کوهها با همند و تنهایند …

کوهها با همند و تنهایند، همچو ما با همانِ تنهایان. – الف. بامداد

۱. اولین خاطره‌ام از آن خاطر‌ه‌های تصویری است. سه سالگی یا چهار سالگی. من روی دوش پدرم بودم‌ و دخترخاله‌ام‌ روی دوش پدرش و یکجا آتش‌سوزی بود‌. خانه‌اشان ستارخان بود و برق آلستوم نزدیک، فکر کنم همان بود که می‌سوخت ولی نمی‌دانم. روی پشت‌بام بودیم و تصویری که دارم اینست که همه‌چیز سیاه است و ما آن بالاییم و رقص شعله‌های زرد آتش پیداست. یک چیزی شبیه به یک کارت‌پستال متحرک. خاطره‌های بعدی بعضیشان از کنار دریای خزر است و خانه ما، و بعضی از خانه آنها. یک روز دیگری مثلا یادم است که هشت سالم بود و زمان‌ جنگ بود و دیدم دارد نرمش می‌کند و‌ نگاهش که کردم گفت که روز توزیع کپسول گاز است و دارد می‌رود سر کوچه یک کپسول گاز بیاورد. بعد گفت «قلبه دیگه. یه دقت دیدی بعد از کشیدن هلک و هلک کپسول گاز و چهار طبقه بالا آوردنش وایساد.» انقدر سنم نمی‌رسید که بفهمم ایستادن قلب دقیقا یعنی چه و امروز که نگاه می‌کنم می‌بینم که حتی یک بار با من طوری صحبت‌ نکرد که انگار با بچه صحبت می‌کند‌. پنج سالگی یا هشت سالگی یا سی سالگی. آخرش هم قلب نبود که بی‌وفایی کرد و رگهای مغز بودند.

۲. ترک بود، ترک تبریز. هرچند ترکی حرف زدنش را خیلی کم شنیدم. به جز آن بچگیهایم وقتی مادرش زنده بود. یک بار ولی یازده دوازده سالگیم دیوان شهریار را توی کتابخانه‌امان پیدا کرد‌ و چند روزی تمام شعرهای ترکیش را برایم معنی و تفسیر کرد. هنوز که هر از گاهی «حیدربابا، دونیا یالان دونیا دی» از زبانم می‌پرد، مال همان چند روز است‌، آن بیست و هفت هشت سال قبل‌. گاهی هم البته می‌خواند «پنجره دن داش گلیر» و همه می‌گفتند «آی بری باخ، بری باخ» ولی هرگز از زور خنده به خط دوم و سومش نمی‌رسید.

۳. انسان بود. کمتر آدمی است که تمام زندگیت بشناسیش و بگویی که یکبار باعث ناراحتیم نشد، ولی نشد. حتی در آن بچگی و کودکی هم به یاد ندارم که یکبار‌ وسط دعواهای دخترخاله‌ها و پسرخاله‌ها طرف بچه‌های خودش را گرفته باشد. آدم پرحرفی نبود و حتی توی فرودگاه و موقع خداحافظی صرفا یک جمله گفت که «علی جون، مواظب خودت باش.» همان یک جمله‌ایها ولی به دل می‌نشست.

۴. در شصت و چند سالگی تصمیم گرفت فوق‌لیسانس بگیرد. وقتی گرفت زنگ زدم برای تبریک. صادقانه گفت «پیش شما شاگردی می‌کنیم دکتر.» یک حرفهایی را آدم از یاد نمی‌برد کی شنیده. سر مرز مریلند و پنسیلوانیا بودم و بنزین می‌زدم و از شرمندگی شنیدن فروتنیش دستم از روی پمپ رها شد. سالها خواهد گذشت و روزی دخترکم برای دوستانش و همکلاسیهایش ژست غرور خواهد گرفت که حالا یا شاگرد اولم و یا در ورزش خوبم و یا حالا هر چیز دیگری، و من آن روز به او خواهم گفت که آدمیزاد باید به خودش بیاموزد که به خاطر چهار تا دستاورد دنیوی مغرور نشود و‌ باید بفهمد که از دیگران بهتر نیست ولی دیگران هم از او بهتر نیستند، و بعد مثالی خواهم زد که یک شوهرخاله‌ای داشتم که سالها قبل به کسی که تقریبا چهل سال از خودش کوچکتر بود چنین گفت و فروتنی یعنی این. سر را باید از ابرها بیاوریم بیرون.

۵. این «ثبت است بر جریده عالم دوام ما» که می‌گویند یعنی همین. ما آدمها شرافت‌ و بزرگی و فروتنی را از هم یاد می‌گیریم. تنها مثال است که می‌ماند، و یاد آدمیزاد را مثالها زنده نگه می‌دارند. امروز رفت، و چه حیف که رفت. قصه‌هایش‌ را ولی فراموش نخواهیم کرد. دوامش بر جریده عالم ثبت است.

این نوشته نتیجه‌گیری ندارد

۱. پروازم ساعت دوی بعد از ظهر بود از واشنگتن، پنج صبح هنوز پیتزبورگ بودم. مسوول پارکینگ مرد سرتراشیده ریش‌بلندی بود به غایت چهارشانه. گفت«من دیروز صد و ده تا ماشین گذاشتم توی این گاراژ. یه دونه‌شم نیسان آبی نبود. برو آقا هنوز ساعت پنجه. بدویی تا دوی بعد از ظهر به پروازت می‌رسی.» فکر کردم اول سر صبح چه حسی این دارد برای شوخی. خانم حامله پشت پیشخوان هتل که از آماده کردن صبحانه گذشته تا من معطل رسید نمانم می‌گوید «این ذاتا شوخه. به دل نگیری. الان ماشینت رو پیدا می‌کنه.» 

۲. ساعت ده رسیدم که ماشین اجاره‌ای را تحویل بدهم و آقای مسوول یکی از ماشینهایش گم شده بود و نشسته بود با آقای مشتری فیلم دیروز را ثانیه به ثانیه نگاه می‌کرد که ببینند ماشین را کی آورده و کی برده. خونسرد هم بودند هر دو، انگار که مثلا ماشینی که رفته ژیان بوده باشد. بالاخره رسید را گرفتم و تقاضای ماشین کردم از اوبر برای فرودگاه.

