کارمای پنج روزه

– «از شرکت قبلی که اومدم بیرون، مسوول آموزش شدم توی منابع انسانی یه شرکت بیمه. تمام کار آموزش شرکت با من بود. قوانین عوض می‌شد، باید یادشون می‌دادیم با مشتری چطور برخورد کنن، حسابداری هر سال یه کلاس جدید می‌خواست. سرم حسابی شلوغ بود یک سالی. هی می‌گشتم اینور اونور ببینم کدوم آدم و کدوم شرکت رو استخدام کنم بیاد این چیزها‌ رو درس بده. یه سالی اینطوریها‌ گذشت تا بهم گفتن باید برای مدیرهای شرکت‌ یه کلاس مدیریت و راهبری برگزار کنی.»

– «اینکه دیگه تخصص خودت بود؟»

– «آره این تخصص خودم بود گفتم موقعشه به جای استخدام مشاور و این ادا اطوارها آستین بالا بزنم خودم درس بدم این رو. یه کلاس پنج روزه گذاشتم همه‌ مدیرهای ارشد اومدن. محورش هم خودآگاهی بود. یه کلاسی شد بیا و ببین. فکر‌ کردم بعد از یک روز همه می‌رن، بعد دیدم با عشق و علاقه هر روز میان. رو اسلایدها خیلی کار‌ کرده بودم و کلی تمرین براشون داشتم. روزی چهار ساعت تئوری بود و چهار ساعت عملی. فکر می‌کردم حوصله‌اشون بعد از یه ساعت سر بره ولی با اینکه‌ پنج روز بود همه شاد و سرحال و شنگول بودن.»

– «خیلی خوبه آدم همه مدیرهای ارشد رو بتونه به جا جمع کنه. واسه خودت هم خیلی خوب بود حتما. همه شناختنت.»

– «صبر کن هنوز قصه‌ام تموم نشده. پنج روز کلاس بود روز آخرش جمعه بود. تموم که شد، یکی از بهترین مدیرهایی که شرکت داشت اومد جلو. باهام دست داد، گفت ممنونم استیو. تا الان کسی به من این همه در مورد خودم یاد نداده بود. تشکر کردم از تعارفش. بعد ادامه داد که انقدر در مورد خودم یاد گرفتم که فهمیدم این کار، کار من نیست و قدرت و استعداد من در چیز دیگه‌ایه و تصمیم گرفتم برم دنبال یه کار دیگه.»

– «عجب …»

– «آره. اولش مونده بودم طرف ما رو گرفته یا جدیه. شنبه یه‌‌شنبه که تعطیل بود دوشنبه استعفا داد.»

یه آهی کشید و ادامه داد. 

– «دوشنبه که طرف استعفا داد هیج، سه‌شنبه رئیسم من رو خواست و گفت تعدیل‌ نیرو داریم و آموزش دیگه اولویت نداره و از این خزعبلات و عذرم رو خواستن. یعنی اون همه زحمت برای کلاس پنج‌روزه ما رو به جایی نرسوند هیچ، به خاطرش اخراج هم شدیم! دنیا خیلی بی‌حسابه پسر. یه مدل ذهنی برای خودت ساختی فکر می‌کنی اگه کارت رو درست انجام بدی، حتما ترقی می‌کنی. اصلا اون که هیچ، ترقی رو ولش، می‌خوان صد سال ترقی نکنم. حتی اگه کارت رو درست انجام بدی و یکی زیرآبت رو بزنه بندازنت‌ بیرون باز عجیب نیست. اینکه انقدر کارت رو خوب انجام بدی که نتیجه از حد انتظار فراتر باشه و یکی انقدر خودش رو بشناسه که استعفا بده و به این دلیل بیرونت کنن دیگه خیلی زور داره. آموزش خوداگاهی. هه!»

– «چیزی نگفتی یعنی؟»

– «نه دیگه چی بگم؟ طرف می‌گه تعدیل نیرو تو هم می‌گی چشم. رفتم تو دفترم، وسایل رو نرم نرمک‌ جمع کردم، به زنم زنگ زدم و خبر رو بهش دادم، و بعد هم رفتم تو فکر که قدم بعدی چی باشه. شاید یه روزی یه شرکت زدم کارش فقط آموزش خودآگاهی باشه. یه سفارش‌نامه هم از اون مدیر ارشد بی‌شرف بگیرم که ما رو بیکار کرد.»

Advertisements

سیزیف

یک مفهومی اقتصاددانها دارند به نام «هزینه نابرگشتنی». انگلیسیش را بیشتر دوست دارم: «Sunk cost». ترجمه تحت‌اللفظیش می‌شود هزینه غرق‌شده. پولی است که غرق‌شده و دیگر زنده‌اش نمی‌شود کرد. تصمیم بگیری بروی یک‌ رستوران گرانی و غذای فلان سفارش بدهی‌ مثلا. یک‌بار‌ تصمیم گرفته‌ای‌ و پولش را هم داده‌ای و قابل برگشت نیست. غرق شده و‌ رفته. با هیچ تنفس دهان به دهانی هم زنده نمی‌شود. نابرگشتنی شده. از هزینه‌های نابرگشتنی می‌توان آموخت و مواظب هزینه‌های آینده بود، ولی نمی‌توان برشان گرداند. پولی بوده که می‌توانسته صرف کار دیگری شود، ولی حالا که نشده، افسوس خوردن ندارد. رفته و نمی‌آید. 

غرق‌شدنیِ بزرگِ این دنیا زمان است. من که الان نشسته‌ام و این مطلب را می‌نویسم، می‌توانستم روز تعطیل هزار‌ کار‌ دیگر بکنم. می‌شد این‌ مطلب را ننوشت و هزار مطلب دیگر نوشت، می‌شد خراطی و بزازی و عصاری و نمدمالی کرد، یا هر چیز دیگری که به ذهن شما می‌رسد. من آگاهانه این‌ زمان‌ را‌ گذاشته‌ام برای این نوشته و رفته و غرق‌شده و دیگر برگشتنی نیست. فردا می‌توانم بگویم که کارهای مهمتری داری و دیگر ننویس، می‌توانم بگویم که‌ چه اشتباه کردم وقتم را صرف نوشتن کردم و باید صرف یک کار دیگر می‌کردم و از این به بعد صرف آن کار دیگر. می‌تونم بگویم که حالا وقت کمتری دارم و با تمرکز و نیروی بیشتری کار کنم. می‌شود از زمان از دست‌رفته آموخت برای حرکت رو به جلو، حسرتِ زمان رفته ولی کفش آهنی است و وزنه‌ای است بر پا. 

دوستی دارم که برای مدیران شرکتهای بزرگ جلسات چند‌روزه آموزش رهبری و مدیریت برگزار می‌کند‌. موقع ثبت‌نام یک کوله‌پشتی به هر کسی می‌دهد پر از سنگ و سنگینی. می‌گوید که لطفا این را ببندید پشتتان و باز نکنید تا خبرتان کنم. بعد می‌گوید سالن سخنرانی آنجاست، یک صد متر جلوتر. وادارشان می‌کند همه مسیر از میز ثبت‌نام تا تالار سخنرانی را با کوله سنگین بروند و بایستند به انتظار‌. تازه آن‌موقع است که می‌رود روی صحنه که آزادید کوله‌ها را بگذارید پایین. صرفا خواستم نمادی باشد از آنچه با خودتان حمل کرده‌اید و آورده‌اید اینجا. همه آنچه تا به حال اتفاق افتاده. همه را بگذارید یک گوشه و با همان سبُکی فکر کنید به چند روز آینده و تاثیری که در زندگیتان خواهد داشت. مدام زیستنِ زمانِ از دست‌رفته و زجر کشیدن برای آنچه اتفاق افتاده، قصه آقای سیزیف است که سنگ را مدام هل می‌دهد بالای تپه و باز می‌غلتد پایین و باز از نو. سنگ را یک‌ روزی باید انداخت کنار و فقط به‌ مسیر فکر کرد.

