حرفهایم را بشنوند.»

اینها را بچه‌های گروه سخنرانی گفتند. همین سه‌شنبه دو هفته پیش. همه یکجا جمع شده بودیم ولی یکی آمده بود «استعداد»ی را بیشتر تقویت کند و دیگری آمده بود «ضعف»ی را بپوشاند. و من‌ نشسته بودم و اینها همه را می‌شنیدم و فکر می‌کردم که هدف همه آموزشهای دنیا این دوتاست، یا به آدمها یاد می‌دهند نقطه قوتشان را تقویت کنند، یا ضعفشان را به یک جایی برسانند که از درون وجودشان را چنگ نزند و بتوانند با ضعفشان زندگی کنند.

۲. آنچه چرخ دنیا را می‌چرخاند، قوتهای ما آدمهاست. اسمش را بگذاریم «استعداد» یا هرچه دوست داشتید. آن استعداد را باید اهرمی کنیم برای حرکت و در حین حرکت نقاط ضعف را بشناسیم و یکی‌یکی مهار کنیم. بگو رفیق ما که از فکر سخنرانی به تهوع می‌افتاد، مهندسی است باسابقه و فارغ‌التحصیل دانشگاه معروف برکلی. همه این سالها از آموزش و مهارتهایش استفاده کرده و زندگی کرده، و حالا رسیده به اینجا که برای پیشرفت بیشتر، مهارتِ صحبت در جمع لازم است و آمده که درستش کند. یک سال طول کشید تا خودش را در یک سخنرانی دو دقیقه‌ای جلوی جمع معرفی کند و یک سال دیگر طول کشید تا قبول کند جلسه را بگرداند ولی هر چه هست از دو سال پیشش بهتر است. اگر شغل رفیق ما سخنرانی کردن بود، احتمالا تا به حال از گرسنگی مرده بود. شغلش ولی نقطه قوتش است و مهارتهای فنیش، و دارد یاد می‌گیرد که ضعفش را برساند به آنجا که قابل زندگی است.

۳. مشکل آن موقعی است که ضعف آدمها چنان کورشان می‌کند که قوت را فراموش می‌کنند و فکر می‌کنند که در این دنیا کس دیگری نیست که ضعفی داشته باشد و فقط و فقط منم. بعد هم می‌افتند به مقایسه. فلانی خوب صحبت می‌کند، آن یکی خوب می‌نویسد، سومی ورزشکار خوبی است و چهارمی آشپز خوبی و من همه این ضعفها را دارم. فکرها توی سر می‌چرخند و کم‌کم فلج‌کننده می‌شوند. بهترین بازار دنیا هم که استفاده از این ناامنیها و ضعفها و عقده‌های آدمهاست. ضعف طرف که یادش بیفتد، هم سر کیسه را شل می‌کند و هم کالای کمیابِ این روزها، یعنی همان توجهش را می‌دهد دست شما. یک سری وبسایت و کانال و وبلاگ درست می‌شوند که مستقیم ناامنیهای ذات آدمها را هدف می‌گیرند و راهکارهایی می‌دهند از قبیل همان «مثبت باش» و «قانون جذب» و از این حرفها، و یک سری آدم هم پیدا می‌شوند که اول و آخر تمام نوشته‌ها و گفته‌هایشان دو کلمه حرف حساب هم نیست و آن دو تا متخصصی هم که حرفه‌شان اینست، صدایشان آن وسط هیاهو گم می‌شود.

۴. استعدادها و مهارتها و ضعفها یک ملغمه‌ای هستند که روزگار با هم پیچیده توی کیسه‌ای و داده دست ما. باید دست کرد توی این کیسه و یکی‌یکیشان را شناخت. باید فهمید که در کار و ورزش و آموزش و برخورد با دیگران و در پدر و مادر بودن و در فرزند بودن و کلا هر تعاملی که با دنیای بیرون داریم، ضعفها کجا هستند و قوتها کجا. ضعفها و ناامنیها و عقده‌ها واقعی هستند و باید چاره شوند (و گاهی درمان)، ولی به لطف استعدادها و قوتهاست که حرکت می‌کنیم. یک آرزویی دارم که یک روزی به ازای هر پیغامِ «من نمی‌دونم از دنیا چی می‌خوام. یه آدم بدبخت مطلقه سی ساله هستم. حالا به نظر شما چه کنم؟» یک پیغام هم برسد که «من آدمی هستم مردم‌دار و خوش‌صحبت که بعد از چند ماه مطالعه خودم به این نتیجه رسیدم که در فلان دو موضوع استعداد دارم و با تمرین و مداومت به‌ یک جا خواهم رسید. حالا به نظر شما چه کنم؟» منتظرم که شاید یک روزی آرزو نباشد.

