مهاجرت – ۲

۵. از فرودگاه ننویسم. از آن تلخترین لحظه‌های عمر آدمی است. ارتباطی به احساساتی بودن آدمیزاد و تمرکزش روی اهدافش و فلان هم ندارد راستش. در این بیست سال گذشته چند بار‌ خداحافظی کرده‌ام. از ایران‌ به آمریکا، از تکزاس به مینسوتا، مینسوتا به آیووا، آیووا به واشنگتن، و یک چیزی که یاد‌ گرفته‌ام اینست که خداحافظی از آن دردهاست که با تمرین راحتتر نمی‌شود. آقای ای‌‌.او. ویلسون یک کتابی دارد به نام «تسخیر اجتماعی زمین». می‌نویسد که از این میلیاردها گونه حیوانی که روی زمین رشد کرده‌اند، انسانها و مورچه‌ها، که می‌روند یک گوشه را انتخاب می‌کنند و‌ دل می‌بندند موفقترینها بوده‌اند. دست خودمان نیست، وجودمان به خاک و خانواده بسته است و کندن درد دارد. این را همین‌جا ببندم. در خانه اگر کس است یک حرف بس است. تازه آن میان درد بزرگتر مال آنهاست که آمده‌اند بدرقه‌‌. مهاجر انقدر گرفتاری دارد که به درد نمی‌رسد. فرودگاهش مال من نه و مال شما.
۶. رسیدم فرانکفورت و یک فرودگاهی دیدم انگار با مسواک تمیز شده بود. ویزای دانشجویی امروز ایرانیها را ندیده‌ام. آن روزها برای سه ماه صادر می‌شد و بعد که می‌رسیدی روی آی-توئنتی می‌نوشتند تا پایان تحصیل منقضی نمی‌شود. بعد آقای آلمانیِ مسوول گیر سه‌پیچی داد که این ویزا دو هفته دیگر باطل می‌شود. یعنی چی که من دارم می‌روم تحصیل؟ من هم خسته و شاکی و احساساتی به طرف پریدم که به تو چه؟ ویزای یک کشور دیگر است و اعتبار دارد. ربطی به تو‌ دارد که من و چهار نفر دیگر‌را علاف کرده‌ای؟ خلاصه اولین و آخرین دعوای گمرکی زندگیم با یک بارانداز سه هیچ به نفع مسافر تمام شد و‌ ما راهی آمریکا شدیم. ایرانیها آن زمان یک مصاحبه الکی بی‌ربطی می‌شدند و ساعت سه بعد از ظهر روز جمعه کسی حوصله مصاحبه با ما را نداشت و پاسپورتها را که می‌دیدند، ایرانیش را می‌گذاشتند سر جایش و بعدی را برمی‌داشتند. تا بالاخره مصاحبه شدیم و وارد شدیم. موقع انتخابات دور دوم بوش بود و همه ماشینها یک عدد برچسب زده بودند پشتشان و پشت ماشین استاد راهنمای ما هم نوشته بود: «هاورد دین».

۷. یکی از بزرگترین افسانه‌های مهاجرت که سالهاست سعی در تصحیحش دارم مساله #زبان است. مانده‌ام که از کجا این داستان «تو محیط باشی شیش ماهه یاد می‌گیری» باب شده. فارسی زبانِ شما، کسی توی محیط باشد شش ماهه فارسی حرف می‌زند؟ شش ماهه البته اگر زبر و زرنگ و اهل صحبت با مردم باشی و مدام نگران از خیط شدن اگر نباشی، قهوه می‌شود سفارش داد ولی نه که بنشینی برجام  مذاکره کنی. بیشتر زبان لازم را باید از قبل خواند. کسی نه وقتش را دارد و نه حوصله‌اش که به تازه‌رسیده زبان یاد بدهد و بزرگترین عامل سرخوردگی آدمها هم همین است. خلاصه‌اش کنم، من که از ایران رسیدن زبانم خیلی خوب بود، یعنی خیلی. تا آنجا که می‌شد ایران یاد گرفته بودم و حداقل دو سال بود که توی ذهنم کلمات را از فارسی به انگلیسی تبدیل نمی‌کردم و راحت حرف می‌زدم. با این وجود حداقل یک سال طول کشید تا عادت کنم که همزمان که حرف طرف را می‌فهمم، حرف هم بزنم. فهم شنیداری، بسته به لهجه آن جایی که می‌روید از سخت‌ترین بخشهای زبان است. آدم سالها با فیلم و کتاب و سی‌دی تمرین می‌کند، بعد می‌رسی مثلا جورجیا و هر کلمه حرفشان را چنان می‌پیچانند انگار آلان از توی بابلیس رد شده. بعد از آن یک سال، حداقل یک سال دیگر طول می‌کشد که توی مهمانی و سر میز شام، وقتی هر کسی یک حرفی می‌زند، بتوانی حرفها را تفکیک کنی و موضوع را دنبال کنی‌‌ و پاسخ بدهی. همه اینها باز در صورتی است که واقعا قاطی جامعه باشی و تلاش کنی‌. مثلا من هر هفته می‌رفتم یک جلسه مباحثه. شدنی است ولی سخت است و آدم انتظار معجزه از مغز نباید داشته باشد. وقت بدهید خودش آرام آرام راه خودش را طی کند‌.