پ.ن. مخاطب خاص دارد. همین من و شما مثلا.

حقیقتهای بی‌حق

آشنایی داشتم به محض فارغ‌التحصیلی و گرفتن کار، همان ماه اول رفته بود و یک آئودی مدل فلان خریده بود که اینجا آمریکاست و همه‌چیز قسطی است و بانک وام داده و هرگاه یک نمه پس می‌دهم و کار‌ هم دارم و قصه حل است. دو ماهی گذشته بود و وضع اقتصاد خراب شده بود و قبل از هرچیزی آقای تازه‌رسیده گرین‌کارد لازم‌دارِ پرهزینه را اخراج کرده بودند و هیچ‌جا هم استخدامش نمی‌کردند و‌ مانده بود چه کند، آئودی مدل فلان را برداشته بود و پیتزا اینطرف و آنطرف می‌برد و چندرغاز کاسبی می‌کرد. تا اینجایش بماند که ایرادی نیست، ولی چند سال بعدش یک شبی نشسته بودیم به صحبت و ناگهان تعریف کرد که «بله، زندگی بالا و پایین دارد و مثلا خود من همین چند سال پیش بود که با آئودی پیتزا می‌بردم خانه مردم. یعنی با بیان یک حقیقتِ بی‌ربطی که زندگی بالا و پایین دارد، کل داستان را ماست‌مالی کرد و رفت، که برادر من، امریکاییهایی که توی این مملکت به دنیا آمده‌اند و‌ از شانزده سالگی کار‌کرده‌اند و وضعشان از من و تو بارها بهتر است، آئودی را می‌گذارند بعد از چهل سالگی و به مکنت رسیدن می‌خرند، شما رفته‌ای بعد از پانزده روز کار خریده‌ای و بعد قصه لقمان حکیم می‌گویی که  زندگی بالا و پایین دارد؟ این حقیقتهایِ دم‌دست زندگی کلا هستند که ما خبط خودمان یادمان برود و گندِ خرید بی‌موقع ماشین شصت‌هزار‌دلاری را برایمان توجیه کنند.

خودِ من را بگو که پنج شش سال پیش رئیس بدبختم اصرار داشت که تو در راه بردن جلسات و ارائه مسائل تکنیکی و بیان ساده مسائل پیچیده هنوز جای بهبود زیاد داری ‌و من فغان می‌زدم که تو هر روز صبح میایی و زبان اولت را حرف می‌زنی و نمی‌فهمی که زبان دوم حرف زدن یعنی چه. می‌گفت که حق با‌شما و بنده یک زبان بیشتر بلد نیستم، ولی قصه زبان نیست و اینست که وظیفه ما اینست که از حرف هفت یا هشت نفر آدم توی جلسه، هر کدام یک ذره بگیریم و تحلیل کنیم و جمع‌بندی کنیم و به جلسه جهت بدهیم. وظیفه ما اینست که دانش‌مان را به زبان ساده توضیح بدهیم و اسلایدهایمان را مرتب کنیم و برای سایرین توضیح بدهیم و من باز می‌گفتم که زبان دوم اینطور و آنطور. امروز یکجا دعوتم کرده بودند که یک ساعت صحبت کنم و تمام که شد، چند تا گردن‌کلفت آمدند و تشکر کردند که قبلا کسی با این زبان ساده موضوع را برای ما بار نکرده بود. تلفن را برداشتم و تکستی زدم به رئیس سابق که برادر، اگر‌ پنج سال برای اذعان اشتباه دیر نیست، حق با شما بود و قصه هم زبان دوم نبود. فقط بدان که در این پنج‌ساله هر بار که تلفنم زنگ خورد یاد حرفت بودم و‌ هر بار که‌ جایی صحبت کردم به همچنین. حالا هم وضع بهتر شده ولی تقصیر آن روز از ما، به جوانی ببخشایید. به رسم بزرگوار‌ خودش جواب داد که تو حرف از یادت‌ نمی‌رود مومن؟

یا هزار‌چیز دیگر، هزار حقیقتِ بی‌ربط دیگر که استفاده‌شان می‌کنیم برای توجیهِ نشدنِ کار. ایرانیم و در ایران این کار شدنی نیست، به زور مهاجرت می‌کنیم و آمریکایی و زبان دوم است و فرهنگ دوم و خانواده نیستند و دوست و آشنا نداریم و حالا در آمریکا شدنی تیست. پدر و مادرم فقیر بودند و‌پشتوانه‌ مالی نداشتم، یا پولدار بودند ولی از اول کار کردن را یاد‌ نگرفتم، یا به هر دلیلی علیه من تبعیض بود و نشد و یا اگر تبعیض نبود رقابت زیاد‌ بود و نشد. خلاصه اینکه دم‌دست‌ترین حقیقت دنیا را برمی‌داریم و می‌شود منطقمان برای نشدن. راستش اینکه هیچ‌کدام این حرفها هم اشتباه نیست. یعنی زندگی بالا پایین دارد و انگلیسی زبان دوم من است و شرایط خانوادگی در زندگی خیلی مهم است و شرایط کشورها متفاوت است و تبعیض و رقابت واقعیتهای زندگی هستند. سوال ولی اینست که آیا علت عدم موفقیت این واقعیتهای عمومی زندگی هستند، یا به این دم‌دستترین حقیقتهای زندگی چنگ زده‌ایم که شانه از زیر مسوولیت شخصی خالی کنیم. جوابش را اگر حواسمان باشد، شاید یک روزی بعد از یک سخنرانی در آرکانزاس پیدا کنیم.

مردانِ مرد

۱. قدی داشت بلند و دستهایی بزرگ و پاهایی طولانی و اندامی فوق‌العاده ورزیده. لبش همیشه خندان بود و دندانهای بزرگش را نشان می‌داد و راحت می‌خندید، با صدای بلند و فارغ از دنیا. دانشجوی کارشناسی ارشد تاریخ بود که به ظاهر با شغل کارگری ساختمان تضاد داشت، یا حداقل برای ایرانی تازه‌ رسیده اینطور به نظر می‌رسیدند. وقتی پرسیدم این همه انرژی را برای تخریب کابینت کهنه و دیوارهای نخواسته و این همه مهارت را برای بازسازیشان از کجا آورده، برایم از بیست سال قبلش و از بچگی گفت. از مهاجرت خانواده به نیومکزیکو. به بیرون شهر جایی که زمین ارزان بود ولی آبی و برقی و گازی نبود. عکسهایش را بعدها نشانم داد. پسر هشت ساله قدبلندی که چوبها را با تبر می‌شکند و بار وانت می‌کند.  

۲. بار اول که مفصل صحبت کردیم، فیلم ایرانی خواسته بود. «زیر پوست شهر» رخشان بنی‌اعتماد را دیدیم. یک صحنه‌ای داشت که خانواده رفتند «بالاشهر» که پیتزا بخورند و اسم گارسون علی بود و از من پرسید که دوران دانشجویی گارسون بوده‌ام با نه. جواب منفی را با قیافه متعجب دادم. یادم نمی‌آید که نمی‌دانستم، یا هنوز برایم عادی نشده بود که شغل بسیاری از دانشجوهای آمریکایی است. بعد از فیلم نشستیم به صحبت. صحبت‌هایی که بعدها تبدیل شدند به ملاقاتهای هفتگی. آنقدر زمینه‌ها و هدفهایمان متفاوت بودند که برایمان جذاب شده بودند. برای من شد راهنمای فرهنگ آن بخشی از آمریکا که در حالت عادی نمی‌دیدم و من شدم دریچه‌اش به فرهنگی که قبلا نمی‌شناخت. یک چهارشنبه شبی گپ می‌زدیم و من گفتم که زیاد از عشق تکزاسیها به اسلحه شنیده‌ام ولی به چشم ندیده‌ام، و هفته بعدش آمد دنبالم و رفتیم نمایشگاه اسلحه، که مسلسلها را چهارتا چهارتا گذاشته بودند روی میز و می‌فروختند. بعد گفت که ایرانیها را همیشه توی جمعهای آمریکایی تک و توک دیده‌ام و دوست دارم جامعه ایرانی آمریکا را از درون ببینم و هفته بعدش رفتیم بازی ایران و مکزیک، جام جهانی ۲۰۰۶، به صرف کله‌پاچه.