۳. «آقا اگه زیاد حرف می‌زنم مزاحمم حتما بگیدها.» آقای ایرانی راننده اوبر گفت. گفتم «نه آقا. ساکت شدم چون یاد روزهای اول مهاجرت افتادم. راحت باشید.» روز اول کارش در اوبر است و من مسافر سومش و ایرانی درآمده‌ام. راهها را بلد نیست و تلفنش یاری می‌کند و‌ من هم شده‌ام کمک راهیاب. از مشکلات تازه رسیدن‌ می‌گوید و از خودش و از فرزندان که همه دنبال کارند و از ایرانی مهربانی که همان اول رسیدن کلاهش را برداشته و پولش را گرفته و ماشینی به جایش نفروخته‌. می‌گویم که پنج سال دیگر زندگیش راحتتر خواهد شد و نگاه خواهد کرد به این روزها و لبخند خواهد زد. می‌گوید «پنج سال؟؟؟ نه آقا من نمی‌تونم. تا اون موقع برگشتم. کی می‌تونه پنج سال اینجا بمونه؟»

۴. خانم ایسلندی مسوول غرفه یخ است. هر چه سعی می‌کنم گرم بگیرم جواب نمی‌دهد. به جایش بدتر لج می‌کند که چمدانم دوازده کیلو و چهارصد گرم وزنش است و باید برود توی بار. آقای ایسلندی کناریش می‌گوید «دِه! تولدت با این آقا یکیه!» و من توی خستگی صدای خودم را از آن ته‌ می‌شنوم که‌ برزخ می‌گوید «خانم تو‌ رو‌ به تقدس شهریور‌ که تولد هر‌دومونه کوتاه بیا بده ما این‌ چمدون رو ببریم توی هواپیما.» و در جوابش یک اخم یخی تحویل می‌گیرم.

۵. اسم خانم ایرانی پشت پیشخوان را که می‌بینم می‌گویم «لطف می‌کنید این صد دلار‌ رو تبدیل به یورو کنید؟» می‌گوید که «لطف چیه آقا؟ از خدامونم هست. یعنی بنده که نه، شرکتمون از خداشه. حالا کجا عازمید آقا؟ صد دلار‌ کافیه؟ کمه‌ها!» 

۶. می‌روم سوار هواپیما شوم، بوردینگ‌پس را باز آن خانم ایسلندی یخ می‌گیرد. می‌گویم «هنوز تولدت با من یکیه، یزید؟» این بار چهره‌اش بی‌حالت است.  اگر می‌توانست فکر کنم می‌زد توی گوشم. 

۷. جوان خوش‌صحبتی نشسته توی هواپیما و برای آقای بغلی تعریف می‌کند که تا نه سالگی سوئد بزرگ شده و حالا هر سال یک بار می‌رود و خانم کناری به سوئدی می‌گوید که «سوئدی بلدی؟» و جوابش را که سوئدی می‌دهد، باز به انگلیسی می‌گوید «تازه فارسی هم بلدم» و من می‌گویم «آره؟» و‌ می‌گوید که «ببین آقا چقدر دنیا کوچیکه‌‌‌. با این آقا انگلیسی حرف می‌زنم، با اون خانم سوئدی و با شما فارسی. همه هم تو یه ردیف.»

۸. مادربزرگ آلمانی بغل‌دستی مثل مسافرهای تی‌بی‌تی قدیم هر‌چه می‌خورد به من هم تعارف می‌کند‌. می‌گوید «می‌روی دانمارک؟ یک آدمهای یخی هستند! مگه اینکه بهشون ویسکی بدی یک کلمه باهات حرف بزنن وگرنه معاشرت نمی‌کنند با کسی.» بعد می‌فهمد ایرانی هستم درمی‌آید که «هر بار من ایرانی دیدم اصرار کرده که ما عرب نیستیم. عربها ایراد دارن مگه؟ شوهر‌ من لبنانیه بعد اینها‌ هی می‌گن ما عرب نیستیم.» فکر می‌کنم چه قیافه‌ای باید بگیرم در جواب. بعد به این نتیجه‌ می‌رسم که قیافه خانم ایسلندی یخ از همه‌ بهتر بود. همان قیافه‌ را‌ می‌گیرم.

۹. از خانم سوئدی مهماندار‌ می‌پرسم «راستی این مونیتور‌ کار‌ نمی‌کنه. الان کجاییم؟» از پنجره هواپیما بیرون را نگاه می‌کند و می‌گوید «گرین‌لند!» می‌خندم که مگر می‌شود از پنجره بیرون‌ را‌ نگاه‌ کرد و فهمید؟ می‌گوید که «یک ساعت و نیم مانده. یا ایسلند است و‌ یا گرین‌لند. سفید همیشه گرین‌لند است و سبز همیشه‌ ایسلند.»

۱۰. می‌آیم پیاده شوم توی ریکیاویک، باز می‌خورم به خانم ایسلندی یخ، همان یزید، که امروز از دستش خلاصی ندارم. با هواپیمای ما برگشته میهن. چشمها تلاقی می‌کند، یک صاعقه‌ای می‌زند، و پیاده می‌شویم. ساعت یازده و سی و هشت دقیقه شب است و آفتاب ایسلند تازه در حال غروب است. شنیده بودم این غروب نیمه‌شب را، ولی ندیده بودم. به‌ آن تازه مهاجری فکر می‌کنم که امیدش دیدن آدمهای دنیا بود و سفر، و فکر‌ می‌کنم به همه‌ آدمهایی که ‌در چهارده ساعت گذشته دیده‌ام. فکر می‌کنم این روز باید ثبت شود. می‌نشینم به نوشتن.

امروز همه تویی و فردا همه تو

۱. از گذشته می‌گوید آقای رابرت کرولویچ، از خاطرات، از حافظه کوتاه‌مدت و بلندمدت، و می‌گوید که ذهن خاطره را به یاد نمی‌آورد، می‌سازد. می‌گوید که «فرض بفرما که در ایستگاه قطار ایستاده‌ای و دورت شلوغ است و آدم وول می‌زند و آن وسط ناگهان کسی از قطار پیاده می‌شود و فریادت بلند می‌‌شود که ای فغان، بیست سال و سی سال و چهل سال پیش، این عشق اول بود، بوسه اول بود، و نگار اول، و تمام جزییات می‌آید توی ذهنت از آن زمانهای دور. خاطره یعنی این، یعنی آن لحظه اول که بعد از سالها کسی را می‌بینی، این جزییات را بیاوری به یاد. از آن روز به بعد، اگر دلت تنگش شود و تا آخر عمرت هر‌ روز یادش کنی و بگویی که هم به درد این درد را درمان کنم، دیگر اسمش خاطره نیست، جنسش هم خاطره نیست. این دیگر مغز توست که دارد قصه می‌سازد. گاهی آنطور که خواست می‌سازد، گاهی واقعیت است و گاهی خیال، ولی ساخته و پرداخته توست.»