برای تولد دکتر کینگ

مرد ایستاده بود آن بالا و به اقیانوس آدمها نگاه می‌کرد. جمعیت دور استخر محوطه پیچیده بود و رفته بود تا آن دورها، تا آنجا که می‌شد دید. از همه‌ جا آدم آمده بود و از صبح تا به حال تظاهرات کرده بودند و شعار داده بودند و حالا همه ایستاده بودند اینجا منتظر سخنرانیش. نه با صحبت کردن بیگانه بود، نه حتی با این مکان بخصوص. بار اولی که از جنوب آمده بود بیرون و برای کل کشور حرف زده بود همین جا بود. شش سال قبل. هنوز سی سالش هم نشده بود. آن روز فکر کرده بود چه موفقیتی بوده که بیست و پنج هزار نفر را دور هم جمع کرده‌اند و بزرگترین تظاهرات حقوق مدنی را تشکیل داده‌اند. امروز ولی فرق داشت. هر چه هم عادت به سخنرانی داشته باشی، دویست و پنجاه هزار جفت چشم که به دهانت زل بزنند آب دهانت خشک می‌شود. شروع کرد که «بنده خوشحالم که امروز برای تظاهراتی که روزی در تاریخ کشور ما به عنوان بزرگترین تظاهرات حقوق مدنی شناخته خواهد شد در کنار شما باشم …».

ادامه داد. از تاریخ گفت و از آزادی بردگان و از اینکه حقوق سیاهان هنوز رعایت نشده. رفت به سوی تمثیل و استعاره که به ما سیاهان چک برگشتی داده‌اید و بانک عدالتتان ورشکسته است، ولی دویست و پنجاه هزار جفت چشم هنوز زل زده بودند و حالتشان تغییر نکرده بود. می‌دانست که با این چیزهایی که گفته جذبشان نکرده. گرما و شرجی شهریور واشنگتن کلافه‌اش کرده بود. به شب قبلش فکر کرد که نشسته بود و تا سه صبح سخنرانی را نوشته بود. یعنی همین؟ سالها رهبری جنبش مدنی و تظاهرات و مدام زندان رفتن و چهار تا بچه را توی خانه گذاشتن می‌شود این که آخر جلوی این همه آدم یک سخنرانی کنی و تکانشان هم ندهی و برود؟ یعنی بچه پنج ماهه را گذاشتیم خانه و این همه راه آمدیم برای این؟ حالا چه کنم؟ کوتاهش کنم و نتیجه‌گیری کنم و بروم؟ از آن پشت صدایی شنید «مارتین، بهشون از آرزوت بگو.»  یکی از اعضای گروه کُر بود. سالها بود سخنرانیهایش را شنیده بود و حالا از سخنرانی «آرزو» می‌گفت. با خودش فکر‌ کرد یعنی عوضش کنم؟ همینجا؟ از سخنرانی منطقی بروم به احساسی؟ جلوی دویست و پنجاه هزار‌ جفت چشم؟  گفت چشم‌ و فکر‌ کرد که چرا که نه مارتین؟ چشم دل بگشا و در جانها نگر.

گفت: «آرزویی دارم که یک روز بر‌ تپه‌های سرخ جورجیا، پسران برده داران و بردگان بر سر سفره‌ برادری خواهد نشست.» که «یک‌ روز چهار فرزند من در کشوری زندگی خواهند کرد که نه‌ بر اساس رنگ پوستشان، که بر اساس محتوای شخصیتشان قضاوت خواهند شد.» که «یک روزی در آلاباما پسران و دختران کوچک سیاه و سفید دست هم را‌ چون برادران و خواهران خواهند گرفت.» که «روزی هر دره پر خواهد شد و هر کوه کوتاه.» و گفت‌ که اینها همه که شد، «همه فرزندان خدا با هم به رسم آوازهای قدیم سیاهپوستان‌ خواهند خواند که سرانجام آزادیم، سرانجام آزادیم، پروردگارا سرانجام آزادیم.»

  چرخش کوتاهی کرد و از تریبون پایین آمد. بار دوشش که ناگهان خالی شد تازه فهمید که این همه مدت مثل اطلس نیرومند آسمان را روی شانه‌هایش گرفته بود. دویست و پنجاه هزار جفت چشم غرق بودند در اشک و در شادی و در هیجان. 