۳. زندگیش بعدها پیچیده شد. مادرش مریض بود و دوست ما سعی داشت که چند تا آرزوی مادر را برآورده کند. مدام به خواهرش توصیه می‌کرد که درس بخواند و دانشگاه خوبی پذیرش بگیرد، و با دوست‌دخترش صحبت می‌کرد که زودتر ازدواج کنند‌. خودش هم مدام می‌رفت پیش مادرش و برمی‌گشت سر درسش و سعی می‌کرد که همه این توپهای زندگی را یک طوری توی هوا نگه دارد. آخرش همه شد. یک بار‌ زنگ زد که کجایی؟ باید گپ بزنیم. با بچه‌ها رستوران بودیم، رفتم بیرون و چند دقیقه توی خیابان ایستاده بودم و از وسط مراسم فارغ‌التحصیلی خواهر زنگ زده بود و پای تلفن با عشق حدیث دانشگاه رفتنِ خواهر کوچک را‌ می‌گفت. 

۴. بعد روزگار یکی از آن غمزه‌های شتریش را آمد و دوست ما در خاورمیانه یک کار تحقیقاتی گرفت و من ماندگار شدم آمریکا. امسال می‌شود ده سال که آنجاست و از زندگی گویا راضی است. این وسط یک بارش را می‌دانم که برگشت برای سفر که پدرم با خانمی آشنا شده و می‌خواهد ازدواج کند و دلم می‌خواهد برای عقدشان باشم. به جز آن، مانده و جا افتاده و مشغول کار است.

۵. وقتی داشت می‌رفت زنگ زدم برای خداحافظی و گفتم حالا عربی که یاد گرفتی، یک کلمه‌ای دارند «حال». آدم نمی‌پرسد که چطوری، می‌پرسد که آن «حال» چطور است. ده سال بعد، یک ساعت نشده بود فرمان اجرایی ممنوعیت مهاجرت امضا شده بود که یک پیغام گرفتم، که یک نفر این گوشه دنیا هست که قدرت سیاسی ندارد و هیچ نمی‌تواند بکند، ولی نگران تو و خانواده‌ات و دوستانت و جامعه ایرانیان است و خلاصه اینکه جویای آن «حال» که گفته بودی. نوشتم که مردانِ مرد، دلم هیچ نمی‌خواهد جز یک چهارشنبه شبی، که مثل قدیم بنشینیم و گپ بزنیم‌. این خالصها را آدم گم می‌کند وقتی نیستند‌. چه کنیم؟ نوستالژی تمام‌شدنی نیست.

دوازده سال پیش در چنین روزی

«رفتم و ماشین‌ رو پارک کردم و رفتم تو. ال‌جِی یه آدمیه با موی بلند بلوند که روی دستش یه اسکلت خالکوبی شده. داخل کارگاهش تاریک بود و صدای دریل و ماشینهای مختلف می‌اومد. وارد که شدیم، سر و صداها بلند شد: واتس‌ آپ ال‌جی؟ واتس آپ داگ؟ احساس کردم تو یه محیط ناآشنا هستم و  کاملا مشخصه که اینجا زیستگاه طبیعی من نیست. ال‌جی من رو برد و دستگاهی که برامون ساخته بود نشونم داد. همه چی خوب کار می‌کرد. تنها مشکل این بود که دوسوم‌ پول ال‌جی که باید واریز می‌شد تا بتونیم دستگاه رو ببریم هنوز واریز نشده بود. کارهای اداری کندتر از معمول پیش می‌رفتن و چک یه جایی بین زمین و هوا مونده بود. از ال‌جی خواستم که دستگاه رو بده ببرم که کارهامون عقب نیفته، ولی هیچ‌جوری رضایت نداد‌. بهش گفتم آخه دانشگاه که نمی‌خواد پولت رو بخوره، با شخص که طرف نیستی. دستگاه‌ رو حالا من ببرم این چک امروز فرداست که بیاد، ولی گفت نه. از توی کارگاه تاریک رد شدم و برگشتم به طرف ماشین.»

اینها‌ را دوازده سال پیش نوشته بودم. نقل از حافظه البته. وبلاگ اون دوازده سال پیش سالهاست که عمرش رو داده به شما. آخرش یادم هست  نتیجه‌گیری کرده بودم که زبان صرفا بلد بودن هلو و هاو آر یو نیست، مجموعه‌ای است از کلمات و نحوه استفاده از کلمات و فرهنگ. اینکه به چه‌کسی چه‌چیزی را چه‌جایی بگویی. آخرش نتیجه‌گیری کرده بودم که زبان دوم هرگز زبان اول نیست و نخواهد بود. آن زمان هنوز دوره فورواردها نبود و در وبلاگستان به هم لینک می‌دادیم. بعد یادم است که این نوشته مدام لینک می‌شد که یه دانشجوی جوانی که تازه رفته امریکا برای تحصیل فهمیده زبان دوم چقدر با زبان اول تفاوت دارد و از این صحبتها. این روزها که سعادتی شده و به‌ گذشته یک نگاه طولانی خریدارانه‌ای انداخته‌ام، یاد این پست هم افتادم و اینکه نظرم در مورد این پست چه تغییراتی کرده.

اول اینکه آقای «نمی‌شود در زبان دوم مذاکره کرد»، امروز که دوازده سال گذشته شغلش مذاکره با وکلای شرکتهای مختلف و سازمانهای محیط‌زیست است برای تفسیر قوانین محیط‌زیست. رسما در رزومه‌اش نوشته که مذاکره‌ با سازمانهای مختلف از نقاط قوتش است و اگر کسی را خواستید مذاکره کند خبرش کنید. صرفا در بیست و‌هفت هشت سالگی نمی‌دانست که به قول آقای مولانا مهلتی بایست تا خون شیر شد. نکتار آن قصه‌ای‌ که‌ نوشته بود البته تغییری نکرده: زبان دوم هرگز زبان اول نمی‌شود، ولی اینطور هم نیست که نشود فرهنگ و نحوه استفاده از کلمات و فرهنگ را آموخت و نشود مذاکره کرد.

دوم اینکه امروزه روز، اگر دو سوم پول طرف معامله به حسابش نریخته شده باشد بالکل مذاکره نمی‌کند و زنگ می‌زند و عذرخواهی هم می‌کند. بستگی به‌ هزار‌و‌یک مساله دارد البته این قصه. با خیلیها هست که سالهاست کار می‌کنم و اول کار را انجام می‌دهیم و سه ماه بعد می‌گوییم راستی باید صورتحساب را هم بفرستم. حواسم نبود. ببخشید. بستگی دارد به عمق رابطه انسانیِ مستور در رابطه مالی، ولی حرفی نیست که با یک کارگاه ساخت دستگاههای آزمایشگاهی بحث نخواهم کرد.