۸. در مورد زبان اما یک مطلب امیدوار‌کننده هم بنویسم و آن مطلبی است که آقای مالکوم گلدول در «نوادر» (Outliers) به درست یا غلط به آن اشاره می‌کند. در غرب، بار تفهیم به عهده گوینده است و در شرق به عهده شنونده‌. یادم هست نوزده بیست ساله که بودیم و از ترمینالهای زغال‌سنگی شریف جوکهای آمریکایی دانلود می‌کردیم، مدام می‌گفتیم این جوکها چقدر بی‌مزه‌اند. اول و وسط و آخر مطلب را خودشان توی جوک گفته‌اند، خنده‌اش کجا بود؟ ولی داستان همین تفاوت در مساله تفهیم بود. ما در فارسی یک جوک یک جمله‌ای می‌گوییم و انتظار داریم شنونده خودش در ذهنش همه مسائل را به هم ارتباط بدهد. در انگلیسی گوینده قصه حسین‌کرد شبستری می‌گوید تا مطمئن شود شنونده مطلب را گرفته. روی همین حساب، نگران این نباشید که حالا طرف می‌گوید این چرا نمی‌فهمد. طرف به اقتضای فرهنگ طوری بار آمده که آن مسوولیت را روی دوش خودش می‌بیند. راحت باشید، ریسک کنید، و یاد بگیرید. 

Advertisements

مهاجرت – ۱

چنان روزهایی بر ما گذشت

   که می‌توانستیم‌ هزار ساله شویم

اما هنوز کودکانی هستیم

   با چشمانی گشاده از حیرت 

                دست در دست هم

                   پابرهنه در آفتاب می‌دویم

-ناظم حکمت

۱. آن روزی که #ویزا گرفتم روز عجیبی بود. تا آن روز در هول و ولا بودم که بشود و بشود و بشود، بعد رفته بودم توی سفارت نشسته بودم و انگار نه انگار. فکر می‌کردم که نشد هم نشد. سخت است بدانی که دلیلش فروکش کردن آدرنالین است یا یک نتیجه‌گیری نهایی درونی که این هم یکی از هزاران راه زندگیست. شخصا فکر می‌کنم دومی است ولی انقدر آدمها از حس مشابهشان گفته‌اند که شاید هم آدرنالین گرامی باشد و انتقال نتیجه‌‌اش از راه الکتریسته نورونها. رفتم برای مصاحبه و استادم یک نامه داده بود که به این آقا ویزا بدهید بیاید آزمایشگاه من و نامه را نشان کنسول دادم و‌ پرسید که #شریف بودی و گفتم بله و شروع کرد به پر کردن فرم، چند تا سوال الکی دیگر هم در همان حال پرسید و گفت یک ماه دیگر‌ و خداحافظ و به همین راحتی جواب بشود و نشود ما داده شد.
۲. آمدم بیرون و تلفنهایم‌ را زدم و بعد رفتم اینترنت کافه و ایمیلی دیدم از یک عزیزی که مشکلی داشت و نوشته بود که مشکلش حل شده و خوشحال شدم و در آن خرده وبلاگ آن زمانم شعر مولانا را نوشتم که «در بُن چاهی همی بودم نگون، در دو عالم هم نمی‌گنجم کنون». بعد رفقا فکر کرده بودند که من حس می‌کردم در ایران در بن چاهی بودم و حالا به خاطر ویزای آمریکا، زَفت و شاد و فربه و گلگون شدم. مشکل هرمنوتیک کلا. سعی هم در توضیح دادنش نکردم. یعنی دروغ چرا؟ فایده نداشت. 