ماهی قرمز

۱. این ماهی قرمزهای سفره هفت‌سین که دم عید می‌خریم، بازه توجهشان نه ثانیه است. مغزشان بیشتر نمی‌کشد. تا نه ثانیه تمرکز می‌کنند و بعد حواسشان پرت می‌شود و می‌روند. غذا که می‌ریزید تند‌تند می‌خورند و چند ثانیه بعد چنان دارند می‌چرخند انگار که این خورشت ارسالی را سالها پیش بود که ریخته بودند توی تنگ‌. ما البته آدمیزادیم و قابل مقایسه نیستیم، ولی حالا اگر خواستید مقایسه کنید، بازه توجه ما آدمها موقع اینترنت‌بازی هشت ثانیه است. همین است که پست خواندنمان مثل غذا تک زدن ماهی قرمزهاست. تند از یکی می‌رویم به دیگری. با انگشت سریع مطلبی یک کانال را می‌چرخانیم و معمولا پست دوم را که می‌خوانیم، هنوز لبخند پست اول کاملا منعقد نشده. به عنوان استعاره هم نمی‌گویم، جدی است. آدمها پست دوم را که می‌خوانند، لبخند پست اولشان هنوز کامل نیست. خلاصه اگر سر سفره هفت‌سین داشتید با تلفنتان بازی می‌کردید و متوجه شدید ماهی قرمزها یک جوری نگاهتان می‌کنند، احتمالا فکرشان اینست که این طفلک بازه توجهش خیلی کوتاه است. 

۲. هر بار که یک پیغام می‌گیرم که «با وجود اینکه نوشته‌های شما طولانیه من می‌شینم و می‌خونم» که تقریبا پیغام هر روزه است، یه عرق سردی می‌شینه روی ستون فقرات. در مورد «مفهوم زندگی» هزاران ساله ملت صدها جلد کتاب نوشته‌اند و من سه پاراگراف نوشته‌ام و یه عده نه چندان کمی فکر می‌کنند خیلی طولانی بود. حتی همین ده سال پیش، در دوران وبلاگ این نوشته‌ها طولانی حساب نمی‌شدند و چه بسا کوتاه هم بودند، بعد امروز بعد از پاراگراف دوم می‌گویند که بیش از این از شمس تبریزی مگو. وبسایتهای زمان ما را دیده‌اید؟ همه شده فهرست: پانزده کاری که آدمهای موفق می‌کنند، ده کاری که برای لاغری لازم است، سیزده کاری که باید قبل از صبحانه انجام داد. همان فهرست را هم که باز می‌کنیم فقط تیترها را می‌خوانیم. قضیه انقدر جدی است که سی‌ان‌ان با آن عَلَم و کُتلش یه بخش گذاشته برای «پنج چیزی که امروز باید در مورد اخبار بدانید.». تقریبا هیچ چیزی تو دنیا به این اندازه نگرانم نمی‌کند. حتی تغییرات اقلیمی و خطر مقاوم شدن باکتریها در برابر آنتی‌بیوتیک. یعنی هر مشکلی را اگر قادر باشیم رویش تمرکز کنیم حل می‌کنیم ولی با بازه توجه هشت ثانیه زیاد امیدی ندارم. به جایش می‌ترسم این اعتیاد به تلفن فردا بشود قصه سرطان و سیگار، ما هم برویم توی یک‌ تبلیغ تلویزیونی در حالی که تمرکزمان را چند ثانیه بیشتر نمی‌توانیم نگه‌داریم به نوباوگان بگوئیم که به ما گفته بودند این اینترنت آمده همه را به هم وصل کند، بعد تمرکزمان را از دست بدهیم و روی تبلیغ‌ یک آهنگ غمناکی پخش کنند. این تبلیغ در آن حالت خوبی است که بخت یار باشد البته. اگر نباشد یک سریال آیینه عبرت طور درست می‌کنند و یک آتقی پیدا می‌کنند نقش ما را بازی کند.  

۳‌. این وسطِ همه ماهی قرمزها آقای دکتر کل نیوپورت شده ماهی سیاه کوچولو و مدام دنبال دریا می‌گردد. کتاب «Deep Work» می‌نویسد و حرف از کارل یونگ و چی کی رولینگ می‌زند که یکی برای خودش با دست خودش یک کلبه ساخته بود که کسی مزاحمش نشود و آن دیگری توی هتل دور از اغیار کار می‌کند که بتواند تمرکز کند. بعد هم می‌گوید که اگر از شبکه اجتماعی درآمد ندارید، کلا در تمام شبکه‌های اجتماعی را ببندید و زندگیتان غنی‌تر می‌شود‌. ما هم نگاهش می‌کنیم و می‌گوییم: «ها؟ هشت ثانیه همان اول که دهانت را باز کردی گذشت. » و می‌دونم و یک کانال دیگر باز می‌کنیم و می‌رسیم به لبخندهای نیمه منعقد شده. 