سوم ولی، بی‌ربط به این قصه‌هاست. یادم هست که اعصابم گره خورده‌ بود و‌ کفر و مذهبم درآمده که چرا این دوسوم لامذهب پول‌ را دانشگاه‌ نمی‌دهد که‌ ما دستگاه را بگیریم و به‌ کارمان برسیم. چرا انقدر چرخ همه‌چی آرام می‌گردد و مگر نمی‌فهمند که باید همه وقتشان را بگذارند بلکه تز من درست پیش برود. بعدها فهمیدم که برای بزرگواری که مسوول تهیه چک بوده یک شری پیش آمده بود که گرفتارش بود و یک سال بعدش هم فوت کرد. اسمش اندی بود، یک آدم خندان مسوول امور مالی که بار اولی که رفتم کنفرانس گفت تازه آمده‌ای و از ریزه‌کاریها بی‌خبری و فرم بازپرداخت را خودم برایت پر می‌کنم.

یاد این قصه که افتادم، دلم سوخت که وبلاگ قبلی را از صحنه روزگار‌ محو‌ کردم. این نوشته‌های قدیمی را آدم داشته باشد دم دست، هر چند وقت یکبار یک نگاهی بیندازد که دنیایش چطوری تغییر کرده‌. مهاجر جدید و مهاجر قدیم و جوان بیست و هفت ساله و میانسال چهل ساله و دانشجو و‌ مهندس مشاور‌ش به کجاها رسیده. یادی هم بکند‌ از ال‌جی‌ها و اندی‌ها، که یک لحظه‌ای آمدند توی زندگی و رفتند، ولی فکرشان ماندگار‌ شد.

متر

۱. آقای دیو ماستین نشسته و اشک توی چشمهایش جمع است. 

– لارس حالا اومدی که چی؟ بعد از بیست سال چه حرفی داریم یعنی؟ شماها می‌فهمید من چی کشیدم این بیست ساله؟ الان اومدی می‌گی سام و علیکم؟

آقای لارس اولریش ساکت است. لم داده و زیر چشمی نگاه می‌کند. مشخص است که بیشتر از ناراحتی و شرمندگی گیج است، که چطور این درد بعد از بیست سال با این کیفیت در اعماق دل آقای دیو ماستین مانده.

– تمام این سالها فکر‌ کردم که ما با هم چه‌ها می‌تونستیم بکنیم و چه موسیقی‌ها می‌تونستیم بسازیم. شماها ولی من‌ رو اونطوری انداختید بیرون. می‌فهمی چی کشیدم من بیست سال؟ زجرم رو می‌فهمی؟

۲. یک سال بعد از دیدن درد آقای دیو ماستین در مستند «متالیکا: یک جور هیولا» بود که دردش را در کتاب «هنر ظریف بی‌خیالی» آقای مارک منسون هم خواندم. آقای مارک منسون می‌گوید که آقای دیو ماستین برای سنجیدن موفقیتش یک متر غلطی انتخاب کرده بود. از گروه متالیکا که بیرونش کردند، قسم خورده بود گروهی درست کند که آهنگهایش از متالیکا پرفروشتر و معروفتر باشند و چون نتوانست، با اینکه گروه مگادِث یکی از بزرگترین گروههای هوی‌متالِ تمام قرون و اعصار را درست کرد و به ثروت و مکنت و شهرت رسید، درد هرگز رهایش نکرد، چون مترش بسته بود به جای دیگر که در کنترلش نبود.

۳. این متر غلط برای سنجیدن موفقیت راستش از آن چیزهاست که من این روزها زیاد می‌بینم. یکی از ایرادهای معمول متر غلط، همان مثال بالاست، بستنش به امری که دست خود آدم نیست. قبلا هم از این نوشته بودم. سه مثال واضحش باشد: تعداد فالوئر، میزان دقیق وزن کم شده، و شاگرد اول شدن. اینها همه معیارهای‌ خوب و مفیدی هستند، ولی‌ جهت‌نما‌ هستند و نه هدف. هدف یعنی مطلب بهتر‌ نوشتن و تحلیل دقیقتر، سلامت زیستن، و کسب دانش. 

۴. یک‌ گیر دیگری زیاد دقیق بودن است. یعنی بگو «هدف من اینست که تا سال ۲۰۲۰ میلادی از دانشگاه استنفورد مدرک دکترا در رشته مهندسی عمران با‌ گرایش مکانیک خاک بگیرم.» از این دقیقترش را هم دیده‌ام ولی حالا این بماند‌ مثالش. آقای ری بردبری می‌فرماید که «از صخره بپر و بالها را حین افتادن بساز.» خیلی توی این دنیا زرنگ باشیم، آن صخره را‌ انتخاب کنیم. هدفهای اینچنینی راستش به‌ جز افسردگی چیزی برای آدمیزاد نمی‌آورند. چرا استنفورد نشد و‌ جای دیگر شد، چرا ۲۰۲۰ نشد، چرا مکانیک خاک نشد و چرا دکترا نشد. ضررشان ولی اگر نویسنده هدف بفهمند که انعطاف لازم است و سه چهار‌راه قدم به قدم‌ نوشته باشد، قابل مدیریت است. به قول آقای مایک تایسون، «هر‌کسی در این دنیا برنامه‌ای دارد تا وقتی که مشت می‌خورد توی دماغش.»

۵. یک قسم معمول دیگر قصه هم که در سالهای جوانی رایجتر‌ است ولی سر خیلی آدمها می‌ماند‌ مقایسه خود است با یک غول یا با یک حالت ایده‌آل. یک‌جور‌ کمال‌گرایی به‌جای‌تکامل‌‌گرایی. طرف‌ مثلا قادر به یک دقیقه دویدن نیست و به جای اینکه برنامه بنویسد که فردا یک دقیقه‌ام بشود دو دقیقه و پس‌فردا دو دقیقه‌ام سه دقیقه، آقای یوسین بولت را گذاشته الگو که می‌خواهم بشوم این. این نوع هدف‌گذاریها راستش از‌ همان لحظه تکوین‌ به مدد قانون احتمال محکوم به شکستند. این قرارهای سال نو‌ را‌ هم که کلا باید غیرقانونی اعلام کرد. آدمی که قادر نیست یک ساعت بدون سیگار‌ زندگی کند، قرار می‌گذارد که تا آخر عمر (!) لب به سیگار نزند. باید گفت‌ هر‌کسی باید اول بیست و چهار ساعت آن قول و قرار‌ را زندگی کند، اگر توانست و گفت‌ این‌ یک روز نزدیک بودم به آنچه می‌خواستم، بعد بچسبد به «تا آخر سال» و «تا آخر عمر». 

۶. کلا چیز سختی است این انتخاب هدف و می‌دانم که هزار و یک چیز هست که‌ هنوز اینجا ننوشته‌ام. اول و آخرش ولی، قصه اینجاست که نبرد انسان این وسط با خودش است و نه با فالوئرها و چربی شکم و‌ شاگردهای بالاتر کلاس و استنفورد و آقای یوسین بولت. یک کاغذ و قلم می‌خواهد و یک تاریخ زدن، که امروز، ۱۸ شهریور ۹۶، یک قدم از ۱۷ شهریور بالاتر‌ بودم به این دلیل. بعد هم شاید یک مختصر اشک شوقی، که ببین چقدر از ۱۸ شهریور ۹۱ جلوترم. 

پ.ن. توی اینستا‌ یک مختصر پستی خواهم گذاشت که کامنتهایتان را در زمینه مترهای درست و غلط زندگی بخوانم. دوست داشتید حتما نظر بنویسید‌. ممنون.