۲. از آینده می‌گوید آقای مارتی سلیگمن. می‌گوید که ما انسانها اسم خودمان‌ را گذاشته‌ایم انسان ذیشعور، ولی باید می‌گذاشتیم انسان آینده‌نگر‌. می‌گوید که هیچ حیوانی در این جهان یک مفهوم اختراعی جمعه به نام شب جمعه تعریف نمی‌کند که هم خودش بداند قرار است آن روز قرار است شام برود بیرون، هم صاحب رستوران بداند که آن‌ روز سرش شلوغ است، فقط ماییم. فقط ماییم که نه از روی غریزه، که بر اساس این آینده زندگی می‌کنیم. ماییم که به طور متوسط سه برابر بیش از گذشته به آینده فکر می‌کنیم. 

۳. بعد پلی می‌زند آقای مارتی سلیگمن به حرف آقای کرولویچ، می‌گوید اگر حافظه بلندمدت آدمی گذشته را به جای به یاد آوردن‌ از نو‌ می‌سازد، اگر آنکه از قطار پیاده شده، هر بار شکل نو‌ می‌گیرد و با مغز آدمی بازآفرینی می‌شود، گذشته‌اش کجاست؟ که آن گذشته هم هیچ نیست و خود در این میان نیست و‌ همه چیز آینده است. 

۴‌. آقای مارتی سلیگمن که استاد روانشناسی مثبت‌گرا‌ باشد، بعد از خوشی و خوشحالی و سعادت هم می‌گوید، می‌گوید که‌ پانصد نفر‌ را بردیم توی آزمایشگاه و از افکارشان پرسیدیم و از آنچه توی سر می‌گذشت و از گذشته و از آینده. بعد یک عده بودند که‌ می‌نالیدند از آینده نامعلوم و‌ از آن هزار خرده شیشه و‌ آهن تافته و سنگ و ریگ داغی که توی راهش ریخته. کاغذ و خودکاری دادیم و گفتیم که‌ ذهن آدمیزاد حواسش فقط به آن غیرقابل پیش‌بینی‌هاست، قابل پیش‌بینیها‌ را خودش می‌سازد و جهانی‌ می‌آفریند مطابق پیش‌بینی‌هایش. این کاغذ و این قلم، بردارید و این آینده تاریک را بریزید در قالب یک سری برنامه و هدف، و آن موقع بود که حالها بهتر شد و آدمها به زندگی امیدوار شدند.

۵. دوست عزیزی دارم که هر طور که موفقیت را تفسیر کنی موفق است‌. قبل از سی سالگی مدیر ارشد یک‌ شرکت بزرگ بوده و در بهترین دانشگاهها درس خونده و خانه و‌ زندگی مرتبی دارد و شوهر گلی دارد و توی رابطه قشنگی است و معمولا هم شاد و خوشحال است و پر از امید. بعد این رفیق ما  همیشه برای اهدافش دو تا هدف جایگزین دارد و‌ چنان همیشه آینده را بسته به چهار میخ و دارد شکنجه‌اش می‌کند که باورش سخت است. می‌خواست ام‌بی‌ای بخواند، پرسیدم کی شروع می‌شود می‌گفت اگر فلان جا قبول شوم فلان ماه، ولی اگر نه، فلان جا قبولم می‌کنند که فلان ماه شروع می‌شود و آن هم نشد، فلان جا قبولم می‌کنند که فلان ماه شروع می‌شود. می‌پرسی از شرکت آمده‌‌ای بیرون، حالا چه می‌کنی؟ جواب‌ می‌دهد که اول برنامه اینست و اگر این تا فلان ماه نشد آنست و اگر آن هم نشد آن دگری. چند هفته پیش زنگ زده بود که داریم میاییم واشنگتن کنسرت و‌ شب نمی‌مانیم ولی اگر بعد از ظهر هستید قهوه‌ای بخوریم و من اذیتش می‌کردم که اگر‌ کنسرت کنسل شد برنامه‌ات‌ چیست و اگر کافی‌شاپ بسته بود، کدام کافی‌شاپ دوم و سوم برویم. همیشه یعنی سربه‌سرش می‌گذاشتم و این یک‌ بار استثنا نبود، ولی بعد از خواندن مقاله آقای سلیگمن ایمان آورده‌ام که این دوستم از ابدال زمان ماست. یعنی یکی از آن بزرگترین هنرهای زندگی را دارد: تبدیل آینده نامعلوم به معلوم.

پ.ن. آقای رابرت کرولویچ سالهاست که از معروفترین گزارشگران علم است. پادکستش در مورد حافظه اینجاست: http://www.radiolab.org/story/91569-memory-and-forgetting/

پ.ن.۲. آقای مارتی سلیگمن از اساتید پیشرو روانشناسی است که در دانشگاه پنسیلوانیا، همانجا دکترا گرفته بود و‌ همانجا هم سالهاست که استاد است. مقاله نیویورک تایمزش اینجاست: https://mobile.nytimes.com/2017/05/19/opinion/sunday/why-the-future-is-always-on-your-mind.html

عمر بر امید فردا می‌رود

انتخابات تمام شد. باز برگشتیم به روزهای عادی، به نوشته‌های عادی‌، به ایمیلهای عادی. دو ماهی سرمان به دعوا گرم بود، به اینکه چه کسی برای خودمان و فرزندانمان و نوه‌هایمان‌ بهتر است، به اینکه آینده ایران باید به چه شکلی باشد و چگونه و چطور با دنیا تعامل کنیم و چگونه‌ و چطور زندگی کنیم. دعوا می‌شد بین تحریمی‌ها و عیرتحریمی‌ها، و بین روحانی‌ها و رئیسی‌ها و این گروه و آن گروه. دو روزی حالا یا خوشیم‌ یا ناراحت، و بعد باز می‌شود همان‌ زندگی قدیم و می‌رود تا چهار سال دیگر. ولی قبل از اینکه باز برویم توی قصه‌ها و تاریخ و روایات، بگذاریم توی این‌ چهار سال یک چیزهایی یادمان باشد. 