۴. این نوشته در مورد خودم حتی بیشتر از سایرین صادق است. یک راه پیدا کردم برای تمرکز و آتن هم نوشتن است. وقتی می‌نویسم قادرم تمرکز کنم. ولی همه زندگی که نمی‌شود در حال نوشتن بود. به هزار دلیل باید تمرکز کرد. درس و کار و خیلی مسائل دیگر. چندی پیش با همکارها یک باشگاه کتاب درست کرده بودیم و کتابی می‌خواندیم بی‌نهایت کسل‌کننده. هر روز دو صفحه می‌خواندم و کتاب را می‌گذاشتم کنار و غری می‌زدم که این نویسنده هم با این کتاب نوشتنش. بعد دو روز با رفقا رفتیم تعطیلات یک ناکجاآبادی که از تمدن دور بود و برای دسترسی به اینترنت باید روی جاده خاکی پنج کیلومتر رانندگی می‌کردی. کتابی که سه ماه غر از کسل‌کننده بودنش می‌زدم را در یک روز خواندم و تمام شد، و تازه فهمیدم آن دردی که این همه مدت نمی‌گذاشت کتاب بخوانم عدم تمرکز بود. 

۵. شبکه‌های اجتماعی وصلمان کرده‌اند ولی همزمان شده‌اند آن تُنگ بلور یک سری ماهی قرمز. می‌رویم و می‌آییم و یک ثانیه بعد از خواندن جوکِ رفیقی، در مورد فوت پدر دومی مطلب می‌خوانیم و یک ثانیه بعدش عکسهای تعطیلات سومی را می‌بینیم و یک ثانیه بعدش از خشم چهارمی از تصمیم سیاستمداری باخبر می‌شویم‌. دل آدم به حال نورونهایی که توی مغز آدمی با این سرعت باید از یک شاخ به شاخ دیگر بپرند می‌سوزد. این عدم تمرکز از آن دردهاست که باید زودتر چاره کرد وگرنه دو صباح دیگر می‌آیم و می‌نویسم که از ماهی قرمز رسیدیم به گل سرخ. در این باره بیشتر خواهم خواند و بیشتر خواهم نوشت. 

پ.ن. موقع تحقیق برای این نوشته متوجه شدم که چند وبسایت مراجع مقاله سه سال پیش مایکروسافت در مورد بازه توجه انسان و ماهی قرمز را برده‌اند زیر سوال. با این وجود نوشته را دستکاری نکردم چون در اصل بحث تغییری ایجاد نمی‌کند. تا اطلاع ثانوی، ولی به عنوان فکت علمی به مسئله نگاه نکنید‌.

عمو جان

۱. رفتم در خانه اول که سلام، منِ قلتشنِ خاورمیانه‌ای همانی هستم که قرار بود بیاید توی حیاط خانه شما اندازه‌گیری صدا. حالا الان یک سری اندازه‌گیری می‌کنم و ساعت دوی صبح برمی‌گردم‌ برای سری بعدی. لطفا دوی صبح به بنده شلیک نکنید و سگی هم اگر دارید ببندید. گفت «سگ ما همیشه توی اون محوطه است که می‌بینی. دیوار هم بلنده، نمی‌تونه بپره. اگه زیاد سر و صدا کرد و اندازه‌گیریت خراب شد، این غذای سگ رو می‌دم بنداز براش.» رفتم توی حیاط که دستگاه را نصب کنم، آقای صاحبخانه هم با غذای سگ رسید و یک سری تکان داد که «دو تا سگ داشتم. اون یکی تازگی مرد. سرطان داشت. راحت از بالای دیوار می‌پرید اینور، این یکی نمی‌تونه.» نگاهی به آقای صاحبخانه کردم که یعنی مطمئن؟ فهمید. «آره خیالت راحت، نمی‌تونه بپره. فقط زیاد صدا کرد غذاش یادت نره.»

۲. ساعت دوی صبح برگشتم و دستگاه را دوباره نصب کردم. سگ از حضورم خوشحال نیست. پارس می‌کند و داد و بیداد. غذا را پرت کردم داخل، خورد و کمی ساکت شد. نشستم پای دستگاه و به آسمان پرستاره زمستانِ ناکجا‌آبادِ وست‌ویرجینیا خیره شدم. یادِ «خیالت راحت، نمی‌تونه بپره» آقای صاحبخانه افتادم. اگر معلوم می‌شد که اشتباه کرده و سگ قادر به پریدن بود، احتمالا آقای حیاتی فردا پس‌فردایش اعلام می‌کرد که «خورده شدن یک مرد ایرانی در ناکجاآبادِ وست‌ویرجینیا به وسیله یک سگ وحشی بر عرشیان‌ و فرشیان تسلیت باد.» پوزخندی زدم و یک تکه دیگر از غذای سگ را پرت کردم داخل. سر آقای حیاتی همین‌طوریش هم شلوغ است. 