پ.ن. ۲. Special thanks to Dave Mustaine and Megadeth, Lars Ulrich and Metallica, Mark Manson and «the Subtle Art of Not Giving a F*ck», and the «Metallica: Some Kind of Monster» documentary 

چهل سالگی

And you run and you run to catch up with the sun but it’s sinking, racing around to come up behind you again — Roger Waters

چهل سال پیش به دنیا آمدم. در بیمارستان شهرامِ میدان آریامهر تهران، که در هیاهوی آن سالهای ایران فقط یک سال کوتاه و اندی بعد تبدیل شد به بیمارستان سجادِ میدان دکتر حسین فاطمی. سالهای کودکی البته در بندر مه‌آلود گذشتند، در شهر پدری. چند تصویر کارت‌پستال‌گونه از سه سالگی توی ذهنم مانده، از قدم زدنهایم با مادرم و رد شدن از کنار مسجد و سلام کردنهایم به خیاط محل. بزرگترین واقعه کودکی، از انقلاب و جنگ‌ و بالا پایینهای معمول و غیرمعمولِ خانوادگی که بگذریم، روزی بود که در چهار سالگی، به لطف کتاب خواندنهای هر شبه مادرم که بعد از یک روز کار سخت باز  شصت و دو صفحه کتاب تن‌تن را برایم می‌خواند، نگاه کردم به روزنامه اطلاعات پدر و «اسلام» ِ بزرگِ نوشته‌شده توی تیتر و گفتم «اینجا نوشته سلام». بی‌هیچ مقدمه‌ای‌، خواندن و نوشتنم از آن لحظه شروع شد. سالهای بعد زندگی را یک طور غریبی آن لحظه تعریف کرد و هنوز می‌کند. چه خوب بودنم در درس و مدرسه، چه خوب نبودنم در ورزش و فعالیتهای بدنی، چه فکر کردنهای مدام و سعی در ساختن معنا از زندگی، همه آبشخورشان آن یک لحظه است. 

بعد این فیلم را بزنیم جلو و بیاییم به سالهای بعد، به مهاجرت صغری، به شهر مادری، به تهران و دبیرستان البرز. به دوست عزیزی که توی صف جایش را عوض کرد و آمد کنار من و گفت «تو بهت می‌خوره بچه باحالی باشی. بشینیم کنار هم.» و چهار سال نشستیم. به دوست عزیز دیگری که فهمیدیم همسایه‌ایم و دوازده سال بعدش همه تجربیات زندگیمان با هم بود. به آن لحظه اول مهاجرت که یک تصمیم آگاهانه می‌گیری که از این به بعد تنها باشم و سرم توی کارِ خودم باشد، یا جا باز کنم و ریشه بدوانم توی این جامعه جدید و دوستی و رفیقی داشته باشم. ان موقع البته بی‌خبر بودم که دارم خودم را آماده می‌کنم برای مهاجرت کبری، و دبیرستان البرز با بچه‌هایی که از هر گوشه شهر آمده بودند بهترین جا بود برای این تمرین. یک جور دوماه آموزشی، ولی چهار ساله.

بعد برسیم به سالهای شریف. سالهای شکل‌دهنده وجود. واردش شدم یک نفر بودم با یک سری آرزوها و دغدغه‌ها و خارج که شدم آن هجده ساله قره‌العین را انگار که نمی‌شناختم، یک آدم دیگری بودم با یک سری آرزوها و دغدغه‌های دیگر. با دوستانی که هر روز تافل می‌دادند و ویزا می‌گرفتند و بلیت می‌گرفتند و کارمان که شده بود فرودگاه رفتن و دیدن گریه پدر مادرها و شکستن دل عشاق و بیست و چند ساله‌های آرزومندی که همه زندگیشان تلاش کرده بودند تا برسند به اینجا و حالا می‌گفتند که ایکاش این هواپیما از جا بلند نمی‌شد و می‌ماندم ور دل آنها که دوستشان دارم. یادم نمی‌رود که رفیقم سرش را خم کرده بود که مثلا آب بخورد و یواشکی که پدر و مادرش نشنوند، توی شلوغی فرودگاه قصه به‌هم‌خوردن رابطه‌اش را برایم تعریف می‌کرد. «همین امشب به هم خورد. همین قبل فرودگاه اومدن.» و ما، خیلی از ما شریفیها که آمدیم، به خاطر آن لحظه‌ها عشاق دل‌شکسته جاودانه تاریخ خواهیم ماند. حتی آنهایمان که باز در آمریکا و کانادا به آنها که دوستشان می‌داشتند رسیدند. 

بعد دانشگاه تهران و رفتن از عمران به محیط‌زیست و آشنایی با استاد راهنمای فوق و آن ایمیلی که یک‌ روزی قبل از رفتن به مهرآباد و سفر کاری به بوشهر رسید، که اگر دوست داری روی آلودگی هوا کار کنی و با من کار کنی، بورس تحصیلیت حاضر است و آماده. و بعد همه آن اتفاقاتی که توی پاراگراف بالا برای دیگران می‌افتاد دوباره طابق‌النعل بالنعل برای بنده افتاد. آن روزهای آخر قبل از مهاجرت است که می‌فهمی که سهراب خان سپهری اسم مجموعه شعرش را بیخود «ما هیچ، ما نگاه» نگذاشته بود. یادم است نادر آمد برای مهمانی خداحافظی و سه ساعت شیطنت و شوخی کرد و آن لحظه آخر دم ماشینش یک لحظه نگاهم کرد، و نشست و رفت. و وزن نگاهش چنان سنگین بود که نشستم توی خیابان کنار جوب و گذر عمر ندیدم، یعنی عمر چند دقیقه‌‌ای کلا ساکن بود و من بودم و کائنات. مهمانها همه بالا  بودند و منِ میزبان نشسته کنار جوب. بعدها برایم نوشت «شرمنده. رفتار به اختیار است، نگاه نه.» از این نگاهها کم نبود البته، همه را ریخته‌ام توی خورجین و آورده‌ام. نگاه مادرم را آن دم خروجی آخر فرودگاه هم که کلا بگذریم، با کل سالن فرودگاه و دنگ و فنگش اول شابلن کردند و روی مغزم به رنگ آبی کشیدند و بعد خالکوبیش کردند که تا زنده‌ام آن لحظه را با تمام جزئیاتش از یاد نبرم.

آمریکا که رسیدم، آزمایشگاه اولم یک دخمه‌ای بود شبیه به زندان هارون‌الرشید. یک ساختمان قدیمی جدا از تمدنِ یک طبقه‌ای که آن اتاق آخرش شده بود آزمایشگاه من. روزی چهار ساعت صبحها کارم نجاری و لوله‌کشی بود و غور در خود، و بعد از ظهرها که همه‌چیز آماده می‌شد اجرای آزمایش. سالهای اول استادم هم دانشجوی دیگری نداشت و من بودم و خودم و دخمه، و گاهی هم موسیقی. فکر که می‌کنم آن صبحها برای مهاجر جوان از نان شب واجبتر بودند و آن سالها، مثل سالهای شریف شکل‌دهنده. باز وارد که شدم یک نفر بودم با یک سری آرزوها و دغدغه‌ها و خارج که شدم یک نفر دیگر، با آرزوها و دغدغه‌های دیگری. هفت و نیم صبح هر روز رفتم شنا و شش و نیم شب هر شب رفتم باشگاه و بعد ورزش رزمی شروع کردم و با آدمهای بسیاری آشنا شدم و قسمت بزرگی از آن کسی که امروز هستم، حاصل آن سالهاست. یک روزی مثلا یادم هست که بزرگمردی زنگ زد آزمایشگاه که من اسمم علی دادپی است و تازه از ویسکانسین آمده‌ام و شد از یاران غار. یا دو تا از صمیمی‌ترین دوستان زندگیم، یک آقای اسپانیایی و یک جوانمرد سریلانکایی را آن سالها ملاقات کردم و هنوز بر این عقیده‌ام که دوستیشان به تمام سختیهای مهاجرت می‌ارزید و می‌ارزد. 