۳. چند روز بعدش باز یکی از آن عزیزترینها برایم توی وبلاگش نوشت که سفرم آن روی سکه «زندگی بهتر» بود. نوشته بود که همیشه فکر می‌کرد که من نمی‌روم و رفتنم را با فوت والدین مقایسه کرده بود و نوشته بود که این بغضی بود که ترکید. آن روزهای اول، بعد از گرفتن ویزا و در تدارکِ رفتن، روزهایی هستند پر از احساس. برای بچه‌های گروه کوه نامه خداحافظی بنویسی و کوه آخر را جور کنی، خانواده‌ات را نگاه کنی و فکر کنی که دفعه بعدی که می‌بینیشان کی است، دوستان را تک‌تک ببینی و خداحافظی کنی و طبیعتا آن نوشته کوروش را هم آن روز در همین چارچوب دیدم ولی چهارده سال فرصت داشتم تا تحلیلش کنم. واقعیت اینست که در بیست و چند سالگی آدم لزوما از «زندگی بهتر» خبر ندارد و صرفا بالا، بالا، بالاتر را می‌فهمد. در جامعه ما، و حداقل در شریفِ ما، در آن سال هزار و سیصد و هشتاد و دوی شمسی، بالاتر به معنی آمریکا بود و دکترا و بورس تحصیلی. شخص من هم یک ماموریت شخصی داشتم که دیدن دنیا بود و کلا هم که برای دوستانم زنده‌ام که همه یا آمریکا و کانادا بودند، یا در حال تدارکِ سفر. اینست که هر چیز دیگری در مقایسه با این عوامل رنگ باخت. اینکه این نظر جامعه که دکترا و آمریکا و بورس یعنی موفقیت «درست» است یا «نادرست»، راستش چیزی نیست که من و امثال من جوابگویش باشیم ولی می‌توانم به یقین بگویم که به همین دلیل، اکثر قریب به اتفاق مهاجرینِ دکترا، تا آخرِ دکترا را بیشتر پیش‌بینی نکرده‌اند و این خودش مصیبتی است که طرف بیست و هشت و بیست و نه و سی ساله شده و دکترایش تمام شده و تازه یادش افتاده که زندگی پنجاه سال دیگر هم دارد و حالا تازه باید بنشیند و پاراگراف بعدی این قصه را بنویسد. بارها نوشته‌ام که عقیده‌ام‌ بر اینست که آدم به جای هل دادن زندگیش از موانع، باید خودش را ببیند که در هشتاد سالگی آن بالای کوه نشسته و زندگی را‌ می‌کشد، بلکه‌ تصویر کلی را‌ ببیند. این هم جز آن نیست. حرفی نیست که هزار بار‌ این تصویر کلی عوض خواهد شد و دقیق نخواهد بود، ولی باز بودنش از نبودش بهتر است. 

۴. یک نکته دیگر اینجا اضافه کنم که خیلی از رفته‌ها، حتی با وجود معضلات ویزا و این بدبختیها فکر می‌کنند که باز به زودی برمی‌گردند. فرض کنید یک علی فرنودی بود که بهمن ۸۲ از ایران رفت برای تحصیل و برنامه‌اش این بود که تابستان ۸۳ برگردد برای تازه شدن دیدارها و تابستان ۹۲ برای اولین بار برگشت و‌ آن هم مثل بهت‌زده‌ها نگاه‌ می‌کرد که این همان شهر من است؟ اینکه ده سال ایران‌ را نخواهم دید، باید همان روز اول لحاظ می‌شد، ولی نشد. بنویسیم برای آیندگان. 