یادمان باشد مثلا که انتخابات هرچند مهم است، ولی بهروزی کشور کار هر چهارسال یکبار‌ نیست. شخص خود من را بگیر که موقع انتخابات تازه افتادم به صرافت فهمیدن اینکه در رشته تخصصی من، آلودگی هوا، وضع مملکت چقدر بهتر یا بدتر‌ شده. چهار سال وقت داشتم و سراغش نرفته بودم. یا خیلی مقاله‌ها دیدم در موضوعهای مختلف که فکر کردم نویسنده‌های اینها پس این چهارساله کجا بودند؟ تعهد من یک نفر را لااقل دارید که دفعه بعدی این اتفاق نخواهد افتاد و این‌چهار سال وضع آلودگی هوای ایران‌ و عملکرد دولت را با دقت بیشتری دنبال خواهم کرد.

دوم اینکه عطش پیروزی و «بردیم»، و غم شکست و «باختیم» که برطرف شد، یادمان باشد که اینجا‌بحث از تیم ما و تیم حریف نیست. مملکت راستش بیشتر شبیه کشتی است که این تیم «ما» و «حریف»، و حتی‌ ما خارج‌نشینان‌ همه با هم تویش نشسته‌ایم. می‌شود فکر ‌کرد که هر‌ چهار سال یکبار‌ تیم ما باید این تیم حریف را شکست دهد، می‌شود هم که وقتی تبها خوابید و آب تاولها کشیده شد، با دوست و فامیل و آشنا که نظر مخالف ما دارند حرف بزنیم. یک موضوع مشخص برداریم و خلط مبحث نکنیم و بگوئیم این نظر من و این هم دلیل من، حالا نظر و دلیل تو چیست؟ نه، آدمها یادم نرفته. خیلی‌ها دگم‌اند، خیلی‌ها مغرورتر از عوض شدن نظرشان، و خیلی‌ها گند دماغ. ولی اینها را هم که کنار‌ بگذاریم عده باقیمانده‌ها کم نیست و چهار سال هم زمان زیادی است. همه ما اینجاییم چون برایمان‌ مهم است فعال باشیم نه‌ منفعل. رویکردشان برای فردای کشورمان هم جز این نباید باشد. با سایر کشتی‌نشستگان گفتگو‌ کنیم.

رای

۱. کنفرانس بودم. آقای تری مک‌آلیف فرماندار ویرجینیا افتتاحش می‌کرد. آمد و حرفهای عادی سیاستمدارها را زد: شما متخصصین محیط‌زیست چقدر خوبید و ماهید و در تاریخ این ایالت اولین فرمانداری که هر سال می‌آید و کنفرانس محیط‌زیست را افتتاح می‌کند من هستم و از این صحبتها. آن وسط یک چیزی بود که آقای تری مک‌آلیف نمی‌گفت. آقای تری مک‌آلیف از بزرگترین مخالفین ترامپ بود. آن روزی که فرمان اجرایی منع ورود مسلمانان صادر شده بود، بلندترین صدا، صدای آقای مک‌آلیف بود که در فرودگاههای ایالت ما کسی از دین مسافر نمی‌پرسد‌. سخنرانیش برعلیه فرمان اجرایی دست به دست می‌چرخید. آنجا ولی انگار نه انگار. از محیط‌زیست گفت و از تلاشهای خودش و کابینه‌اش برای حل مشکلات زیست‌محیطی و از جلساتش با فرماندارهای ایالات مختلف برای حل مشکلات خلیج چساپیک. انگار یک گوریل بنفش پانزده متری نشسته باشد وسط اتاق و سخنران کوچکترین اشاره‌ای هم نکند که اتفاقا دوستمان گوریل انگوری اینجاست.

۲. بعد موقع سوالها شد. سوال اول این بود که ترامپ طرفدار زغال‌سنگ است و شما طرفدار انرژیهای تجدیدپذیر. حالا که پول دولت فدرال نمی‌رسد چه می‌کنید؟ آقای مک‌آلیف گفت که ما پنج‌میلیون شغل داریم و هزار و هشتصدتایش مال زغال‌سنگ است و پول زغال‌سنگ به درد ما نمی‌خورد و حالا ببینیم چه می‌شود. سوال دوم این بود که ترامپ گفته هفت میلیارد دلار پول احیای خلیج چساپیک را قطع می‌کند و حالا چه می‌کنید؟ آقای تری مک‌آلیف گفت با فرماندارهای دیگر جلسه داریم و حالا ببینیم چه می‌شود. نفر سوم که گفت ترامپ … آقای تری مک‌آلیف گفت می‌شود همینجا این بحث را متوقف کنم؟ صدای فریادهای مخالفت من با ترامپ را‌ که روزهای انتخابات همه شنیدید، صدای داد و بیداد من علیه فرمان اجرایی را هم که همه شنیدید، نظر سیاسی من‌ را که همه می‌دانید. حالا ولی چه کنیم؟ اینجایی که هستیم، هستیم. از من سوال‌ نپرسید، از آنها بپرسید که‌ نشستند‌ و رای ندادند. بعد انگار داغ دلش تازه شد. گفت اینجا تظاهرات بود علیه ترامپ، یک عده شلوغ کردند و‌  داد و فریاد که این رییس‌جمهور ما نیست. گرفتندشان و زندانیشان کردند‌ و من‌ رفتم میانجیگری که حالا کوتاه بیایید و اعلام جرم نکنید و بروند. بعد که با بازداشت‌شده‌ها حرف زدم، فهمیدم که یک نفر‌ از هفت نفر‌ هم رای نداده، حالا در آمده‌اند که ترامپ رییس‌جمهور ما نیست. گفتم رای‌ ندادید و حالا زبانتان دراز چیست؟ برویم صحبت کنیم و میانجیگری با من، آزادتان کنند‌ و بروید و بلکه چهار سال دیگر‌ یادتان افتاد به‌ جای داد و بیداد رای بدهید.