بعد رفتم و مهندس مشاور شدم. آن روزها فکر می‌کردم بداقبالی است ولی اقبال بود که یاری کرد و افتادم در یکی از بهترین شرکتهای مشاور آلودگی هوای این سرزمین، و سختی و فشار کار‌ش هر لحظه صیقلم داد. با این فکر رفتم‌ داخل که تجارت و کار یعنی پدرسوخته‌بازی و زبر و زرنگی و دورویی، و خیلی نگذشت که فهمیدم به جز با راستی و صداقت و یکرویی و سختکوشی و متانت و عزت نفس، سری بین سرها نمی‌شود درآورد و نام نیک نمی‌شود به جا گذاشت. همان ارزشها‌ را که همیشه سعی کرده بودم زندگی کنم. قضاوتِ موفقیتم یا عدمش بماند برای دیگران.

توی این چهل سال زحمت کم نکشیده‌ام و عرق کم نریخته‌ام. مثل همه هم‌دوره‌ایهایم در دوران آژیرها و مدرسه دو سه‌شیفته و نیمکتهای چهار نفره بزرگ شدم و خیلی چیزها بود که می‌توانست بهتر باشد، ولی راستش خیلی چیزها هم بود که می‌توانست بدتر باشد. خیلی آدمها از خیلی چیزها گذشتند و می‌گذرند، یا امید و بهانه برای زندگی می‌دهند که من امروز اینجایی باشم که هستم. از آن روز ازل، از پدر و مادر بگیر و زحمتهایشان، تا برادری که منضبط‌ترین و بادیسیپلین‌ترین مرد دنیاست، تا همسری که لبخندش از جنس آرزوست، تا دخترکم که چون به او آمد قلم بر خود شکافت، تا آن عزیزی که نه کلاس بیشتر سواد‌ نداشت و به مکتب نرفت و خط ننوشت ولی قصه‌گویی را‌ به غمزه به من آموخت. تا نسلهای قبلتر‌ و‌ زحمتهایشان. دردها که کشیدند که ما نکشیم. که بلکه نسل بعدی یک پله بالاتر‌ بایستد. اینها خیلیهایش دست من نبوده و صرفا بخت و اقبال خوش است، و این بخت‌ و اقبال خوش را باید همیشه با یک لبخند محوی به یاد داشت، وزنه‌ای است که کله پرغرور را‌ پایین می‌کشد و حلقه نجاتی است که در روزگار سختی، جسم هبوط کرده‌ را بالا می‌کشد. 

در این چهل سال، دوستانم همیشه بوده‌اند و چیزها یادم داده‌اند و هرگز هیچ نخواسته‌اند و اخلاص و محبت را معنی کرده‌اند. بزرگترین سرمایه من هستند و امیدم به اینست که سالهای آینده هم جز این نباشد. موفقیت انسان را نه به پول و مال، که باید به تعداد و عمق رفاقتهایش محک زد. در سالهای پیش‌رو، به امید زندگی سالم، دوستیهای عمیقتر، و تجربه بیشتر.

هجده سالگی

The past is a foreign country: they do things differently there — L.P. Hartley, The Go-Between

۱. دوست عزیزی دارم که در سالهای خیلی جوانی، در بیست و اندی سالگی، مسوول امور بازرگانی استارت‌آپی بود که بعدها به قیمت بالایی فروخته شد. نه اسم دوست عزیز را می‌برم و نه اسم استارت‌آپ چون هر دو به نسبت معروفند. حالا مدیرعامل دو استارت‌آپ جدید است و یکی جدیدا بین‌المللی شده و در کشورهای دیگر هم شعبه دارد. کلا یعنی آدمی است موفق. از آرامش روحی و درونی که نه من خبر دارم و نه شما، ولی از آن ظاهر بیرونی هر طوری که سر و ته داستان را بگیری موفق است. بعد چند روز پیش از سفر برگشت و ناگهان نوشت که به خودِ هجده نوزده ساله‌تان چه توصیه‌ای می‌کردید؟ رفتم توی فکر و بعد از شما پرسیدم و تا امشب سیصد و پنجاه و پنج کامنت دارم توی اینستا. بعضی با حسرت، بعضی با شوق، بعضی با دلی که برای خودِ هجده ساله می‌سوزد و بعضی هم با صورتی سرخ و پر از غضب از خودِ هجده ساله. مجموعه خیلی قشنگی شده. حرفی نیست که سوال آدم را می‌برد توی فکر و حرفی نیست که به تعداد ابنا بشر برای این سوال جواب وجود دارد. شخصا به یکی و دو تا توصیه به خود هجده ساله‌ام راضی نشدم و تعدادشان زیاد شد. اینجا می‌نویسم شاید روزی به درد کسی خورد. شاید هم روزی آمدم خواندم و به خامی سی‌ و نه سالگی پوزخند زدم.

۲. بیش از هر چیز، به خودِ هجده ساله می‌گفتم که وقت محدود است و عمر پایان دارد. آن سالها آدم فکر می‌کند رویین‌تن است و عمر جاویدان دارد و آتش ما می‌نمیرد هیچ از آب. وقت امتحان کردن است و وقت تجربه کردن و وقت آشنایی با آدمهای مختلف و وقت خطر کردن، ولی اول و آخرش هدف اینست که توی این چند ساله غربال کنی که چه کارهایی است که توی زندگی نخواهم کرد و چه آدمهایی که با آنها رفاقت نخواهم کرد و چه خطرها که سراغشان نخواهم رفت.

۳. بعد می‌گفتم که آدمهای دنیا به شانس و اقبال و به استعداد خدادادی زیاد اعتقاد دارند و به آن بزرگترین عامل پیشرفت، یعنی معلم و الگوی مناسب چندان عنایتی ندارند. اگر زد و از قضای روزگار سر راهشان آمد، فکر میٰ‌کنند که «چقدر به این موضوع علاقه دارم و چه استعدادی دارم». اگر هم زد و بی‌معلم و الگو ماندند، توجیه میٰ‌کنند که «از اولش از این راه، شغل، یا مرام بیزار بودم.» توصیه می‌کنم که معلم خوب را هر جا دید، بچسبد و ول نکند که خود غریبی در جهان چون شمس نیست. اول استاد امر را پیدا کند و پنهان یا آشکار مثل آینه تقلید کند و تمرین کند و مثل او اجرایشان کند، بعد بیفتد به فکر تکان دادن مرزهای دانش، یا تجارت، یا زندگی.

۴. دوستی داشتم با یکی از اساتید به نام گیتار ایران هر دو در یک شب گیتار خریدند به امید یادگیری. چند شب بعد توی خیابان خوردیم به آقای استاد به نام که آن موقع بی‌نام بود. پرسید که گیتار چطور بوده؟ دوستم گفت که شب اول تمرین کردم و سر انگشتها به شدت می‌سوخت و گذاشتم کنار و نشسته یک گوشه. استاد دستهای زخم‌شده از شدت تمرین را نشان داد و گفت که دو شب اول از شوق نخوابیده بود و هنوز هم به همان شدت مشغول است. دو سال بعد که اسمش را به خاطر تبحرش در گیتار همه شنیده بودند، گیتار دوست ما هنوز دکور اتاقش بود. به خودِ هجده ساله می‌گویم که آرزو را همه دارند. معیار تصمیم‌گیری و هدف‌گذاری نه خودِ آرزو، که میزان انرژی و سعی و تلاشی است که انسان حاضر است برای آرزو صرف کند. وگرنه که تک‌تک ما آرزو داریم پیانیست و گیتاریست و ویولونیست و چنگ‌نواز باشیم و استاد ریاضی و فیزیک و شیمی و نابغه تجارت و بازرگانی و مایکل فلپسِ آبها و یوسین بولتِ خشکیها. در این جهان آرزو را ارزان می‌فروشند.