۳. فردایش رفتم ناکجاآبادِ پنسیلوانیا برای اندازه‌گیری بعدی. در زدم و خودم را معرفی کردم و گفتم الان یک سری اندازه‌گیری می‌کنم و ساعت سه صبح برمی‌گردم و شلیک نکنید و سگتان را ببندید. بعد پرسیدم کجا دستگاه را نصب کنم که سر راه نباشد. صاحبخانه یک گوشه‌ای را نشان داد. رفتم و نصب کردم و وسط اندازه‌گیری بود که متوجه شدم ایستاده‌ام کنار یک سری قبر. فامیلیها با فامیلی صاحبخانه یکی بود و فهمیدم که رسمشان اینست که رفتگانشان را در قبرستان خانگی دفن می‌کنند. ساعت سه صبح برگشتم و زیر آسمان پرستاره ناکجاآبادِ زمستان پنسیلوانیا مشغول شدم به اندازه‌گیری شدت صدا. هر اندازه‌گیری یک ساعت طول می‌کشید. هوا سرد بود و من از سر تا پا‌ پیچیده. چند دقیقه ایستادم کنار دستگاه و رفتم توی فکر، که آنها که مدام نصیحت می‌کنند «برو دنبال علاقه‌ات» و کلی کف و سوت و خوشحالی در جواب درو می‌کنند، به طرف گوشزد می‌کنند که حتی دنبال علاقه هم که بروی گاهی باید بنشینی سر قبر عمو جانِ یک خانواده‌ای در پنسیلوانیا، تازه اگر شانس آورده باشی و شب قبلش سگ نخورده باشدت؟ فکر برای ساعت سه صبح زیادی سنگین بود. اندازه‌گیریهای دستگاه که ثابت شدند، رفتم توی ماشین و کیسه میوه خشک را  درآوردم و نشستم به خوردن. چراغهای یک نیروگاه از دور پیدا بود. روح عمو جان هم احتمالا نشسته بود کنارم و به چراغها نگاه می‌کرد.

مهاجرت – ۳

۹. یکی از مشکلات مهاجرت راستش اینست که اکثر مسافران خارج از کشور، قلبشان را هم با خودشان می‌برند و با مفهومی به نام «رابطه راه دور» یا «لانگ دیستنس ریلیشن‌شیپ» آشنا می‌شوند. نه رابطه راه دوری که یک نفر در تهران کار می‌کند و یک نفر در اصفهان، رابطه‌ای با چند اقیانوس و قاره در میان. راستش ما خیلی بیشتر از آن که می‌دانیم یا مایل به اقرارش هستیم از محیط تاثیر می‌گیریم. اینجا هم یک طرف داستان، مسافری داریم که یک فرهاد کوهکنی رفته توی مغزش و دارد از اول تمام شیارها را می‌تراشد، بعد آنطرف معشوقی که مانده و دارد در محیط دیگری رشد می‌کند. به همین یک دلیل هم رابطه‌های راه دور خیلی سختتر از آن هستند که مسافر توی فرودگاه‌ تصور می‌کرده. اینکه دو آدم که در دو محیط مختلف رشد کرده‌اند، در بیست و چند سالگی با هم آشنا شوند یک چیز است، اینکه دو عاشق بعد از چند سال ناگهان در دو محیط مختلف قرار بگیرند یک چیز دیگری‌. این دو تا را با هم اشتباه نگیرید. امیدوارم همه دلداده‌ها به هم برسند، آخرین دردی هم که روی وجدانم می‌خواهم راستش اینست که دو نفر رابطه‌اشان تمام شود چون علی فرنود یک یکشنبه صبحی از خواب بیدار شد و صبحانه‌نخورده چنین پاراگرافی نوشت، ولی شرط صداقت و درستی با خوانندگان اینست که واقعیتها را از نظر شخصی خودم بنویسم: سختتر از آن است که از ایران می‌بینید. اگر قصد داشتن رابطه راه دور دارید، حواستان باشد که شبیه ریختن اعصاب است توی مخلوط‌کُن و چرخاندنش با دور تند. احتمالِ نشدنش هم زیاد است و احتمالِ گفتنِ «عجب، این همون آدمِ دو سال پیشه؟» هم کم نیست. خلاصه آن روزی که می‌گویید با هرچه دلم قرار گیرد بی تو، آتش به من اندر زن و آنم بستان، حواستان باشد. 
۱۰. موقع رسیدن دو شانس بزرگ داشتم، اول آشنایی با جوان افغانی که هم‌دفترم بود و پشت هیکل ورزشکاریش قلبی از طلا داشت. کمکهایش آن چند ماه اولِ بی‌ماشینی و بی‌رفیقی بسیار ارزشمند بودند. مثلش یک روزی که زنگ زدم که آقا نان ندارم و هر موقع خواستی بروی سوپرمارکت دنبال ما هم بیا، نیم ساعت بعد دیدم آمده در خانه که پای تلفن حرف می‌زدیم گفتی نان ندارم و باید همین الان میامدم. شانس دوم آشنایی با یک جوان ایرانی که دیگر دم فارغ‌التحصیلی بود ولی علاقه عجیبی به قاطی شدن با انجمنهای دانشگاهی و کلا بودن در رده‌های مدیریتی داشت و من را هم تا حد امکان به عضویت در این انجمنها تشویق کرد. قبل از اینکه اصلا بفهمم چه شد عضو هیئت امنای کتابخانه دانشگاه بودم و خزانه‌دار بخش دانشجویی سازمان نظام مهندسی تکزاس و معاون انجمن دانشجویان تحصیلات تکمیلی، که بعد از یک سال شدم رئیس این دو تا انجمن آخر. در بیست و چند سالگی یاد گرفتم که از مدیریت و راهبری کلا بی‌اطلاعم و این خودش مزیت بزرگی بود. آدمیزاد چاله‌ چوله‌های پیشرفت را هر زمان که پیدا کند غنیمت است، زودتر هم باشد که فبهاالمراد. آشنایان نظام مهندسی در پیدا کردن کار، آن هم در میانه رکود اقتصادیِ زمان فارغ‌التحصیلی ما کمک بسیار‌ کردند. در تمام مصاحبه‌های کاری هم عضویت در این انجمنها به عنوان عوامل مثبت ذکر شدند.  بعدها هم کلا جزئی از دی‌ان‌ای شد و هنوز چه با‌ انجمنهای خیریه و چه موسسات علمی و چه ژورنال‌های محیط‌زیست مشغول بوده‌ام و هستم و یک خوش‌شانسی روز اول و آشنایی با دوستمان شده روش زندگی. یک سال بیشتر ندیدمش و اخلاقمان هم به هم ربطی نداشت و سیزده سال بیشتر است که حتی در تماس هم نیستیم ولی همان یک برخورد کوتاه قانعم کرده که آدم تجربه‌اش را برای دیگران می‌گوید و بعد می‌گذارد که خودشان تصمیم بگیرند که این نهال فکری رشد کند یا نه. از موضوع خارج نشوم، یک توصیه داشته باشم عضویت در انجمنهای دانشگاه یا اگر دانشجو نیستید، در انجمنهای داوطلبانه خیریه است. هیچ چیزی به این اندازه برای جا افتادن کمک نمی‌کند. تعداد خیریه‌ها هم که به عدد انفاس خلق است و گشتیم نبود نمی‌شود گفت. 