۳. یک واقعیتی را بگویم، حق خودم نمی‌دانم که بگویم به چه کسی رای بدهید. یعنی راستش آن سالها قبل اگر کسی بعد از چهارده سال زندگی در یک مملکت دیگر می‌آمد و می‌گفت خیر ایران اینست که به فلانی رای بدهید، فکر می‌کردم که برو آقا زندگی خودت را بکن‌. به عنوان شهروند این مملکت حق رای داری ولی برای من تعیین تکلیف نکن. پس آن قصه جدا. این طرف داستان ولی، دو سال است که اول و وسط و آخر نوشته‌هایم را بگیری اینست که کوچکترین حرکتی که آدمیزاد بکند، از بی‌عملی بهتر است. این هم متفاوت نیست. کاندیداها مطلوبتان نیستند؟ هیچ جای دنیا کاندیدای «مطلوب» وجود ندارد. یک روزی همه اینها می‌شود قصه که می‌رود توی کتابهای تاریخ و یک عده می‌خوانند و‌ می‌گویند که عجب. چه اتفاقاتی افتاده بوده در دهه هزار و سیصد و نود. سوال آنوقت اینست که کدام قصه‌گو، آن قصه‌ای را که آن روز خواهند خواند و شما برای مملکتتان و برای دنیا می‌خواهید بهتر خواهد نوشت. «مطلوبیت» قصه‌گوها بی‌اهمیت نیست، ولی در مقایسه با کل قصه کمرنگتر است. این را ترامپ و ترامپیون، آن موقعی که بقیه این مملکت گرفتار درصد خلوص کلینتون و میزان مطلوبیتش‌ بود، خیلی خوب فهمیدند. ترامپ را نه به مدد آن بیست و چند درصد آمریکایی واجد شرایط رای که به او رای دادند داریم، اینها اتفاقا همه به لطف آن چهل و چند درصدی است که روز انتخابات اصلا پای صندوق رای نرفتند. آن اکثریت خاموش. نتیجه هیچ عملی را پیش‌بینی نمی‌شود کرد. خاموشی ولی، شکی نیست که گناه ماست. 

از رنج یورت

یک روزی، شانزده هفده سال قبل، داشتم از اتوبان همت می‌رفتم دانشگاه. تازه چند روز بود که یادگار باز شده بود. نزدیک شهرک غرب که رسیدیم ترافیک شد. متوجه خانم بیست و یکی دو ساله‌ای شدم با مانتوی قهوه‌ای و مقنعه مشکی که توی رنوی سبزی نشسته بود و داشت سعی می‌کرد که توی اتوبان نرم نرمک به سمت چپ بپیچد و مسیر همت را ادامه دهد. مشخصا تازه راننده شده بود و عصبی بودن را در قیافه‌اش می‌دیدی. راه دادم که برود و فکر کردم به روزهای اول رانندگی که چقدر توی تهران سختند. از ورودی شیخ فضل‌الله که گذشتیم، راه باز شد. با سرعت می‌رفتم به سمت یادگار که در لاین وسط اتوبان، پیکان سفید کثیف مدل پنجاه و سه چهاری دیدم که ماشین را گذاشته روی جک و دارد همان وسط لاستیک پنچر را عوض می‌کند‌. به سرعت پیچیدم چپ و «دیوانه»ای زیر لب‌ گفتم، و احتمالا چند تا کلمه سنگینتر هم به همچنین‌. ناگهان زد به سرم که خانمی که توی رنوی سبز نشسته بود و الان با‌ کمی  فاصله پشت سر من است احتمالا قادر به کنترل ماشینش نیست. توی آینه نگاه کردم، به سرعت پیچید توی لاین چپ، ماشینش چرخید و پیکان پارک شده را دور زد و‌ سر ماشین در خلاف جهت اتوبان قرار گرفت و‌ با همان شدت با ماشینی که از لاین راست می‌آمد، تصادف کرد. کله به کله. کنار‌ زدن و‌ دنده عقب رفتن توی آن شرایط خطرناکترین کار‌ ممکن بود، ولی سالهاست که دلم می‌خواهد بدانم خانم مانتو قهوه‌ایِ مقنعه مشکی زنده است و سالم است یا نه‌‌. 

بعد چند سالی گذشت و من آمدم این طرف آبی که تا توی رستورانی یک ذره آب می‌ریخت زمین رویش یک علامت می‌زدند که اینجا لیز است و من می‌ماندم که دیگر این جماعت هم شورش را درآورده‌اند و دیگر برای زمین خیس که تابلو نمی‌زنند و‌ باز چند سالی گذشت و من چند بار‌ آموزش ایمنی صنعتی دیدم و باز چند سالی گذشت و چند بازرسی ایمنی رفتم و باز چند سالی گذشت و پروژه‌ای بردم برای عوض کردن فرهنگ ایمنی یک شرکت بزرگ و کم کردن حوادث ایمنی و آنجا بود که تازه فهمیدم که این «ایمنی» و «ایمن» بودن یک سری قوانینی دارد ولی این قوانین باید بروند توی گوشت و خون و استخوان آدمیزاد تا نتیجه بدهند و هر‌ کسی، هر یک‌ نفری، باید مسوول ایمنی خودش و دیگران باشد. یعنی آن کارگری که برای چندرغاز پول دارد توی ساندویچ فروشی کار‌ می‌کند باید بفهمد که نگذاشتن آن علامت «زمین لیز» ممکن است باعث شود لگن یک نفر‌ بشکند، آن مدیرعامل شرکت هم باید همین را بفهمد و من مشتری هم به همچنین. اگر تابلو را ندیدم باید بروم بگویم که تابلو کجاست؟ فردا لگن کسی شکست و خانواده‌ای از داشتن نان‌آور محروم شدند و‌ زندگی چند تا بچه و شاید چند نسل تا قیام قیامت عوض شد چه می‌کنید؟ 

چهار ماه دیگر من می‌شوم چهل ساله. بچه که بودم، توی ایران زمان جنگ، مردم کپسول گاز را می‌گرفتند و عدم نشت لوله‌ها را با کبریت روشن چک‌ می‌کردند. بهتر شدن وضع ایمنی در این سی و اندی سال به لطف همان یک ذره آموزش و همان «بچه‌ها مواظب باشید» و‌ چهار تا کلیپ کوتاه ایمنی است که اصول اولیه ایمنی را به بسیاری آموخته. #پلاسکو و #یورت ولی نشان می‌دهند که ما هنوز مخزن سوخت را طبقه بالای ساختمان پرجمعیت می‌گذاریم و بعد از هزاران سال که بشر استخراج زغال‌سنگ می‌کند هنوز نمی‌دانیم که خطر انباشت گاز در معدن زغال‌سنگ را چطور مدیریت کنیم. فصل انتخابات است، سوال کنیم که برای «اشاعه فرهنگ ایمنی» در این مملکت چه کرده‌اید و می‌کنید. بعد هم خودمان به‌ موضوع حساس باشیم و هم دیگران را مسوول بدانیم و حسابها را نگهداریم‌. یک نیروگاهی پروژه داشتم روی آینه‌هایش نوشته بود «شما دارید به مسوول ایمنی سایت ما نگاه می‌کنید.» مسئولیت ایمنی با همه ماست.

