توی مطب

هشتاد و پنج سال را شیرین دارد. گوشش کمی سنگین است و دخترش همراهش آمده دکتر. دختر پنجاه و چند ساله می‌زند. به حرفهای پدر کم و بیش بی‌اعتناست و مجله‌ می‌خواند. پدر یکی‌یکی می‌پرسد: «تعطیلات کجا رفتی؟ اونجا کنار رودخونه است، قایق داشتین؟ قایق ماهیگیری بود یا تفریحی؟ فلانی که اونجا بود وقتی فارغ‌التحصیل شده بود رفته بود ژاپن؟ اون یکی چی؟ مادرش رو برای تولد هشتاد سالگی برد ایتالیا؟» دختر جوابهای یک‌کلمه‌ای می‌دهد و روزنامه‌‌اش را می‌خواند. از آن صحبتهاست که آدم را از مسن شدن‌ منصرف می‌کند. پدر می‌پرسد «هنوز روی فلان پروژه ساختمانی کار می‌کنی؟» دختر می‌گوید که نه، رفتم یک پروژه دیگر. فلان جا، جلوترش یک فارمرز مارکت است که کشاورزها محصولاتشان را می‌آورند برای فروش. می‌دانی کجاست؟ چشمهای پدر برق می‌زند. «با مادرت که آشنا شدم خانواده‌اش نزدیک آنجا زندگی می‌کرد.» دختر باز بی‌علاقه جواب می‌دهد ولی پدر دیگر کاری به این حرفها ندارد. ساکت شده و رفته توی فکر. چند دقیقه بعد می‌گوید «پس فارمرز مارکت هنوز اونجاست؟» دختر جواب مثبت می‌دهد. پدر باز می‌رود توی فکر. فکر می‌کنم پیرمرد رفته به شصت سال پیش و با دختر جوانی که امروز رفته، بین کلم و ترب و کاهو قدم می‌زند و شیطنت می‌کند. نگاهش به دیوار روبروست. چند دقیقه‌ای می‌گذرد ولی از گذر زمان بی‌خبر است. «این روزها رویاها یادم نمی‌مونه ولی دیشبی رو یادم موند. خواب دیدم تو از اینجا رفتی. رفته بودی سنت لوییس برای زندگی. از اینجا خیلی دوره. خیلی.» دختر مجله‌اش را ورق می‌زند.

آقای یلا سوبارو

هم برادر بزرگتر و هم برادر کوچکتر آقای یلا سوبارو در نتیجه بیماریهای استوایی مرده بودند و در نتیجه تخصصش رو در بیماریهای استوایی گرفته بود. حدود صد سال پیش هم از دانشکده مطالعات استوایی هاروارد پذیرش گرفت و تا درباره بیماریهای مناطق استوایی تحقیق کنه، ولی به شهر بوستون و دانشگاه هاروارد که رسید، فهمید که توی این زمهریر چندان بازاری برای متخصص بیماریهای استوایی نیست و کار پیدا نمی‌شه. شبها توی یک بیمارستان به عنوان باربر کار می‌کرد و روزها درس می‌خوند و به سرنوشت و زندگیش فکر می‌کرد. بالاخره تونست توی دانشکده زیست‌شیمی کار بگیره. یه چیزی مثل کمک استاد امروز. در طول مطالعات دکتراش هم مولکول ای‌تی‌پی و راه تغذیه سلولی رو کشف کرد و هم مولکول کریتین. اگر امروز بود با هر کدوم این تحقیقات، اسم آقای سوبارو در جهان علم می‌درخشید ولی امروز نبود و صد سال پیش بود و رنگ پوست و لهجه از شایستگی خیلی مهمتر بود و آقای سوبارو حتی استاد تمام‌وقت هم نشد. یک چیزی شبیه داستان آن ستاره‌شناس ترک داستان شازده کوچولوی آقای اگزوپری که کسی حرفش را به خاطر لباس محلی باور نمی‌کرد.

از هاروارد که بیرونش کردند، آقای سوبارو رفت یک شرکت خصوصی در نیویورک. هدف این بود که اسید فولیک رو که در پیشگیری از کم‌خونی نقش اساسی داره تولید کنه و به قرص تبدیل کنه و به ملت بفروشه. تمام سعی و تلاشش رو می‌کرد و توی این سعی و تلاش مواد شیمیایی مختلفی رو هم سنتز کرد اما اسید فولیک سنتز نمی‌شد. از اون طرف داستان، آقای سیدنی فاربر در حال مطالعه بر روی سرطان خون کودکان بود و طی یک سری آزمایش خطرناک، فهمیده بود که اسید فولیک سرعت لوسمی رو به شدت زیاد می‌کنه. به فکرش رسید که اگر ماده شیمیایی پیدا کنه که خواص مخالف اسید فولیک داشته باشه، شاید سرعت بیماری کم بشه. یاد مرد هندی ساکت و سختکوش آزمایشگاه کناری افتاد. نامه‌ای نوشت که «یلا جان، ازت بخوام یک ماده شیمیایی برام بفرستی که خواصی کاملا مخالف اسید فولیک داشته باشه، چی می‌فرستی؟» و آقای سوبارو دو ماده مختلف فرستاد، اولی جواب نداد، اما دومی، آمینوپترین، هنوز در کنترل لوسمی استفاده می‌شه. اولین شیمی‌درمانی تاریخ، با همکاری این دو نفر انجام شد. نام آقای فاربر در عالم پزشکی جاودان موند، اما از آقای سوبارو که چند ماهی بعد از این داستان قلبش ناگهان تصمیم به ایستادن گرفت خیلی اسمی نمونده. این دو روزه به آقای سوبارو زیاد فکر کردم. به شب‌های بار بردن دربیمارستان و به تبعیض‌های آشکار و به استقامت و علاقه‌اش به علم. از یک سری آدمها باید یاد کرد، آقای سوبارو یکی از اونهاست.