۵. به خودِ هجده ساله می‌گفتم که «خود» را رها کند و انقدر درگیر درست کردن «خود» و اثبات «خود» و متفاوت بودن «خود» نباشد. به جایش با یک شدت و حدت غریبی گوش کند که دیگران وقت حرف زدن چه می‌گویند و با همان شدت درس بخواند و با همان شدت همه آدم حسابیهای دنیا را دور خودش جمع کند و با همان شدت کار کند و با همان شدت هم تفریح کند و زندگی کند. یا به قول آقای کَل نیوپورت «عمیق» زندگی کند.

۶. آخرش می‌گفتم که همه اینها را گفتم، راستش هیچ‌کدام نشد هم نشد. هجده تا بیست و چند سالگی و حتی سی سالگی مال همین چیزهاست. مال سعی و خطا. آدم تجربه کند و بفهمد که کیست و کجای دنیا ایستاده. هیچ‌کدام هم که نشد، راستش حسرتی ندارد. عمر چیزغریبی است. آقای اواریست گالوآ بیست و یک سالگی که کشته شد ریاضیدان معروفی بود. آقای مولانا تازه نزدیک چهل سالگی شمس تبریز را دید و زندگیش عوض شد. آقای چارلز بوکوفسکی تا پنجاه و اندی اصلا اثر منتشر شده نداشت. برای همه ما، تنها تلاش است که می‌ماند.

انسانی دیگر در جستجوی معنا

دوستی داشتم، از سنگ هم پول درمی‌آورد. همه حیران و سرگردانِ یک ریال بیشتر بودند و این دوست ما هنوز به سی نرسیده برای خودش دبدبه و کبکبه‌ای داشت. روزی که تصمیم به مهاجرت گرفت، برعکس خیلیها که نگران درآمد هستند، کوچکترین دلشوره‌ای نداشت. می‌گفت پول همیشه آمده و بازهم می‌آید. همان هم شد. امروز در کانادا برای خودش زندگی دارد و کیا بیایی. اگر بپرسی چه می‌کند، خودش هم نمی‌داند. یعنی می‌داند که مثلا یک مغازه باز کرده ولی قادر به توضیح پایه‌ای اینکه چطور است که وارد یک کشور بیگانه می‌شود و بعد از یک سال برای خودش تجارتی زده نیست. تا آن روزی که به یاد می‌آورد جزو ذاتش بوده. آن مسائلی که جز ذات آدمیزاد هستند، توضیحشان سخت است. کاری را می‌شود توضیح داد که آگاهانه و مسوولانه شروع کرده باشیم و یاد گرفته باشیم، نه آن چه به هر دلیلی، دو و سه سالگی رفته توی بطنمان و یازده دوازده سالگی تثبیت شده و در بیست و اندی سالگی دارد میوه‌ می‌دهد. این داستان «معنی زندگی» هم برای من یک چنین چیزی است خو توضیحش برایم سخت است. شده که بنشینم فلسفه بخوانم و نظر دیگران را بفهمم. کتاب فرانکل را گذاشته‌ام کنار‌ تختم و تجربه‌اش از سختترین مصائب بشر را هر‌ هفته مرور کرده‌ام. با هندوها و بوداییها و سایر‌ ادیان و مذاهب حرف از فلسفه حیات زده‌ام. ولی دروغ چرا؟ در آن سختترین لحظه‌های زندگی هم فکر نکرده‌ام که این یعنی چه؟ که اصلا که‌ چی؟ و چون هرگز آگاهانه تلاش نکرده‌ام، مثل دوست مایه‌دارمان توضیحش سخت است‌‌. بعد هر روزِ خدا ایمیل می‌گیری که همه اینها را‌ می‌نویسی، خوب و قشنگ، مرسی. ولی این زندگی اصلا معنیش چیست؟ و می‌مانی معطل که چه بگویی‌. یک بار از فرانکل و انسان در جستجوی معنا نوشتم و خودم را هم قانع نکرد. دیگرانش بماند. امروز دوباره ایمیل آمد که برادر، فرانکل هم به دردم نخورد. معنیش چیست این لامذهب‌؟

چون از درون نمی‌شود خیلی قصه گفت، برویم بیرون‌ و از دیگران‌ بگوئیم و این سوال را شاید یک بار برای همیشه، حداقل در این نوشته‌های فرنودی ببندیم. اول اینکه یک سری مفاهیم انتزاعی را آدم خیلی جدی نگیرد شاید بهتر است. می‌شود نشست و تا ابد از معنی و دلیل زندگی فلسفه بافت – سالهای سال است که‌ می‌بافند و باز تمام نمی‌شود – ولی این راستش غیر از اینکه گره‌های کور‌ به‌ همان زندگی عادی آدمیزاد بزند زیاد دردی از کسی دوا نمی‌کند. دوستانی که این سوال را‌ می‌پرسند خیلی راستش به دنبال اینکه زندگی در ذاتش چه خبر‌ است‌ نیستند. دنبال این هستند که زندگی «برای من» یعنی چه؟ و آن چیزی که حل مشکل می‌کند تفکر‌ دائم نیست. عمل است. هر‌ پدر و مادری صدای گریه‌ نوزادش را که از اتاق کناری بشنود با تمام وجود می‌دود و بغلش می‌کند و احساسش اینست که بامعنی‌ترین کار دنیا را انجام داده. فکر‌ کن همانجا توی تختش دراز بکشد و فلسفه ببافد که بچه گریه‌ می‌کند، حالا معنی این زندگی برای‌ من چیست؟ معنا فرعِ عمل است. «آنچه اصل است از دیده پنهان است. ارزش گل تو‌ به قدر عمری است که پایش صرف‌کرده‌ای»*، نه آن فکرهای درازکش که حالا این گل یعنی‌چه.

این طرف داستان ولی‌ بماند، آن طرف داستان‌ را بگویم. شخصا دو نوع اتفاق دیدم که آدمها را چنان عوض کرده که تا قیام قیامت‌ حرف از «معنی و مفهوم» و «پوچی» نزدند و رسیدند به اصل‌. اتفاق اول که امیدوارم هرگز برای کسی نیفتد، بیماری صعب‌العلاج یا یک فاجعه‌ای توی زندگی بوده. طرف قبلش مدام فلسفه‌ می‌بافته و از آنها می‌گفته که سر پیچ اسم خودشان را گذاشته بودند هیچ**، و بعد از بلند شدن از تخت بیماری ارزش هر نفس را دانسته. باز از ته دل امیدوارم برای کسی پیش نیاید و‌ همه همیشه سالم باشیم. اتفاق دوم ولی، نه خط زدن آن افکار، که خط زدنِ آن «من» است. قصه‌ای‌ گوش‌می‌کردم چندی پیش از آقایی که برای اثبات خودش به پدرش رفته بود دنبال پول و تجارت و در بیست و چند سالگی بعد از فروش رستورانهای زنجیره‌ای به قیمت صدها میلیون دلار با یک آستین‌مارتین رفته بود دم منزل پدر که همه زندگیت آستین‌مارتین می‌خواستی، حالا بیا یک بوقی بزن. بعد خودش هم مانده بود که خوب حالا بعد از این زندگی یعنی چه؟ خودم را بکشم؟ چه کنم با این عمرِ دراز باقیمانده؟ اول رفته بود دنبال الکل و مواد و غیره‌ و آخرش رفته بود دنبال یکی از این شرکتهای دنبالِ‌معنی‌زندگی‌گرد و برده بودندش دورافتاده‌ترین جاهای آفریقا و آنجا فلاکت مردم را دیده بود و انگار‌ که با پتک زده‌اند توی شقیقه‌اش. اول شروع کرده بود راه رفتن و پول پخش کردن. بعد فکر‌ کرده‌ بود که آخرش که چی؟ به‌چهار‌نفر‌ کمک‌ می‌کنی و بقیه می‌مانند. یک موسسه غیرانتفاعی برای آموزششان زده بود و هنوز مشغول به همانست که‌ هر‌ روز هم بزرگتر‌ می‌شود و صاحبش هم شکایت از پوچی زندگی نمی‌کند. 