روز جهانی حذف خشونت علیه زنان

روز، روز جهانی حذف خشونت علیه زنان است. از وادار کردن بچه‌های ده یازده ساله به تجاوز به زنان جبهه مقابل در طول جنگ داخلیِ لیبریا، تا تجاوزهای گروهی در هندوستان، تا آزارهای جنسی امثال هاروی واینستین در هالیوود، تا خشونتهای کلامی مردک شصت و چند ساله تسبیح به دستی که سر متروی گلوبندک سر همسرش فریاد می‌کشید «د راه بیا دیگه. انقدر دادم خوردی راه نمی‌تونی بری»، تا نگهداشتن ماشین جلوی هر کسی به صرف جنسیتش، و بار کردن چهار تا لیچار صرف‌نظر از خواست و بی‌توجه به موقعیتش، همه مصداق خشونت علیه زنان هستند. مثالهای دیگر هم در دنیای امروز متاسفانه کم نیستند ولی گفتن ندارند که همه دیده‌ایم و شنیده‌ایم و زخمها و کینه‌هایش در دل خیلیها مانده به یادگار. یک قسمت بسیار بزرگی از داستان البته کار حقوقی می‌خواهد و تغییرات اجتماعی و متاسفانه یک بخشی هم صرفا زمان می‌خواهد. اما یک قسمتی است که بسته به خود ماست، چه مرد و چه‌ زن، و آن برخورد درست و برابر و بدون نگاه جنسیتی به خانواده و دوست و آشنا و همکار است، و فهم این مساله، که صرف اینکه جامعه به مدد فرهنگ و سالهای گذران برای هر جنسیتی تعیین نقش کرده، لزوما به معنی درستی این نقشها نیست. 

آقای گاندی یک جمله‌ای دارد که «آن تغییری باش که دیدنش در دنیا آرزوی توست». جمله را می‌شود هزار جور تفسیر کرد، ولی به نظر شخص من، یک آزمایش درونی است برای هر انسانی. تغییر، فرآیند راحتی نیست و «زیستن» و «بودنِ» یک تغییر خیلی وقتها لازمه‌اش خلاف جریان آب شنا کردن است. تغییری هم که در درون خود انسان تجلی نکند، یک چیزی است مثل قرص ماه که بچگی‌ها توی ماشینمان می‌نشستیم و فکر می‌کردیم که دنبالمان می‌کند، ولی در واقع او مسیر خودش را می‌رفت و ما مسیر خودمان را. به این امیدم که همه ما که اعتقاد به برابری همه انسانها را آموخته‌ایم و دیدنش در دنیا آرزوی ماست، فرزندانی تربیت کنیم که این اعتقاد را زندگی کنند. محیط خانوادگی بهتری برای همسرانمان، محیط دانشگاهی بهتری برای همکلاسهایمان، و محیط کاری مناسبتری برای همکارانمان فراهم کنیم. این دنیا واقعا جای بهتری خواهد شد اگر این تغییرات را زندگی کنیم. آقای الیور هولمز، سی سال بر مسند قضاوت دیوانعالی کشور در ایالات متحده نشست و در مورد پیچیده‌ترین پرونده‌های قضایی حکم داد، و سرانجام گفت «آنچه در برابر ماست و آنچه پشت سر گذاشته‌ایم، در برابر آنچه در درون ماست ناچیزند.» به درون بنگریم و به حال.