I am the Master of my Fate

(یک)

از میان شبی که مرا پوشانده

– شبی سیاه، چون گودالی بین دو قطب –

از خدایان برای روح شکست‌ناپذیرم شکرگزارم

در چنگال بی‌رحم زندگی

پلک نزدم یا بلند نَگِریستم

سربلندم گرچه سرم از ضربات چکش بخت ناساز خونین است
گرچه برفراز این جایگاهِ خشم و اشک، جز سایه‌های وحشت نیست           

تهدید سالیان دراز مرا بی‌باک یافته و خواهد یافت
تنگی دروازه‌های تقدیر و تنبیه‌های تومار سرنوشت بی‌اهمیتند.

من ارباب سرنوشت خویشم و ناخدای روح خود

(دو)

این ترجمه بد من بود از شعر «شکست‌ناپذیر» آقای ویلیام ارنست هنلی. به این امید بودم که ترجمه خوبی پیدا شود و ذکر منبع کنم و خلاص، ولی پیدا نشد. یک روزی دوست دیگری دنبال ترجمه خواهد گشت و‌ ترجمه من را می‌بیند و‌ تصمیم می‌گیرد که حالا که ترجمه خوبی پیدا نشد، خودش ترجمه کند و آن روز یک شاهکاری درخواهد آمد مثل ترجمه آقای شاملو از «قصیده کبوتران تاریک» آقای لورکا. آخرش یک چیزی خواهد بود مثل «بر شاخساران درخت غار، دو کبوتر عریان دیدم. یکی دیگری بود، و هر دو هیچ نبودند.»

(سه) 

فیلم Invictus که درآمد در ایالت وزین آیووا زندگی می‌کردم. در میان ذرتها. افتاده بودم در یک دور باطلی که چرا؟ این همه سال درس خواندم و این همه سال زحمت کشیدم و هیچ‌جا کج نرفتم و حالا افتاده‌ام‌ بین یک سری ذرت. روزی بود که با عده کثیری از اهالی آیووا پای تلفن بودیم و همه بدون استثنا گفتند که شغل اولشان توی دبیرستان «detassel» کردن ذرت بوده و من معنی لغت را هم نمی‌دانستم. مانده بودم که ما هزاران کیلومتر سفر کرده‌ایم و آمده‌ایم کجا؟ بعد فکرها می‌زد به سر که اگر فلان موقع این تصمیم را گرفته بودی حالا جای بهتری بودی و از این صحبتها. بعد می‌شد تقصیر روزگار. بعد انتظار که یک نفر بیاید، یک ناجی، و یک جمله بگوید که حالا برای ما کار کن و ما از آیووا مثل یک کبوتر سبکبالی برویم بیرون. آن یک جمله هم هیچ‌وقت گفته نشد. 

(چهار)

یک سری مصائبی هستند توی زندگی که مال خود شخص هستند. به کسی که عزیزش فوت کرده نمی‌شود گفت که ببین فلانی عزیزش فوت کرده چه سرحال است، تو هم یاد بگیر. باید گذاشت که طرف غمش را بخورد و اشکش را بریزد و خودش تصمیم بگیرد که این جای زخم توی روحش چقدر عمیق باشد و هر چند وقت یک بار دستی رویش بکشد. یک سری مصائب دیگر هستند ولی که قابل تعمیمند. به کسی که فکر می‌کند توی آیووا گیر افتاده می‌شود گفت که آقای ماندلا را ببین که بیست و هفت سال زندان بوده و‌‌ به جای اینکه نقش قربانی به خودش بگیرد و بگوید که درس خواندم و رئیس پسر قبیله بودم و‌ وکیل بودم و حالا چرا؟ مدام گفته «من ارباب سرنوشت خویشم‌ و ناخدای روح خود.» توی فیلم می‌گفتند که مدام با خودش تکرار‌ می‌کرده، ولی در واقعیت گویا به سایر زندانیها هم یاد می‌داده. آقای ماندلا می‌فهمیده که مسمومترین ذهنیت جهان، ذهنیت قربانی است. از همه ما هم بیشتر حق داشته ادعای قربانی بودن کند. یعنی سیاهپوست زاده شدن در آفریقای جنوبیِ زمان آپارتاید مصداق مسلم قربانی بودن است. منتها آقای ماندلا می‌دانسته که با محکوم کردن در و دیوار‌ و روزگار، نه زندگی خودش و نه هیچ قربانی دیگری تغییر نخواهد‌ کرد.

(پنج) 

این نوشته قرار نبود هیچ رنگی از شخصی بودن داشته باشد. قرار بر این بود که بنویسم که آقای ماندلا را ببینیم و از او که قربانی‌تر‌ نبودیم، از او یاد بگیریم و این ذهنیت مسموم را بکشیم. بعد دیروز، همین‌طوری گذری فکر کردم که چه سال خوب و پربرکتی بود آن سال آیووا. ایکاش چهار سال مانده بودیم و یادم افتاد که آن سال همان سالی بود که نصفش به این گذشت که ای داد از در و دیوار، به‌جای اینکه به این بگذرد که برای آینده بهتر چه کنم.

(شش)

از بهترین چیزهایی که کسی تا به حال به من یاد داده، این کلک نوشتن سه راه پیش روست. گفته بود که هر وقت فکر‌ کردی که هیچ راهی در پیش نیست، کاغذ و قلم بردار و یک مقدار زیادی وقت بگذار و سه راه قابل دسترس پیش رو را بنویس. بعد تمام جزییات رسیدن به هر کدام را بنویس، تا حد می‌پیچم در خیابان فلان و کوچه فلان و زنگ در را می‌زنم. اول اینکه نشانت می‌دهد توی آن بیراهی هم راههای پیش رو کم نیستند. دوم اینکه توی آن ذهنی که در بن چاهی همی بوده نگون، این نوشتن جزییات خودش یک نوع ذنِ غریبی است. و سوم اینکه فکر آدم را به کار‌ می‌اندازد و آدمیزاد را از خمودگی نجات می‌دهد. روح آدمیزاد شاید به آن انعطافی که آقای ویلیام ارنست هنلی تصویر کرده نباشد، ولی آن قدر هم که گاهی تصور ماست شکستنی نیست‌. عکس لبخند جاودان آقای ماندلا را آن بالا بکشیم و بنویسیم راه شماره‌ یک.