مهاجرت – ۲

۵. از فرودگاه ننویسم. از آن تلخترین لحظه‌های عمر آدمی است. ارتباطی به احساساتی بودن آدمیزاد و تمرکزش روی اهدافش و فلان هم ندارد راستش. در این بیست سال گذشته چند بار‌ خداحافظی کرده‌ام. از ایران‌ به آمریکا، از تکزاس به مینسوتا، مینسوتا به آیووا، آیووا به واشنگتن، و یک چیزی که یاد‌ گرفته‌ام اینست که خداحافظی از آن دردهاست که با تمرین راحتتر نمی‌شود. آقای ای‌‌.او. ویلسون یک کتابی دارد به نام «تسخیر اجتماعی زمین». می‌نویسد که از این میلیاردها گونه حیوانی که روی زمین رشد کرده‌اند، انسانها و مورچه‌ها، که می‌روند یک گوشه را انتخاب می‌کنند و‌ دل می‌بندند موفقترینها بوده‌اند. دست خودمان نیست، وجودمان به خاک و خانواده بسته است و کندن درد دارد. این را همین‌جا ببندم. در خانه اگر کس است یک حرف بس است. تازه آن میان درد بزرگتر مال آنهاست که آمده‌اند بدرقه‌‌. مهاجر انقدر گرفتاری دارد که به درد نمی‌رسد. فرودگاهش مال من نه و مال شما.
۶. رسیدم فرانکفورت و یک فرودگاهی دیدم انگار با مسواک تمیز شده بود. ویزای دانشجویی امروز ایرانیها را ندیده‌ام. آن روزها برای سه ماه صادر می‌شد و بعد که می‌رسیدی روی آی-توئنتی می‌نوشتند تا پایان تحصیل منقضی نمی‌شود. بعد آقای آلمانیِ مسوول گیر سه‌پیچی داد که این ویزا دو هفته دیگر باطل می‌شود. یعنی چی که من دارم می‌روم تحصیل؟ من هم خسته و شاکی و احساساتی به طرف پریدم که به تو چه؟ ویزای یک کشور دیگر است و اعتبار دارد. ربطی به تو‌ دارد که من و چهار نفر دیگر‌را علاف کرده‌ای؟ خلاصه اولین و آخرین دعوای گمرکی زندگیم با یک بارانداز سه هیچ به نفع مسافر تمام شد و‌ ما راهی آمریکا شدیم. ایرانیها آن زمان یک مصاحبه الکی بی‌ربطی می‌شدند و ساعت سه بعد از ظهر روز جمعه کسی حوصله مصاحبه با ما را نداشت و پاسپورتها را که می‌دیدند، ایرانیش را می‌گذاشتند سر جایش و بعدی را برمی‌داشتند. تا بالاخره مصاحبه شدیم و وارد شدیم. موقع انتخابات دور دوم بوش بود و همه ماشینها یک عدد برچسب زده بودند پشتشان و پشت ماشین استاد راهنمای ما هم نوشته بود: «هاورد دین».