برای روز شکرگزاری

نشسته بود و کمین گرفته بود که بلکه یک بوقلمون ببرد برای اهالی دهکده‌اش که چند مرد انگلیسی ریختند سرش. یا شاید هم نشسته بود و پاهایش را توی آب تکان می‌داد و منتظر یک مارماهی چاق بود که ریختند سرش. یا شاید قصد شکار یک آهو را داشت، یا یک سنجاب کوچک. به هر حال گرفتند و بردندش، و قبل از اینکه بفهمد چه شد، توی قایق بسته بودندش و می‌رفتند سمت کشتی. توی کشتی که رسید، بیست و شش نفر دیگر را دید که همه مثل خودش اسیر بودند، توی طبقه زیرین یک کشتی انگلیسی که به مقصد اسپانیا در حرکت بود‌. توی اسپانیا هم هر بیست و هفت نفر را فروختند به بردگی. کسی نمی‌داند چطور از اسپانیا فرار کرد به انگلستان و شد یک مرد آزاد، ولی آن وسط خبرها نگرانش کرده بودند. مدام خبر می‌رسید که در دنیای جدید «آبله» رایج شده و میلیونها بومی مرده‌اند. پادشاه دستور شکرگزاری داده بود که وحشیها مرده‌اند و حالا بعد از این همه سال تلاش بالاخره کشتیها می‌توانند پهلو بگیرند و آن زمین مال ماست، آن «جهان نو». باید هر طور بود برمی‌گشت. با یک ماجراجو آشنا شد که کمکت می‌کنم بروی دنیای جدید و پولدار شوی، هم اسپانیایی بلدم، هم انگلیسی، هم زبان قبایل مختلف سرخپوست را می‌دانم، هم در جهان نو بزرگ شده‌ام. من را ببری برده‌ای. ماجراجوی انگلیسی هم باور کرد و خرج سفرش را داد و بردش جهان نو، ولی تا رسیدند، فرار کرد و رفت دنبال دهکده‌اش. برای کسی که از بردگی در اسپانیا فرار کرده و رفته انگلستان، گم و گور کردن شریک تجاریش در آزادی احتمالا در حکم آب خوردن است. رفت و رفت تا رسید به دهکده‌اش. آن جایی که امروزه روز اسمش Cape cod است و در یک جای دیگری است که امروزه روز اسمش ماساچوست است. به دهکده که رسید، به جای دیدن پدر و مادر و خواهر و برادر و دوست و آشنا، تلی از استخوان دید. در چند سالی که نبود، آبله همه را کشته بود. چند شبی زیر آسمان پرستاره تنگه خوابید و گذاشت غمش درست بنشیند آنجا که باید. بعد رفت به اکتشاف که ببیند دیگر چه‌ها عوض شده، و دید یک عده هلندی آن نزدیکی خانه و زندگی درست کرده‌اند ولی وضع بد و نزاری دارند و سختیهای جهان نو دمار از روزگارشان درآورده و از بدبختی به قول شمالیها برنج روی سرشان بریزی یک دانه پایین نمی‌آید. رفت جلو و به اسپانیایی گفت شما که هستید و هلندیها نفهمیدندش. بعد گفت انگلیسی بلدید؟ گفتند که اجدادشان انگلیسی بودند و انگلیسی می‌فهمیم و حرف می‌زنیم. به ما کلنی زائران می‌گویند. تازه رسیده‌ایم و همه سرخپوستهای اطرافمان از آبله مرده‌اند و غذا نداریم بخوریم و نمی‌دانیم چه خاکی بر سر کنیم. گفت یادتان می‌دهم ذرت بکارید، تا آن موقع هم صید مارماهی و شکار بوقلمون یادتان می‌دهم و زندگی می‌گذرد. گفتند شکر، اسمت چیست بزرگمرد؟ گفت تیس‌کوآنتوم. توی انگلستان سختشان بود و صدایم می‌کردند اسکوانتو. شما هم همین را بگوئید. 


دویست و سی سال گذشت و جنگ داخلی بود و آقای لینکلن مانده بود که چه کند که کشور را کمی متحد کند و گفت سالها پیش، هر کلنی برای خودش یک جشن شکرگزاری داشت. امروز یک جشن ملی شکرگزاری اعلام می‌کنیم. گفتند مناسبتش چیست؟ گفت مناسبت باشد آن روزی که اجداد ما غذا نداشتند و سرخپوستها غذایشان دادند و همه با هم. گفتند سرخپوستها که بر اثر آبله مرده بودند. گفت ای آقا … روز شگرکزاری بوقلمونت را بخور و خاموش کن تا نشنود این قصه را باد هوا. بعد این شد روایت رسمی روز شکرگزاری. سفیدپوستها گرسنه بودند و سرخپوستها غذایشان دادند. مردم هم باور کردند. چون روال تاریخ همیشه اینطور بوده و این قصه خیلی منطقی است. در طول تاریخ همیشه یک عده رفته‌اند توی زمین یک عده دیگر و گفته‌اند که ما گرسنه‌ایم. طرف مقابل هم گفته ای فغان! زودتر می‌گفتید خوب. ما که غذا داریم. خیلی خوش آمدید. جنگ و بیماری و اینها کلا نبوده توی تاریخ. ما هم که رسیدیم آمریکا، آن سال اول در مهمانی شکرگزاری دانشگاه همان روایت غالب را به ما گفتند و هنوز هم همین است. تاریخ را متاسفانه طرف پیروز نوشته و نه امثال آقای اسکوآنتو.