پ.ن. شعر آقای William Ernest Henley اینجاست (https://www.poetryfoundation.org/poems-and-poets/poems/detail/51642). به امید ترجمه‌های بهتر.

 ای طائران قدس را عشقت فزوده بالها

۱. امروز تمام شد. آخرین روز تدریس بود. تمام شدند همه آن سه‌شنبه‌ها و پنج‌شنبه‌هایی که ساعتها توی مترو از یک طرف شهر رفتم طرف دیگرش و آخر هفته‌هایی که به تحقیق و خواندن و درست کردن اسلاید و پاورپوینت گذشتند و کارفرماهایی که شنیدند «قبل از ساعت چهار وقتم آزاده. بعدش یه کم گرفتارم.» یک امتحان پایان ترم مانده و خلاص. یک کاری بود سخت و یک احساس رضایت خاطری بود وصف ناشدنی. چنان خوشحالم انگار‌ که این مترویی که سوارم اسب سفید نقره نعل است و یال و دمش رنگ عسل. 

۲‌. یک بخشی از این سه ماه و اندی گذشته یادآوری بیست سال پیش بود. درس را از روی نسخه جدید همان کتابی می‌دادم که هجده سال پیش خودم در کلاس «مهندسی محیط زیست» دکتر‌ تجریشی می‌خواندم. همان روزهایی که به خودم نهیب می‌زدم که فلانی، طراحی و ساخت ساختمان از آن کارها نیست که تو آخرش دوست داشته باشی و این بیشتر به مرامت سازگار است. یک قسمتی را‌ که درس می‌دادم یادم افتاد که با کوروش توی کتابخانه درس می‌خواندیم و گفتم که معنی فیزیکی فلان قصه را نمی‌گیرم و توضیح داد که یعنی مثلا به جای اینکه بگویی یک تکه سیب افتاده توی آب یا جسد گاو، می‌گویی فلان. درس که می‌دادم گفتم‌ «مفهوم مشخصه دیگه؟ به جای اینکه بگید یه تیکه سیب افتاده توی آب یا جسد یه گاو، می‌گید فلان.»

۳. قسمت دومی داشت که مقایسه قدیم بود با جدید. دکتر تجریشی که درس می‌داد مثالش «خور عبدالله» بود، مثال من فلان پروژه‌ام است در نیوجرسی. چه راه درازی آمده‌ایم در این هجده سال. جغرافیا فرق کرده. آدم هم لابد به همان اندازه فرق کرده. 

۴. بعد هم یک قسمت سومی داشت که دیدن دانشجوهای کشورهای مختلف بود توی کلاس و یادآوری اینکه خودت اینجا بودی یک روزی، محیط ناآشنا بود و تازه‌وارد بودی و سعی می‌کردی حرف استاد را بفهمی. آن روز اول یکی آمد و گفت انگلیسی من در آن حد نیست که هم گوش کنم و هم یادداشت کنم و هم بفهمم، عکس بگیرم از اسلایدها عیبی ندارد؟ یاد ترم اولم افتادم که تمام سعیم این بود که بفهمم این «کرکرایز» که آقای استاد می‌گوید چیست و سه ماه طول کشید که فهمیدم می‌گوید characterize. گفتم عکست را بگیر برادر. می‌نشست ته کلاس و هر اسلایدی که جابجا می‌شد، مثل عکاسهای خبری می‌پرید و سریع عکسی می‌گرفت و نگران «کرکرایز» هم نمی‌شد.

۵. بعد یک روزی یکی از دانشجوها گفت که ده دقیقه وقت می‌خواهم بعد از کلاس مصاحبه‌ات کنم. نشستیم پای ضبط برای مصاحبه. گفت توی کلاسی بحث می‌کردیم سر تغییرات اقلیمی و اینکه چه چیزهایی باعث شده انقدر جهان ساکن باشد و هیچ تکانی نخورد و هیچ کاری برای جلوگیری نکند. شدیم دو تا گروه بیست‌ نفره و مناظره کردیم، بعد جواب یک سری سوالها را نمی‌دانستیم و استادش گفت که چرا کسی را پیدا نمی‌کنید که کار و حرفه‌اش این باشد و‌ حالا من آمده‌ام سراغ تو با این سوالها. سوال می‌کرد و بعد از هر سوال چشمهای من گردتر می‌شد از همه فکری که چهل نفر آدم گذاشته‌اند روی هم و ریخته‌اند توی ده تا سوال. خلاصه شاید صرفا خاصیت دور و بر بیست و اندی ساله‌ها بودن است و انرژیشان، ولی نتیجه این تدریس این شد که یک امیدواری عجیبی دارم به آینده دنیا. 

۶. از اینکه تدریس را حداقل در یکی دو سال آینده ادامه خواهم داد یا نه بی‌خبرم. برای ترم آینده گفته‌ام نه. مشغله فراوان است و بالاخره خانه و خانواده‌ای هم هست و کارفرماهایی که چند ماهی صبوری کرده‌اند، ولی لذتی بالاتر نیست از آموختن آنچه آدمیزاد از سالهای تحصیل و کار یاد گرفته به چند جوان مشتاق. بیست و نه نفرشان امروز دمت گرم خالصانه‌ای گفتند و خستگیش درآمد و پروژه شخصی خیلی خوبی به پایان رسید. تا باد چنین بادا. 

چشمه دانش

یک سعادتی داشته‌ام توی زندگی که با آدمهای سختکوش و باهوش بسیاری توی آشنا شده‌ام. چه در ایران، اول در شریف و بعد در دانشگاه تهران و بعد خیلی‌ها که با هم کار‌ کردیم یا در تماس بودیم یا از طریق وبلاگ آشنا شدیم. چه بعدها در آمریکا، توی دانشگاه و‌ از طریق گردهماییها و کنفرانسها و سر کار و بعد بازهم دوستانی که در فضای مجازی با هم آشنا شدیم‌. این از آن سعادتهاست که روزی نیست به فکرش نباشم، که این آدمها چقدر به من توی این مدت یاد داده‌اند. چقدر کتابها به لطفشان خوانده‌ام و چقدر فیلمها دیده‌ام و چه جاها که رفته‌ام و راهنماییم کرده‌اند و چه زمانهایی که اگر به خاطرشان نبود، شاید انگیزه حرکت و پیشرفت را از دست داده بودم و نگاهشان کردن و یاد گرفتم و حرکت کردم. هر روز، یاد این مساله هستم و اگر می‌شد، هر‌روز یه‌ نامه‌ بلندبالای تشکر برایشان می‌فرستم. از خانواده شروع می‌کردم و بعد می‌رسیدم به‌ دوستان. 