برگرفته از کتاب بی‌نظیر «امپراتور بیماریها، تاریخ سرطان». نوشته آقای سیدارتا موکرجی

از حضرت استاد

یکم. اگر اشتباه نکنم منیریه بود که کتاب را دیدم: «آیکیدو، نوشته برایان رابینز». آقای برادر نوجوان بود و کاری داشت مربوط به امور کنکور و من برده بودمش آنجا و تا کارش تمام شود قدم می‌زدم. توی ویترین مغازه بود، از اینکه چرا اسم نویسنده به خاطرم ماند هم بی‌خبرم. مغز آدمیزاد از آن چیزهایی عجیب دنیاست. هرچند عجیبترش شاید این باشد که چند سال بعد که آمدم آمریکا و تصمیم گرفتم بروم آموزش ورزشهای رزمی، هنوز اسم نویسنده را به خاطر داشتم. یا از آن هم عجیبتر اینکه نویسنده، استاد تربیت‌بدنی دانشگاهمان بود و وقتی ایمیل زدم، دعوتم کرد که در کلاسش شرکت کنم. خلاصه که یک چهارشنبه شبی شال و کلاه کردیم و رفتیم خدمت استاد، و پنج سالِ بعد از آن هفته‌ای دو بار یادمان داد که چطور مشت بزنیم و لگد، و چطور از نیروی حریف علیه خودش استفاده کنیم.

دوم. از استاد خیلی چیزها آموختم. مثالش اینکه دانشگاه سالن ورزش جدیدی احداث کرد و استفاده‌اش برای دانشجویان رایگان بود، ولی برای آن رفقایی که از بیرون دانشگاه میامدند پولی بود.  یک شنبه صبحی استاد آمد و گفت «دیشب خیلی فکر کردم. سالن ورزش برای بچه‌های بیرون گرونه و باشگاه ما برای دانشجوها. از امروز همه کلاسها مجانی. یه عده دوستیم و دور همیم و این از همه‌چیز مهمتره.» مثال دومش اینکه شنبه صبح دیگری  با رفقا مشغول گرم کردن خودمان بودیم و استاد ایستاد و نگاهم آن کرد و رفت توی فکر. بعد از کلاس همه را چند دقیقه نگهداشت و گفت «امروز فهمیدم که لازمه روی یک سری اصول کار کنیم. با یکی از بچه‌ها صحبت کردم و از هفته دیگه هر کسی دوست داره یک ساعت زودتر بیاد و یک ساعت اول کلاس روی ضربات دست و پا کار کنیم.» همه رایگان. همه مرامی. پنج سالش را ما استفاده کردیم، هنوز هم ادامه دارد.

سوم. داشتم به استاد می‌گفتم که دارم از تکزاس می‌روم مینسوتا و خداحافظی می‌کردم. گفت «خاطرات خوبی از مینسوتا دارم. جوون بودم گاهی شیرجه می‌زدم. عمویی داشتیم مینسوتا خانه‌اش استخر داشت. می رفتیم آنجا و من شیرجه می‌زدم و پدرم خیلی ذوق می‌کرد. از مینسوتا خاطره لبخند پدر رو دارم. تو هم برو خوش باش و از سرما نترس.» از بچه‌ها شنیده بودم که استاد دان هفت تکواندو و دان سه آیکیدو و کمربند مشکی کاراته و آیکی‌جوجیتسو دارد و از دهه هفتاد میلادی از اولین مربی‌های یوگا در آمریکا بوده، ولی از شیرجه بی‌خبر بودم. تشکری کردم و  کارت دست‌نویس تشکری دادم و بار سفر بستم و رفتم. سال بعد یکی از رفقا ایمیل زد که ویدیوی سخنرانی استاد را در مراسم پذیرشش در «تالار افتخارات فدراسیون شیرجه تکزاس» ببینید. تازه فهمیدم که استاد پنج بار قهرمان شیرجه منطقه و سه بار قهرمان آمریکا بوده و در سالهای هفتاد و شش و هشتاد مربی تیم المپیک آمریکا* و در سال هفتاد و نه مربی تیم ملی در رقابتهای قهرمانی جهان بوده‌.

چهارم. دیروز، یک روز بعد از روز معلم در ایران و چهار روز قبل از روز معلم در امریکا، اسم استاد در «تالار افتخارات دانشگاه» هم ثبت شد. برایش تبریک که نوشتم، فکر کردم که به قول قیصر بعد از «سه دفعه که آفتاب بیفته سر اون دیفال و سه دفعه که اذون مغربو بگن همه یادشون می‌ره که ما چی بودیم و واسه چی مردیم» اما آن آدمی که به آدم می‌آموزد که آن کاردرستها و جنسهای اصل دنیا فروتن هستند و «جوونیها گاهی شیرجه می‌زدند» از یاد آدم نمی‌روند. برای استاد نوشتم یازده سال پیش، چند ماه بعد از اینکه تولد شصت سالگیت را جشن گرفتیم این را گفتی. حرف یومیه‌ات بود و یادت نیست، ولی یاد من ماند و دانشجوی تازه از ایران رسیده باشم یا مدیر پروژه باسابقه یا مدیرعامل فلانجا، فرقی نمی‌کند و از یادم نخواهد رفت. افتخارات مبارک استاد باشد و آن روز تماشای ویترین مغازه در منیریه گرامی بماند.