۷. یکی از بزرگترین افسانه‌های مهاجرت که سالهاست سعی در تصحیحش دارم مساله #زبان است. مانده‌ام که از کجا این داستان «تو محیط باشی شیش ماهه یاد می‌گیری» باب شده. فارسی زبانِ شما، کسی توی محیط باشد شش ماهه فارسی حرف می‌زند؟ شش ماهه البته اگر زبر و زرنگ و اهل صحبت با مردم باشی و مدام نگران از خیط شدن اگر نباشی، قهوه می‌شود سفارش داد ولی نه که بنشینی برجام  مذاکره کنی. بیشتر زبان لازم را باید از قبل خواند. کسی نه وقتش را دارد و نه حوصله‌اش که به تازه‌رسیده زبان یاد بدهد و بزرگترین عامل سرخوردگی آدمها هم همین است. خلاصه‌اش کنم، من که از ایران رسیدن زبانم خیلی خوب بود، یعنی خیلی. تا آنجا که می‌شد ایران یاد گرفته بودم و حداقل دو سال بود که توی ذهنم کلمات را از فارسی به انگلیسی تبدیل نمی‌کردم و راحت حرف می‌زدم. با این وجود حداقل یک سال طول کشید تا عادت کنم که همزمان که حرف طرف را می‌فهمم، حرف هم بزنم. فهم شنیداری، بسته به لهجه آن جایی که می‌روید از سخت‌ترین بخشهای زبان است. آدم سالها با فیلم و کتاب و سی‌دی تمرین می‌کند، بعد می‌رسی مثلا جورجیا و هر کلمه حرفشان را چنان می‌پیچانند انگار آلان از توی بابلیس رد شده. بعد از آن یک سال، حداقل یک سال دیگر طول می‌کشد که توی مهمانی و سر میز شام، وقتی هر کسی یک حرفی می‌زند، بتوانی حرفها را تفکیک کنی و موضوع را دنبال کنی‌‌ و پاسخ بدهی. همه اینها باز در صورتی است که واقعا قاطی جامعه باشی و تلاش کنی‌. مثلا من هر هفته می‌رفتم یک جلسه مباحثه. شدنی است ولی سخت است و آدم انتظار معجزه از مغز نباید داشته باشد. وقت بدهید خودش آرام آرام راه خودش را طی کند‌.

۸. در مورد زبان اما یک مطلب امیدوار‌کننده هم بنویسم و آن مطلبی است که آقای مالکوم گلدول در «نوادر» (Outliers) به درست یا غلط به آن اشاره می‌کند. در غرب، بار تفهیم به عهده گوینده است و در شرق به عهده شنونده‌. یادم هست نوزده بیست ساله که بودیم و از ترمینالهای زغال‌سنگی شریف جوکهای آمریکایی دانلود می‌کردیم، مدام می‌گفتیم این جوکها چقدر بی‌مزه‌اند. اول و وسط و آخر مطلب را خودشان توی جوک گفته‌اند، خنده‌اش کجا بود؟ ولی داستان همین تفاوت در مساله تفهیم بود. ما در فارسی یک جوک یک جمله‌ای می‌گوییم و انتظار داریم شنونده خودش در ذهنش همه مسائل را به هم ارتباط بدهد. در انگلیسی گوینده قصه حسین‌کرد شبستری می‌گوید تا مطمئن شود شنونده مطلب را گرفته. روی همین حساب، نگران این نباشید که حالا طرف می‌گوید این چرا نمی‌فهمد. طرف به اقتضای فرهنگ طوری بار آمده که آن مسوولیت را روی دوش خودش می‌بیند. راحت باشید، ریسک کنید، و یاد بگیرید. 