این وسط اما، گاهی آدمیزاد می‌خورد به یک آدمهایی که انگار چشمه دانشند. دیروز مثلا در خدمت یکی از این آدمها در کنفرانس «محیط زیست ویرجینیا» سخنرانی داشتم. من در مورد نقش «خنک‌کننده‌ها در تغییرات اقلیمی» صحبت کردم و‌ ایشان در مورد قوانین جدید مربوط به تغییرات اقلیمی. خانمی بود بسیار ریزه، چهار سال از بنده‌ کوچکتر، و در زندگیم کسی را انقدر شبیه آقای بندیکت کامبربچ ندیده بودم. در سی و سه سالگی سهامدار‌ یکی از شرکتهای حقوقی معروف در واشنگتن شده بود که شاید ده سال از میانگین سنی برای چنین شغلی کمتر است. سخنرانیش فوران اطلاعات بود و به‌ محض اینکه صحبت کرد و نشست و سخنرانی من شروع شد، دفتر و قلمی درآورد و شروع کرد به نت برداشتن. بعد که به قسمت پرسش و پاسخ رسیدیم، جایی که اسلایدها از قبل آماده و مطالب از قبل خوانده نشده‌اند، چنان دانشش من را متعجب کرد که دیگر طاقت نیاوردم و بعد از اتمام جلسه پرسیدم که برای شام برنامه دارد یا نه. نداشت. شامی خوردیم و حرف از‌ زندگی و شغل و خانواده زدیم و از دو فرزند‌ خردسال گفت و‌ از کار‌و از اشتیاقش به قوانین محیط زیستی. سه قانون مختلف را همان سر شام برایم تشریح کرد و امروز هم یک سخنرانی نیم ساعته در مورد یک قانون دیگر داشت. آنجا هم که رفتم همان بود. دیگران که صحبت کردند با دقت نت برمی‌داشت و نوبت به خودش که شد، باز از قانون گفت‌و‌از پرونده‌های مختلف و شد روح‌بخش بی‌بدل و لذت علم و عمل. 

آدم می‌ماند که این جور آدمها این همه اشتیاق و دانش را کی جمع کرده‌اند. کی این همه‌ خوانده‌اند و کی به بقیه زندگی رسیده‌اند. شکی ندارم که دوست تازه این یادداشتها را که برداشته به دقت خواهد خواند و‌ بار بعدی که می‌بینمش استاد آن رشته‌ها هم خواهد بود‌. جایی می‌خواندم که بزرگترین مهارت عالم، مهارت در یادگیری است‌. استادش را دیروز شناختم.

سیزده بدر ۹۶

با رفقا خواستیم بریم سیزده بدر. پارکینگ گرون بود ولی می‌شد ماشین رو دو کیلومتر اونطرف تر پارک کرد و بعد از یه خورده پیاده‌روی از مرز جنوبی وارد پارک شد. همین کار رو کردیم. هزار متری که رفتیم و نزدیک پارک شدیم دیدیم پلیس راه رو بسته و نوار زرد کشیده. پرسیدیم داستان چیه و گفتن یه سری تحقیقات داریم و کسی نمی‌تونه رد بشه. احتمالا یک ساعت دیگه طول بکشه. شیش تا پلیس رو من دیدم ولی احتمالا بیشتر بودن. گفتیم ایرادی نداره ما بالاتر وایسیم و صبر کنیم؟ و مشکلی نبود. بساط ناهار رو یه خورده بالاتر انداختیم. به بچه‌ها زنگ زدم که بگم راه بسته است، یه خانم ایرانی در حال گذر شنید:

– به من گفتن سه چهار ساعت. تاسف‌باره آقا! این همه پلیس و نوار زرد برای اینکه چهل دلار از ملت پول بگیرن. این همه ماشین رفتن بسشون نیست. اینها همه بازیشونه. 

سری تکون دادم.  پشت تلفن گفتم به این خانم گفتن چهار ساعت. حالا شما بیاید یه کاریش می‌کنیم. دوستمون گفت خانمه چی گفت؟ ترجمه رو ارائه دادم. گفت آخه حقوق نیم ساعتِ شیش نفر پلیس با موتور و بند و بساط از ده تا چهل دلار  هم بیشتر می‌شه. فکر نکنم ربطی داشته باشه. چیزی نگفتم.  یه خانواده ایرانی رسید. دست تکون دادیم و قصه رو گفتیم. آقاهه سر تکون داد:

– کلا فکر کنم ده نفر این راه رو بلدن. می‌شد سه تا ماشین. حالا بگو صد و بیست دلار. این همه پلیس و نوارکشی و اینها داشت؟ فقط می‌خوان پول بگیرن! 

این دفعه مکالمه به انگلیسی بود. دوستم دهنش رو باز کرد که جیزی بگه، ولی دوباره بست و سرش به مرغ سوخاریش گرم‌ شد. خونواده سوم رسید:

– یک ساعتشون الکیه آقا! اینها همه به خاطر پوله. بخش به این پولداری واسه چهل دلار پول پارکینگ ببین چه می‌کنه. ما حالا بلیت هم آخه نگرفتیم. بریم ببینیم چی کار می‌کنیم. شما هم بیخود واینستین. 

این یکی مکالمه به فارسی بود ولی دوستمون دیگه فهمیده بود جریان چیه و مردم چی می‌گن. دیگه اعتراضی نداشت. آروم ناهارش رو می‌خورد. کم‌کم فعالیت پلیس بیشتر شد. از دور شروع کردیم به نگاه کردن. یه ماشین سفید رسید. برانکارد رو که درآوردن فهمیدیم قضیه جدیه. قلش دادن رفت پایین و بعد از چند دقیقه با یه جسد‌ روش برگشتن. پزشک قانونی با دستکش دنبال برانکارد میومد. گذاشتنش توی ماشین سفید و‌ پزشک قانونی و دو تا پرستار هم نشستن تو. پلیسهای موتورسوار از منطقه اومدن بیرون. دو تا پلیسی که دم نوار زرد بودن نوار رو جمع کردن. همه راه افتادن و رفتن. دوستم لبخندی زد و گفت «ملت برای اینکه چهل دلار پول پارکینگ ندن دارن خودشون رو می‌کشن گویا. ولش کن … شوخی بدی بود.»