نور درون خانم جولی ویلیامز

یکم. خانم جولی ویلیامز می‌گوید که همسرم رفت پیش دکتر و گفت «صادق باش مومن، سرطانه؟» و دکتر کمی من و من کرد و گفت «راستش شکّم به سرطان می‌بره». بعد هم که بالا و پایین و تست و آزمایش، معلوم شد که سرطان روده پیشرفته دارم و معالجه نه امروز و دیروز، که باید سالها قبل شروع می‌شده. بعد می‌گوید که آقای همسر که وکیل متخصص مالیات است، آن شب توی بیمارستان نشسته بود و حساب و کتاب و تحقیق می‌کرد که سرطان روده بزرگ استیج چهار، هشت درصد شانس زنده ماندن دارد و اگر دکتر این را گفت، شاید شانس بیشتر باشد و اگر آن را گفت کمتر، و من گفتم که «بچه جان، این احتمالها را بگذار کنار که اگر دعوا سر احتمال بود، من امروز اصلا زنده نبودم ‌.»

دوم. خانم جولی ویلیامز قصه زندگیش را از روز اول، و حتی قبل از روز اول، تعریف می‌کند که در ویتنامِ درگیر جنگ، نابینا به دنیا آمدم و آنجا رسم است که بچه یک ماه اول را تمام و کمال با مادر است. یک ماه که گذشت، مادربزرگم من را بغل کرد و کمی که بیناییم را امتحان کرد، گفت بچه نابینا را ببرید عطاری و به عطار بگویید که یک دارویی بده و بچه را خلاص کن. پدر و مادر هم من را بردند و آنکه با رفتنم مخالفت کرد، خانواده‌ام نه، که آقای عطار بود. اگر نرفته‌ بود گل بچیند و بله‌ را گفته بود، امروز اینجا نبودم. احتمال اینکه بگوید نه، از هشت درصد کمتر بود، ولی گفت نه و من را برگرداندند‌ خانه و مادربزرگم که گفت «خب ببریدش عطاری دومی»، مادر مادربزرگ درآمد که هر طور به دنیا آمده همانطور هم زندگی می‌کند و نجاتم داد.

سوم. دو ماه و نیمه که بودم آمریکا از جنگ ویتنام آمد بیرون و اهالی ویتنام شمالی ریختند و یک بلبشوی غریبی شد و خانواده ما شب با سیصد نفر دیگر پریدند توی قایق که از دریای فیلیپین و اقیانوس آرام رد شوند و بروند کالیفرنیا برای پناهندگی و از بس گریه می‌کردم کم مانده بود توی آب غرقم کنند ولی ماندم و از اقیانوس گذشتم. احتمال ماندنم از هشت درصد کمتر بود، ولی با بدبختی رسیدیم و کمی که جا افتادیم، پدر و مادرم بردندم دکتر که بینایش کن. از قضای روزگار شانس آن عمل از هشت درصد بیشتر بود ولی من بینا نشدم و کم‌بینا شدم. بعد فرستادندم مدرسه کم‌بینایان و آنقدر اصرار کردم که می‌خواهم با فک و فامیل و دخترخاله و پسرخاله مدرسه بروم که از مدرسه کم‌بینایان بیرونم آوردند و با آنها فرستادندم مدرسه و آنجا شاگرد اول شدم و با بورس تحصیلی رفتم دانشگاه. بعد دوباره شاگرد اول شدم و با بورس تحصیلی رفتم هاروارد. بعد فکر کردم که تمام زندگی بچه‌های فامیل را همه جا فرستادند و به من گفتند که تو کم‌بینایی و نرو، عقده‌اش توی دلم مانده. قبل از سی سالگی هفت عصای آهنین و هفت جفت کفش آهنین پیدا کردم و دور هفت قاره چرخیدم. از دزدی و تجاوز و قتل می‌ترسیدم و فکر می‌کردم که کم‌بینای تنها برای ناتوها و بی‌شرفهای این دنیا چه لقمه راحتی است، ولی رفتم. خلاصه که کلا یک زندگی داشته‌ام، از اول تا آخرش یا رنج بوده یا اراده. این هم جز این نیست. تمام تلاشم را می‌کنم، اگر ماندم، ماندم؛ اگر نه هم نه. مرگ هم بخشی از زندگی است. تلاش برای زنده ماندن هم زیرمجموعه این بخش است. حالا بگو هشت درصد.

چهارم. خانم جولی ویلیامز درصد را کنار گذاشت و گفت این هم یک گرفتاری مثل گرفتاریهای دیگر. خیلی روزها احتمال بودنم از هشت درصد کمتر بوده، این هم یکی دیگر. یا مثل عبور از اقیانوس شدنی است یا مثل عمل چشم نشدنی. اول با همسرش رفتند و یک آپارتمان خوب پیدا کردند که با خیال راحت توش بمیرد و دو فرزندشان هم آنجا بزرگ شوند. بعد هم برای بچه‌ها از اول تا آخر آنچه توی خانه می‌گذشت نوشت. از آنجا که پیانو را چه کسی کوک می‌کند تا اینجا که من که رفتم چه کنید. گفت که همه‌چیز را برایتان آسان و حاضر و آماده کردم، اما یک چیزی است که نمی‌توانم و آن هم درد بزرگ شدن در نبود من است. درد را هر آدمی باید جدا بکشد و مسوولیتش را بپذیرد، این یکی هم درد شماست. همه اینها را هم نوشت و توی کتابی جمع کرد و با شرکت رندوم هاوس برای چاپشان قرارداد بست و چشمهایش را بست و رفت.