پ.ن. قصه شکرگزاری نسخه‌های زیادی دارد. نسخه‌ای که من داستانش کردم از آقای جیمز لوئن بود. یک نسخه دیگرش اینست که زائران با قبیله ومپِنوآگ بعد از مدتی جنگ واقعا صلح کردند و نشستند و شامی خوردند. احتمالا بعد از رسیدن‌ آقای اسکوآنتو. هر چه هست، تاریخ را باید از لنز واقعیت دید.

عامل روزهای بی‌عمل

گفتم – از اِیجِی بگو. دلم براش تنگ شده. چی کار می‌کنه این روزها؟ از پرنده‌ها هنوز عکس می‌گیره؟

گفت – آره. سرش گرمه با عکاسی از پرنده‌ها.

– از کارش هنوز راضیه؟ ده سال شده الان دیگه.

– خیلی. می‌ره سر کار و میاد. این اخیرا یه قصه‌ای سر کارش پیش اومد، خیلی گرفتارش بود ولی مشکل رو حل کرد. یه آقایی بود حول و حوش هفتاد ساله، از اون مهندسهای قدیمی، ولی خیلی دیگه تکاپو نداشت و با شغلش راحت بود و قصد پیشرفت کاری نداشت. اِیجِی هم شده بود رییسش. دیابت داشت و پارسال هم خانمش فوت کرد و این دیگه حالش خیلی بد بود طفلک. تنها هم زندگی می‌کرد. اِیجِی مدام می‌رفت بهش سر می‌زد. بعد یه روز اومد خونه، گفت از جلوی خونه‌اش که رد شدم ماشینش نبود. نگرانشم. دوباره شب ساعت نه برگشت در خونه‌اش، باز ماشینش نبود. نگران شدیم. من زنگ زدم به دو تا بیمارستان، اونجا هم نبود. هشت صبح فردا که دید سر کار نیست، زنگ زد به پلیس. قبل از ظهر پیداش کردن. یه لحظه حواسش پرت شده بود و یه خروجی اتوبان رو اشتباه رفته بود و خورده بود به ریل متروکه قطار، همونجا برای خودش تو اون حال نشسته بود توی ماشین، پونزده ساعت شد تا پلیس پیداش کرد. 

– بابا این اِیجِی دمش گرم! رئیس یکی می‌شه اوضاع سلامتی طرف رو می‌ره دم در خونه‌اش چک می‌کنه؟

– آره. بعد از فوت زنش هیچ‌کی رو نداشت آخه. اِیجِی بعد از اون روز دیگه هفته‌ای یکی دو شب می‌رفت در می‌زد و مطمئن می‌شد حال همکارش خوبه یا نه. یه روز سر کار نرفته بود، اِیجِی رفت خونه‌اش. دید ماشینش دم دره ولی در رو باز نمی‌کنه.من بهش گفته بودم اگر یه روز این اتفاق افتاد هر کاری می‌کنی فقط در رو نشکن! زنگ زد به پلیس. اومدن و در رو باز کردن و دیدن همونطوری نشسته روی مبل مرده. 

فکر کردم قصه‌اش تموم شده. آخی کوتاهی گفتم ولی داستان ادامه داشت. 