مهاجرت – ۱

چنان روزهایی بر ما گذشت

   که می‌توانستیم‌ هزار ساله شویم

اما هنوز کودکانی هستیم

   با چشمانی گشاده از حیرت 

                دست در دست هم

                   پابرهنه در آفتاب می‌دویم

-ناظم حکمت

۱. آن روزی که #ویزا گرفتم روز عجیبی بود. تا آن روز در هول و ولا بودم که بشود و بشود و بشود، بعد رفته بودم توی سفارت نشسته بودم و انگار نه انگار. فکر می‌کردم که نشد هم نشد. سخت است بدانی که دلیلش فروکش کردن آدرنالین است یا یک نتیجه‌گیری نهایی درونی که این هم یکی از هزاران راه زندگیست. شخصا فکر می‌کنم دومی است ولی انقدر آدمها از حس مشابهشان گفته‌اند که شاید هم آدرنالین گرامی باشد و انتقال نتیجه‌‌اش از راه الکتریسته نورونها. رفتم برای مصاحبه و استادم یک نامه داده بود که به این آقا ویزا بدهید بیاید آزمایشگاه من و نامه را نشان کنسول دادم و‌ پرسید که #شریف بودی و گفتم بله و شروع کرد به پر کردن فرم، چند تا سوال الکی دیگر هم در همان حال پرسید و گفت یک ماه دیگر‌ و خداحافظ و به همین راحتی جواب بشود و نشود ما داده شد.
۲. آمدم بیرون و تلفنهایم‌ را زدم و بعد رفتم اینترنت کافه و ایمیلی دیدم از یک عزیزی که مشکلی داشت و نوشته بود که مشکلش حل شده و خوشحال شدم و در آن خرده وبلاگ آن زمانم شعر مولانا را نوشتم که «در بُن چاهی همی بودم نگون، در دو عالم هم نمی‌گنجم کنون». بعد رفقا فکر کرده بودند که من حس می‌کردم در ایران در بن چاهی بودم و حالا به خاطر ویزای آمریکا، زَفت و شاد و فربه و گلگون شدم. مشکل هرمنوتیک کلا. سعی هم در توضیح دادنش نکردم. یعنی دروغ چرا؟ فایده نداشت. 

۳. چند روز بعدش باز یکی از آن عزیزترینها برایم توی وبلاگش نوشت که سفرم آن روی سکه «زندگی بهتر» بود. نوشته بود که همیشه فکر می‌کرد که من نمی‌روم و رفتنم را با فوت والدین مقایسه کرده بود و نوشته بود که این بغضی بود که ترکید. آن روزهای اول، بعد از گرفتن ویزا و در تدارکِ رفتن، روزهایی هستند پر از احساس. برای بچه‌های گروه کوه نامه خداحافظی بنویسی و کوه آخر را جور کنی، خانواده‌ات را نگاه کنی و فکر کنی که دفعه بعدی که می‌بینیشان کی است، دوستان را تک‌تک ببینی و خداحافظی کنی و طبیعتا آن نوشته کوروش را هم آن روز در همین چارچوب دیدم ولی چهارده سال فرصت داشتم تا تحلیلش کنم. واقعیت اینست که در بیست و چند سالگی آدم لزوما از «زندگی بهتر» خبر ندارد و صرفا بالا، بالا، بالاتر را می‌فهمد. در جامعه ما، و حداقل در شریفِ ما، در آن سال هزار و سیصد و هشتاد و دوی شمسی، بالاتر به معنی آمریکا بود و دکترا و بورس تحصیلی. شخص من هم یک ماموریت شخصی داشتم که دیدن دنیا بود و کلا هم که برای دوستانم زنده‌ام که همه یا آمریکا و کانادا بودند، یا در حال تدارکِ سفر. اینست که هر چیز دیگری در مقایسه با این عوامل رنگ باخت. اینکه این نظر جامعه که دکترا و آمریکا و بورس یعنی موفقیت «درست» است یا «نادرست»، راستش چیزی نیست که من و امثال من جوابگویش باشیم ولی می‌توانم به یقین بگویم که به همین دلیل، اکثر قریب به اتفاق مهاجرینِ دکترا، تا آخرِ دکترا را بیشتر پیش‌بینی نکرده‌اند و این خودش مصیبتی است که طرف بیست و هشت و بیست و نه و سی ساله شده و دکترایش تمام شده و تازه یادش افتاده که زندگی پنجاه سال دیگر هم دارد و حالا تازه باید بنشیند و پاراگراف بعدی این قصه را بنویسد. بارها نوشته‌ام که عقیده‌ام‌ بر اینست که آدم به جای هل دادن زندگیش از موانع، باید خودش را ببیند که در هشتاد سالگی آن بالای کوه نشسته و زندگی را‌ می‌کشد، بلکه‌ تصویر کلی را‌ ببیند. این هم جز آن نیست. حرفی نیست که هزار بار‌ این تصویر کلی عوض خواهد شد و دقیق نخواهد بود، ولی باز بودنش از نبودش بهتر است. 

۴. یک نکته دیگر اینجا اضافه کنم که خیلی از رفته‌ها، حتی با وجود معضلات ویزا و این بدبختیها فکر می‌کنند که باز به زودی برمی‌گردند. فرض کنید یک علی فرنودی بود که بهمن ۸۲ از ایران رفت برای تحصیل و برنامه‌اش این بود که تابستان ۸۳ برگردد برای تازه شدن دیدارها و تابستان ۹۲ برای اولین بار برگشت و‌ آن هم مثل بهت‌زده‌ها نگاه‌ می‌کرد که این همان شهر من است؟ اینکه ده سال ایران‌ را نخواهم دید، باید همان روز اول لحاظ می‌شد، ولی نشد. بنویسیم برای آیندگان.