پنجم. آقای نورمن کازینز، روزنامه‌نگار آمریکایی که خودش سالها با مرگ رفت و آمد و برو بیا داشت، یک روزی گفت که «بزرگترین خسران دنیا مرگ نیست، بزرگترین خسران دنیا این است که آدم وسط وانفسای زندگی آن نور درون را از دست بدهد.» این جولی ویلیامزهای این دنیا آمده‌اند که محافظان نور درون باشند.

کتاب خانم ویلیامز: https://www.amazon.com/Unwinding-Miracle-Memoir-Death-Everything/dp/0525511350

پادکست «باز کردن گره‌های معجزه»: https://www.podcastrepublic.net/podcast/1449737055

مدیریت به سبک خودشناسی

یک روشی است که چند سالی است برای مهندسین جوانتر تمرین می‌کنم. روزهای اول که می‌آیند آموزش است و سفتی و سختی. یادشان می‌دهم که شگرد کار اینطور است و فوت و فن کوزه‌گری آنطور. اول از همه به کیفیت و محتوای محاسبات و گزارشاتت توجه کن، دوم به کارفرما و رابطه‌ات با کارفرما، و سوم به اینکه تمام کار ما از اول تا آخرش ضرب‌الاجل است و همه عالم مدارکشان را یک ساعت دیگر می‌خواهند. حواست به این سه تا خیلی باشد. هر کدامشان بلنگند‌ ممکن است نانمان آجر شود. برو ببینم چه می‌کنی. دو سه سالی عرق جبین است و کد‌ یمین. هر روز یک چیز جدید می‌آموزند و بازخورد می‌گیرند و یک تکه‌ای از وجودشان را تراش و صیقل می‌دهند. هر چند ماه یک بار هم ارزیابی عملکرد است که فلان محاسبات را باید یاد بگیری و بهمان مدل را، و این اشکال را تصحیح کنی و آن یکی را. بعد از چند وقتی که محاسبات و گزارشها رسیدند به کیفیت مطلوب و چند ماهی بدون عیب و ایراد عمده گذشت، یک روزی سوال می‌کنم که فلانی، این گزارش هیچ ایرادی ندارد. شدی مهندس مشاور. حالا اگر کسی این گزارش را بخواند و مقدمه و متن و موخره‌اش را ببیند، می‌فهمد که این را تو نوشته‌ای؟ محاسبات درست هستند و گزارش هم عالی، اما تو کجای این قصه‌ای؟ آن چیزی که تو را تو می‌کند و از مثلا من متفاوت می‌کند کجاست؟ اگر رفیق رفقایت به عنوان آدم کنجکاو از تو یاد می‌کنند، این کنجکاوی توی گزارش خودش را نشان داده؟ اگر به عنوان آدم دقیق یاد می‌کنند چطور؟ کسی نداند که تو نوشته‌ای، از خواندنش می‌تواند حدس بزند؟ از‌این گزارش سرد و خشک را که به زبان عدد و قانون نوشته شده چطور می‌شود چرخاند تا تو از وسطش سر در آوری؟ جواب هم مال امروز نیست. هر لحظه راهنمایی خواستی من هستم، مرضم هم مطالعه آدمهاست. ولی برو چند ماهی فکر کن. ایمیل می‌نویسی، گزارش می‌نویسی، محاسبه می‌کنی، فکر کن که این کار من است و امضای من دقیقا کجاست. بعد با هم گپ می‌زنیم.
این چند ساله «مدیریت به سبک خودشناسی» راستش خیلی نتیجه مثبت داشته. بیشتر آدمهای دنیا می‌شنوند «خودت باش» و قسمت اول را فراموش می‌کنند. یادشان می‌رود که اول باید آموخت و زیر و زبر قصه را دانست و بعد این «خود» را تویش تزریق کرد. از اول، شنا ندانسته می‌خواهند بپرند توی استخر و خود باشند. بعضی دیگر هم یک چیزی یاد می‌گیرند و گرفتار روزمرگی می‌شوند و این سهم «خود» را از یاد می‌برند. وسط این دو دریا شهری است. تویش هم می‌شود محتوای درست و درمان تولید کرد و هم خود بود. زمانش را باید درست پیدا کرد و مربیش را. بقیه قصه خیلی سخت نیست.

فرد خان کورماتسو

فرد خان کورماتسو یک روزی طبق معمول از خواب بیدار شد و دست و رویی شست و اصلاحی کرد و رفت سر کارش و شنید که دیگه جاش اونجا نیست. نه به خاطر اینکه جوشکار بدی بود، یا به خاظر اینکه آدم نامنظمی بود، یا اخلاق نداشت. از زمانی که جنگ جهانی شروع شده بود، موج ضد ژاپنی هم راه افتاده بود و آقای کورماتسو هم گرفتار این قصه شده بود. از شغل بعدی هم که اخراج شد، دیگه امیدی به کار نداشت. بعد هم ژاپن به امریکا حمله کرد و فرمان اجرایی روزولت امضا شد که همه امریکاییهای ژاپنی‌تبار باید برن اردوگاه. آقای کورماتسو آدمی نبود که زیر بار این حرفها بره. از نظر خودش هم هیچ کار اشتباهی نکرده بود و حتی توی ژاپن هم به دنیا نیومده بود که حمله ژاپن رو به خودش مربوط بدونه.