آن قسمت اول این مفهوم را در فرهنگمان داریم. یک بدبختی را دیدی، دو تا بزن پشت خودت و شکر کن که وضع خودت چقدر خوب است. این ولی همه قصه نیست. به قول آقای دالایی‌لاما، همدردی یعنی ببینی کسی افتاده کنار جاده و سنگی افتاده روی سینه‌اش و دردش را حس کنی. همدلی ولی، یعنی بروی کاری بکنی و آن سنگ را برداری‌. دنیا را هم‌ نمی‌خواهد عوض کنیم. سنگ‌ریزه هم که برداریم خودش یک عمل است و «معنی» از اینجا‌ می‌آید، از همان سنگِ برداشته شده. 

* از شازده کوچولوی آقای اگزوپریِ گل.

**اشاره به شعری است گیلکی از مرحوم شیون فومنی، شاعر گیلانی.

پ.ن. چون همه شما خوانندگان گرامی بعد از خواندن قصه دوست مایه‌دار ما یک آقای سی و چند ساله را تصور کردید، از قضای روزگار‌ دوست ما خانم است. امان از استریوتایپ.

تلگرام در ۱۳۹۶

سالهای بچگی و نوجوانی و جوانی من با جوکهای‌ قومیتی گذشت. آنچه رایج بود جمع بستن یک قوم دیگر بود و نسبت دادن یک صفت بی‌ربط. نه من، نه هیچ‌کدام دوستان هم از این مساله مبرا نبودیم. بعد هر‌ از‌چندگاهی یک نفر‌ قصه‌ای داشت که منبع جوکهای قومیتی انگلیسیها هستند. جوک می‌سازند تا جدایمان کنند. یکی دیگر‌ داستان‌ را‌ می‌بست به دولت. دولت این جوکها رو درست می‌کند تا قومیتها با هم متحد نشوند. و بعد که انگلستان و دولت را مسوول جوکسازی معرفی می‌کردند، یک جوک دیگر می‌گفتند بدتر از قبلی. یعنی زبان در اختیار خود شخص گوینده و سازنده نبود. می‌گفت و تقصیر را گردن دولت می‌انداخت و خودش را تطهیر می‌کرد و خلاص. عده زیادی از این نسبتها و صفات آزرده شدند، ولی افتاده بودیم در یک چرخه معیوبی که به این آدمها هم یک صفت «پوست نازک» می‌داد و می‌رفت. هنوز در عجبم که هر ایرانی مهاجر به این مملکت آمریکا با یک ماموریت جهانی می‌آمد که نظر «خارجیها» را نسبت به ایرانیها عوض کند. یعنی به هر زور و بلایی که شده نشان بدهد که ایران مملکت گل و بلبل و حافظ و پالادیوم است و تصور رایج در رسانه‌ها کلا اشتباه است، ولی مشکلی با «یه ترکه» و «یه رشتیه» و «یه لره» و «یه کرده» نداشت‌. آمده بود که نظر آنها که همزبان و هم فرهنگ خودش نبودند عوض کند و گفتار رایجشان را تغییر دهد. گفتار رایج خودمان از قومیتها ولی، عیب و ایرادی نداشت‌. فهم یک سری مسایل یک تلنگر می‌خواهد و به همین دلیل، آن سیزده سال پیش که عزیزی در مراسم نوروز در آمریکا از جوک قومیتی مجری برنامه دل‌آزرده شد و سالن را ترک کرد، از نقاط عطف زندگی من است و از نقاط عطف هم خواهد ماند. 

بعد حالا سالیان سالی گذشته و نگاهی می‌کنم به #تلگرام و جوکهای قومیتی را کمتر می‌بینم و جوکهای سکسیتی را به شدت بیشتر. مهندس چهل ساله مملکت در همان نفس که می‌گوید «پرفسور مریم میرزاخانی، افتخار هر‌ ایرانی» جوک بی‌نمکی هم می‌فرستد که «دخترها فکر می‌کنند بنزین پراید به ۲۰۶ نمی‌خوره. خخخخخ». مثل جوکهای قومیتی باز می‌شود اینها را انداخت گردن دولت و سیستم آموزشی که به ما یاد نداده به قیمت تمسخرِ بی‌دلیل و منطقِ نیمی از جمعیت به هر خزعبلی نخندیم، ولی آیا این انتظار زیادی است که تحصیلکرده‌های مملکت در دو پست متوالی خودشان را نقض نکنند؟ یعنی سالهای سال آموزش رایگان در این حد هم انسجام فکری به ما نداده؟ که واقعا حاصل بیست و سی و چهل سال عمر، اصلا تحصیلش به کنار، این نیست که ما بفهمیم برای جنسیت نباید جوک ساخت؟ یعنی یک انسان از صبح تا شب کار‌ کرده و با خانواده سر و کله زده و با پیش‌داوریهای جامعه از زنان مبارزه کرده و در یک راه از خانه تا دانشگاه، یا سر کار، یا بقالی و سوپری، ده بار هم جلویش ترمز زده‌اند و شر و ور گفته‌اند و اگر‌ رانندگی می‌کرده و یک راهنما یادش رفته بزند راننده ماشین پشتی رانندگی-بلد-نبودن و هزار صفت نامربوط دیگر را به کل زنان دنیا نسبت داده و بعد شب هم که دو دقیقه می‌نشیند تلگرام را چک کند باید ببیند «دخترها فکر می‌کنند بنزین پراید به ۲۰۶ نمی‌خوره. خخخخخ»؟ ای بابا!

یکی از اهداف اصلی این نوشته‌ها از روز اول این بود که نه به دیگران، که به خودِ شخص نویسنده ثابت کنند که ما، فارغ از گرایش سیاسی و مذهبی و هر چیز دیگری که جدایمان می‌کند، یک سری دغدغه مشترک داریم. مشترکاتمان از آنچه فکر‌ می‌کنیم بیشتر است و همه ما، هر‌ یک به‌ نحوی، سعی در بهتر شدن داریم‌. از آن طرف ولی، دغدغه سالیان دراز شخص نویسنده را نمی‌شود بالکل کنار گذاشت و ننوشت، به این بهانه که شاید در این ظرف «مشترکات» نگنجد و شاید بوی نصیحت بگیرد: رفقا، برای یک جامعه بهتر، وظیفه ماست که دست همدیگر را بگیریم و همدیگر را بالا ببریم. جوکهای جنسیتی (یا قومیتی) با این منظور گفته می‌شوند که توی سر میلیونها نفر‌ بزنند. هر چقدر هم که علت‌یابی کنیم، هر چقدر هم که از عقده‌ها و مشکلات بگوییم، هر چقدر هم که تقصیر را گردن دولت و حکومت بیندازیم، آخرش آن «خخخخخ» را‌ ماییم که می‌گوییم و فوروارد می‌کنیم. گفتن و فوروارد کردن این چیزها نه در شان فوروارد‌ کننده است، نه در شان خواننده‌. ممنون که به این نوشته فکر‌ می‌کنید، با نوشتنش یک سنگی از روی سینه‌ نویسنده برداشته شد. به امید فرداهای بهتر.