آقای کورماتسو توی شهر محل تولدش پنهان شد، ولی پیداش کردن و دستگیرش کردن. از دولت شکایت کرد، دادگاه فدرال علیهش حکم داد، رفت دادگاه فرجام. دادگاه فرجام علیهش حکم داد، رفت دیوان عالی کشور. مردی بود خستگی ناپذیر. سایر ژاپنیهایی که به اردوگاه منتقل شده بود هم ازش دل خوشی نداشتن و یا تنها بود و یا از آزار زبانی امان نداشت. مدام بهش می‌گفتن که مگه نمی‌فهمه که حکومت ژاپن بده، نمی‌فهمه که حکومت ژاپن بوده که حمله کرده، پس چرا کوتاه نمیاد؟ و آقای کورماتسو هم می‌گفت که اینها رو می‌فهمه. چیزی که نمی‌فهمید این بود که این مسایل به اون چه ربطی داشتن؟ سرانجام در آخرین ماههای سال ۱۹۴۴، دیوانعالی کشور هم به ضرر آقای کورماتسو رای داد. دادگاه بالاتری نبود. قصه به سر رسید.

آقای کورماتسو بعد از جنگ ساکت و آروم موند. حرفی از این داستان حتی با خانواده‌اش هم نزد. توی شلوغیهای دهه شصت چند بار خواست توی دانشگاه حرف بزنه و دانشجوها بهش پریدن. این بار به این جرم که ترسو بودی و نجنگیدی و خواستی از طریق دادگاه بری جلو. آقای کورماتسو هم رفت توی عالم خودش. اون سالها هم گذشت. دانشجوهای پر شر و شور دهه شصت، جاافتادگان دهه هشتاد شدن و بالاخره زندانی کردن شهروندهای ژاپنی‌تبار محکوم شد. آقای کورماتسو باز صدا بلند کرد که می‌خوام این دولت اعتراف کنه که اشتباه کرده. سرانجام زندانیهای قدیم غرامت گرفتن، و گرچه به چشم ندیدم، اما فکر می‌کنم آقای کورماتسوی هفتاد ساله لبخند زیری زد.

آقای کورماتسو یک بار دیگه هم سر و کله‌اش پیدا شد، این بار هشتاد و چند ساله بود. یازده سپتامبر شد. توی شلوغی، صدای آقای کورماتسو اومد که گفت حواسمون باشه که به جرم خاورمیانه‌ای بودن علیه افراد تبعیض نشه. چهار سالی اینها رو گفت تا موقع رفتن فرد کورماتسو هم رسید. آقای کورماتسو مرد و ندید که یک روزی دیوانعالی کشور وسط دعوای ترول بن حکم می‌ده که هفتاد سال قبل دادگاه درباره پرونده کورماتسو اشتباه کرد. یا اینکه روزی میاد که کالیفرنیا روز فرد کورماتسو خواهد داشت. امروز اگر بود، تولد صد سالگیش بود. یادش گرامی.

سنجش پذیری

آقای کایرن ستییا می‌نویسد که یک روزی اگر ناگهان آمدم  گفتم سلام فلانی، امروز حس بخشندگیم گل کرده، یا ده میلیون از من قبول می‌کنی یا صد میلیون، یک انتخاب هم بیشتر نداری، هر آدم عاقلی می‌گوید صد میلیون، و یک روز هم غصه نمی‌خورد که چرا در این چالش ده میلیون را انتخاب نکرده. پول یک ارزش «سنجش پذیر» است و اگر داستان هیچ گیر دیگری نداشته باشد، صد از ده بهتر است. همانطور که درد یک ارزش «سنجش پذیر» است و اگر جای کاناپه اتاق پذیرایی را با انگشت کوچک پای راستت پیدا کنی و بین یک کمی درد و یک درد‌ جانفرسای لب‌سوز انتخاب داشته باشی، یک کمی درد را انتخاب می‌کنی و هرگز از عدم انتخاب عذاب الیم پشیمان نمی‌شوی.

بعد آقای ستییا می‌نویسد که ولی انتخابات زندگی تقریبا هرگز سنجش‌پذیر نیستند. یک رفیقی می‌گوید برویم شمال و دو روزی کنار خزر قدمی بزنیم، ولی شب جمعه تولد یک رفیق عزیز دومی است و آنقدر عزیز است که خزر را می‌گذاری باشد برای تابستان بعد و می‌روی مهمانی آن عزیز و تمام مدت یاد ماسه‌های خزری که الان زیر پایت چه حس و حالی داشتند. در میان حال اول مدام یاد حال دومی چون راه رفتن روی ماسه‌های خزر را با خوشحال کردن دوستی نمی‌شود سنجید. یا با سالها آموزش و مهارت و سابقه کار در مهندسی، یادت می‌افتد که شانزده هفده سالگی پزشکی را هم دوست داشتی و غصه می‌خوری که چرا پزشک نشدی. یا از مملکتت می‌روی یک جای دیگری و وضع و امورات بدی هم نداری، ولی مدام غصه می‌خوری که فک و فامیل و دوست و آشنا را نمی‌بینی. این انتخاب‌ها از ارزشهای «سنجش ناپذیر» می‌آیند و نتیجه‌اش اینکه همیشه بعد از انتخاب یکی، دومی با دگنک می‌زند توی سر آدم.
آقای ستییا می‌گوید که راستش چاره‌ای برای این ارزشهای سنجش ناپذیر ندارم، ولی هیچ‌کس و هیچ کتابی هم ندارد. ایکاش که می‌شد این انتخاب‌ها را جفت‌جفت داشت: دوستت شمع تولد را در حال راه رفتن روی ماسه‌های خزر فوت می‌کرد و هم پزشک بودی و هم مهندس و هم آنجا که زندگی می‌کنی می‌کردی و هم فک و فامیل و دوست و آشنا کنارت بودند، اما شدنی نیست. بعد می‌گوید که راستش قصد ندارم یک اسمی به یک چیزی بدهم و بگویم که حالا داستان حل شد و برو پی زندگی، ولی می‌خواهم بدانی  که ماهیت انتخابهای سنجش ناپذیر، یعنی تقریبا تمام انتخابهای زندگی، اینست که حسرت همیشه کنارشان هست. حسرت جزو ذات زندگی است. گاهی غیرقابل تحمل می‌شود ولی خیلی اوقات صرفا باید قبولش کرد و جلو رفت. قبل از اینکه آن سبو را بشکنی و آن پیمانه را بریزی، نیم نگاهی به سنجش‌پذیری یادت نرود.
پ.ن. ایده نوشته از کتاب Midlife, a Philosophical Guide از آقای Kieran Setiya. 

دغدغه‌های کنکوری

یکی از آن قدیمیها و صمیمیها پیغام داد که‌ خواهرزاده‌ام فردا انتخاب رشته دارد و دوست دارد که با تو‌ گپی‌ بزند و اگر دم دستی، صحبتی کنید و راهنماییش کن. بعد از یک چند باری که من‌ پیغام را نگرفتم و او نگرفت و‌ بالا و‌ پایین، بالاخره ساعت دوی صبح‌ ایران سعادت صحبت با جوان تازه‌کنکوری دست داد و صحبت از یمین و یسار و لاهوت و ناسوتِ دانشگاههای ایران کردیم. آن وسط هم من مدام تبصره می‌زدم که سالها‌ گذشته و حالا شاید شرایط فرق کرده باشد و آمریکا اینطوری است و ایران شاید آنطوری باشد و از این حرفها.

صحبت که تمام شد، فکرهای زیادی توی سرم بود که هر‌ کدامشان می‌توانند یک پست باشند. یعنی وقتی کسی که پدر و مادرش وقتی سال سوم عمران شریف بودی تازه ازدواج کردند و مزه کبابهای عروسی هم هنوز زیر دندانت است زنگ می‌زند که چه رشته‌ای انتخاب کنم، کلی فکر از ذهن آدمیزاد می‌گذرد و زندگی شخصی خودش را توی این نوزده ساله کلی مرور می‌کند. اما دردم اینجا این نیست. بعد از صحبت با دوست جوانمان به اینجا رسیدم که این چه برخوردی با سرنوشت یک آدم است که در هجده سالگی باید تصمیمی بگیرد که مسیرِ تا آخر عمرش را مشخص کند؟ این حالا تازه بهترین حالت این داستان است. یعنی این دوست جوان ما رتبه خیلی خیلی خوبی آورده بود و‌ از اول تا آخر حرف، بحثمان این بود که اگر انتخاب اول و دوم نشد حالا انتخاب سوم چه باشد. ولی حالا بگو در هجده سالگی انتخاب اول را قبول شد و در نوزده سالگی به این نتیجه رسید که علاقه و استعداد و ترجیحش جای دیگری است، این درست است که از هفت خوان رستم و دوازده خوان هرکول بگذرد تا برود آن رشته دومی؟

یعنی بنده که بیست و دو سال پیش انتخاب اولم را قبول شدم، از زیر هزار سیم خاردار سینه‌خیز نرفتم و از روی هزار دیوار نپریدم تا آخر بعد از سالها برسم به آنجایی که راضیم کند؟ یک شکل راحتتری نمی‌شد این قصه داشته باشد؟ یعنی آن روزی که من برحسب اتفاق با دوستی رفتم‌ کلاس ترمودینامیک رشته مهندسی شیمی و فکر کردم چقدر این درس را از درسهای عمران بیشتر دوست دارم، نمی‌شد که با استاد راهنما صحبت کنم و دو تا درس از‌ مهندسی شیمی بگیرم بلکه‌ آنجا‌ توانایی بالیدنم بیشتر بود؟

این رفقای عزیز ما که‌ از دانشگاههای آمریکا چندی یکبار‌ می‌آیند ایران سفر‌ و‌ یک سخنرانی می‌کنند که تا‌ انتقال حرارت در‌ محیطهای متخلخل دوی پیشرفته نگرفته باشی حرفهایشان را نمی‌شود فهمید، تا به حال کسی ازشان‌ پرسیده که توی آمریکا که استاد راهنمای دانشجوهای هجده ساله لیسانس هستند دانشگاه چه‌ خط و خطوطی برایشان تعیین کرده و چه آموزشها دیده‌اند؟ تا به‌حال برای کسی تعریف کرده‌اند که فهرست دانشجوها که دستشان می‌رسد، زیر اسم بعضیهایشان خط کشیده شده و‌ یک یادداشت کوچولو دارد که این اولین نسلی است که از خانواده‌اش وارد دانشگاه شده و هوایش را داشته باشید که یک وقت انصراف ندهد؟ کسی ازشان پرسیده آن طرف دنیا تغییر رشته چقدر راحت‌ است؟ خیلی‌ کار سختی است‌ که به این دوست ما بگویند که شما می‌دانی مهندسی دوست داری، سال اول ریاضی و فیزیک و معارف و دو تا درس دیگر را بگیر، بعد بین این سه تا رشته مهندسی با کمک استاد راهنما یکی را انتخاب کن؟

یک سری چیزهایی راستش نه سیاسی هستند، نه هزینه چندانی دارند، نه مساله تهاجم فرهنگی هستند، نه به مذهب ارتباطی دارند، نه حتی تغییر کلانی در سیستم کنکور احتیاج دارند. صرفا یک انعطاف کوچکی هستند برای راحتتر شدن زندگی جوان هجده ساله‌ای که می‌داند ریاضی دوست دارد، ولی نمی‌داند که پنجاه سال آینده زندگیش را باید به عنوان مهندس شیمی بگذراند یا مکانیک یا عمران یا برق. از هفتصد نفر ورودی هفتاد و چهار شریف دو نفر رشته‌هایشان را عوض کردند، هر دو هم از موفقترین بچه‌های رشته جدید شدند. اگر سیستم کمی راحتتر و انعطاف‌پذیرتر بود و از روز اول اینطور درک شده بود که با یاری استاد راهنما راحت می‌شود رشته را توی دانشگاه عوض کرد، شاید خیلی‌های دیگر امروز شادتر و خوشحالتر بودند. سالهاست این قصه دغدغه من بوده، اگر دغدغه شما هم هست، دست به دست بچرخانید بلکه برسد به دست کسی که یک گره‌ای از کار باز کند. به امید موفقیت همه دوستانی که امسال کنکور دادند هستم.

برای بیست ژوئن روز جهانی پناهندگان

خانه را هرگز کسی ترک نمی‌کند
مگر اینکه خانه دهان کوسه شده باشد
فقط وقتی به سوی مرزها می‌دوی
که همه شهر را ببینی که با تو می‌دوند
همسایه‌ها سریعتر از تو می‌دوند
نفس در گلوهایشان خون شده
پسری که با او به مدرسه رفتی
همان که پشت کارخانه قدیمی حلبی‌سازی چنان بوسیدت که سرت گیج رفت
اسلحه‌ای بزرگتر از خودش در دست دارد
خانه را وقتی ترک می‌کنی
که خانه نمی‌گذارد بمانی
خانه را هرگز کسی ترک نمی‌کند مگر آنوقت که خانه به دنبالت می‌دود
با گدازه در زیر پا
با خون گرم روان در بدنت
هرگز به این کار فکر نکرده بودی
تا تیغ، تهدیدها را روی گردنت داغ زد
و حتی آن روز هم سرود ملی را با خودت، زیر نفست حمل کردی
پاسپورتت را در دستشویی فرودگاه که پاره می‌کردی
زار می‌زدی انگار هر تکه دهان‌پرکنِ کاغذ
می‌گفت که برنخواهی گشت
باید بفهمی
که هیچ‌کس بچه‌هایش را در قایق نمی‌نشاند
مگر اینکه آب از خشکی ایمنتر باشد
کسی کف دستهایش را
زیر قطارها
یا کالسکه‌ها
نمی‌سوزاند
کسی شبها و روزهایش را در شکم یک کامیون به خوردن روزنامه به جای غذا نمی‌گذراند
مگر اینکه مسافت طی‌شده از یک سفر تنها پرمعناتر باشد
کسی زیر نرده‌ها نمی‌خزد
دل انسانها نه کتک خوردن می‌خواهد
نه دلسوزی
کسی کمپهای پناهندگی را انتخاب نمی‌کند
یا آن بازرسیهای برهنه را
که بدن را با درد رها می‌کنند
یا زندان را
چون زندان امنتر از شهری از آتش است
و یک مامور زندان
در شب
بهتر است از کامیونی پر از مردانی که همه شبیه پدرت هستند
هیچ‌کس به دلخواه قبولشان نمی‌کند
هیچ‌کس هضمشان نمی‌کند
هیچ پوستی به آن کلفتی نیست
آن «بروید خانه
سیاهپوستان
پناهندگان
مهاجرین کثیف
پناهجویان
که شیره کشور ما را می‌کشید
کاکاسیاههایی با دستهای دراز
که بویی می‌دهند عجیب
و وحشی
به کشور خودشان گند زده‌اند و حالا
نوبت کشور ما شده»
چگونه این کلمات
این نگاههای کثیف
روی پشتت می‌لغزند و می‌روند؟
شاید علت این است که این مشت و لگدها
به سختی قطع عضو نیستند
یا شاید کلمات از حس
چهارده مرد بین پاهایت نرمترند
یا شاید فحش خوردن
از خاک خوردن
و استخوان خوردن
و دیدن بدن تکه‌پاره فرزندت
ساده‌تر است
دلم می‌خواهد بروم خانه
ولی خانه دهان کوسه است
خانه لوله تفنگ است
و کسی هرگز خانه‌اش را ترک نمی‌کند
مگر اینکه خانه به دنبالت تا ساحل دویده باشد
مگر اینکه خانه به تو گفته باشد
که باید پاها را تر و فرزتر کنی
لباسهایت را پشت سر رها کنی
از میان صحرا سینه‌خیز بروی
هروله‌کنان از میان اقیانوس بدوی
غرق شوی
پولهایت را ذخیره کنی
گرسنگی محض باشی
گدایی کنی
غرورت را فراموش کنی
زنده ماندنت مهم است
هیچ‌کس خانه را رها نمی‌کند
تا خانه صدای عرقٰ‌کرده‌ای باشد در گوشت
بگوید
برو
از من فرار کن
نمی‌دانم من چه شده‌ام
ولی این را می‌دانم که امروز
هر جایی از اینجا امنتر است.
خانم وارسان شایر، شاعر انگلیسی-سومالیایی، برای تمام پناهندگان جنگی دنیا

در کلیسای سن‌لورنزو دخمه‌ای است

در خود
به جست وجویی پیگیر
همت نهاده ام
در خود به کاوشم
در خود
… ستمگرانه
من چاه میکنم
من نقب میزنم
من حفر میکنم.
احمد شاملو — ققنوس در باران

۱. چهل و سه سال‌ پیش اتاق را پیدا کردند. یک سری پله تنگ و تاریک و پرپیچ و خم می‌رفتند پایین و می‌خوردند به یک اتاق مخفی. دو متر در نه متر، با هفتاد نقش نفس‌گیر روی دیوارها. هر چند هیچ‌ نقشی امضا نداشت، ولی طرحهای آقای میکل‌آنژ را نمی‌شد اشتباه گرفت. چهل و سه سال گذشت تا دیروز بالاخره اعلام کردند که کار، کار خود استاد است. سالها نشسته بود و روی دیوارهای اتاق یکی‌یکی طرح زده بود، بعد هم گذاشته بود برای ما آیندگان و رفته بود.

۲. آقای میکل‌آنژ از آن آدمهای رادیکال و شجاع و نترس تاریخ هنر است. در بیست و شش سالگی با زور و بلا و خواهش و التماس، کلیسای فلورانس را قانع کرده بود که این یک تکه عظیم سنگ مرمری را که سالهاست این بیرون مانده بدهید من برایتان بتراشم. از این آقای داوینچی و دیگران بگذرید، اینها این کاره نیستند. یک ماه هر روز نگاهش کرده بود و دو سال هر روز تراشیده بودش و مجسمه داود را خلق کرده بود تا نماد رنسانس شود. سقف کلیسای سیستین را که می‌خواستند نقاشی کنند، از قصه‌های انجیل نقاشیها داشت و فکر کرده بودند آقای میکل‌آنژ آن نقاشیهای پیشین را یک کمی بزک دوزک می‌کند. به جایش کلنگ آورده بود و همه را خراب کرده بود و تاریخ هنر را عوض کرده بود. آن روزی که گفته بود «بزرگترین خطر برای بیشتر ما بلندپروازی و نرسیدن نیست، بلکه تعیین هدفهای حقیر و رسیدن به آنهاست.» شوخی نداشت.
۳. بعد همین آقای بلندپروازِ جسورِ نترس می‌رفته می‌نشسته توی اتاق دو در نهش و تنهایی روی دیوارهای طولانی اتاق طراح می‌زده. مثل طرحهای انسانهای اولیه روی دیواره‌های غارها. آن طرحها که یک روزی فکر می‌کردیم کار یک سری سبیل‌کلفت است که می‌رفتند شکار و بعد اتفاقات شکار را روی دیوارهای می‌کشیدند و پنج سال پیش معلوم شد که اکثر طراحان و نقاشان زن بودند. یعنی سی‌هزار سال پیش یک زنی نشسته بوده توی غارِ شووه، و نقاشی می‌کرده که همه رفته‌اند شکار و من مانده‌ام اینجا با یک سری بچه وق‌وقو و یک سری آدم غرغرو‌. توی کله من اینهاست و دلم می‌خواهد اینجا باشم که می‌کشم، ولی به جایش گیر افتاده‌ام توی این غار. این یک ذره دیوار گوشه خلوتِ ما باشد.
۴. آقای برایان لیتل یک روزی در Me, Myself, and Us نوشت که آدمها پیچیده‌تر از این هستند که با یک کلمه «درونگرا» و «تطابق‌پذیر» و «روان‌پریش» و «وظیفه‌شناس» و «تجربه‌پذیر» تعریف شوند. هر آدمی، بسته به پروژه‌های شخصیش باید آن چیزی بشود که نیست. مثال می‌زند که من آدمی هستم درونگرا، ولی پروژه شخصیم استاد دانشگاه بودن است. باید با دانشجو تعامل کنم و در گردهماییها سخنرانی کنم و در امور اداری دانشکده شرکت کنم. همه این برونگراییها که تمام شد ولی، یک گوشه خلوتی می‌خواهم که بروم آنجا و از دنیا و مافیها ببرم و درونگرا باشم. برسم به آن «خود» واقعی. می‌گوید که هیچ‌جا اگر برای آن گوشه خلوت نباشد، من را بعد از سخنرانیهای بزرگ توی دستشویی گردهمایی پیدا می‌کنید. خلوتم رفته آنجا. دیروز که گفتند نقاشیهای این اتاق دو در نه مال آقای میکل‌آنژ بوده، فکر کردم این هم خلوت آقای میکل‌آنژ. پروژه شخصیش این بوده که جهان هنر را عوض کند. می‌رفته و با کلیسا بحث می‌کرده که «توی این سنگ مرمر یک فرشته می‌بینم. بگذارید بتراشم و آزادش کنم.»، با مدیچیها سر پولِ طراحی کلیسایشان چانه می‌زده، با کلیسا بحث می‌کرده که این سقف سیستین را باید خراب کرد و طرحی نو برانداخت، همزمان با دوستانش علیه مدیچیهای حاکم توطئه می‌کرده، بعد شب از یک سری پله تنگ و تاریک می‌رفته پایین و خلوت خودش را پیدا می‌کرده و از هیاهو جدا می‌شده. مثل آقای برایان لیتل بعد از یک سخنرانی بزرگ، مثل زن‌ غارنشین، مثل من، مثل شما. همه انسانهای تاریخ آن یک گوشه خلوت را می‌خواهند که آنجا خودشان باشند.