– بعد اِیجِی گفت باید اقوامش رو پیدا کنیم. تو خونه‌اش پر از کاغذ بود ولی حتی یه کاغذ به انگلیسی نبود. همه به چک. دو روز خونه رو زیر و رو کرد، خلاصه یه تیکه کاغذ پیدا کرد که نوشته بود خواهر‌زاده‌ام در مجارستان با تلفنش. زنگ زد به خواهرزاده. اون یک کلمه انگلیسی بلد نبود. گیر کرده بودیم. بعد من شب اومدم خونه دیدم اِیجِی تو گوگل «مرکز چک‌زبانان» شهرمون رو پیدا کرده. زنگ زد به اونها، بعد با خواهرزاده در مجارستان و رئیس مرکزِ چک‌زبانان یه تله‌کنفرانس گذاشت و بالاخره تونستن صحبت کنن. روزی هشتاد دلار برای جنازه پول می‌داد تا بالاخره خواهرزاده گفت جسد رو بسوزونید و خاکسترش رو بفرستید اینجا که اِیجِی ترتیب قضیه رو داد‌. بعد هم اموالش رو فروخت و پول رو فرستاد مجارستان. آپارتمانش رو هم تمیز کرد. فقط یه بی‌سیم مال زمان جنگ‌جهانی دوم مونده که متعلق به پدر طرف بود که اون موقع بی‌سیمچی بود و خواهرزاده گفت نمی‌خوایم. حالا مونده تو پارکینگ ما. تا حالا به چند تا موزه زنگ زده ببینه می‌خوان یا نه. 

خندید. کمی از طی مراحل قانونی پرسیدم و از سایر بدبختیهایی که کشیدند. شوخی می‌کرد که شوهرم الان از متخصصین کفن و دفن در کالیفرنیاست. رفتم توی فکر که در این شرایط من چه می‌کردم، ولی فکر کردن به شرایط یک چیز است و بودن در آن یک مساله دیگر. جواب را نمی‌شود دانست. به جایش به اِیجِی ایمان آوردم. می‌توانست بنشیند خانه و بگوئید مشکلِ من نیست و یک افسوسی هم بخورد برای همکاری که بی‌کس مرد. کسی هم سرزنشش نمی‌کرد. در واقع شاید غیرمستقیم تشویق هم می‌شد. حتما خیلیها نگاهش کردند و گفتند ای بابا! وقت زیادی دارد. جوهر آدمها را ولی نه از رفتار هر روزشان، که از رفتارشان در آن روزهای زندگی که بی‌عملی مجاز است باید شناخت. یک امتیاز مثبت بزرگ برای رفیق جانی ما.

سنگ برای سنگر، آهن برای شمشیر

یک روزی و روزگاری بود که فکر می‌کردم قرار بر اینست که روزگار ملاحظه حال آدم را بکند و هر جا کوتاهی کردی یک ارفاقی بکند که به سلامت از صحنه حادثه بگذری. نه که فلسفه زندگی باشد، ولی باور این بود که اگر موقع امتحان دو فصل از کتاب را نرسیدی درست بخوانی، سوالها باید حتما از آن شش فصلی که خوانده‌ای طرح شوند. اگر حواست نبود و قبل از رسیدن به گردنه حیران بنزین نزدی، ماشین باید انقدر یاری کند تا از گردنه رد شوی و بررسی به پمپ بنزین. اگر قبل از جلسه کاری خودت را آماده نکرده بودی، کارفرما هم زیاد راجع به موضوع نداند و به سلامت بجهی. مثال زیاد است: زیاد نان و شیرینی خوردی روزگار هوای قلبت را برایت داشته باشد و بی‌گدار که به آب زدی دستت را بگیرد و حواسش باشد که به ساحل سلامت برسی. انتظار «خوش شانس» بودن داشتم کلا از زندگی. فکر می‌کردم حالا دو روز با این آقای زندگی دور همیم، کلا ستارالعیوب باشد و هر جا ما کوتاهی کردیم برایمان حل کند تا  این دو روزه بگذرد.

یکی از آن بزرگترین نقطه‌های عطف، آن روزی بود که این انتظارات بیجا کلا به سر آمد. درسهای دو سال اول دکترا تمام شده بودند و بعد هم امتحان جامع داده بودم و آقای استاد گفته بود که یک جلسه‌ای بگذاریم با کمیته دکترا و خبرشان کنیم که تا به حال توی آزمایشگاه چه کرده‌ایم و سوالی اگر داشتند بپرسند. جلسه را رو به راه کردم و یک سری اسلاید درست کردم که صرفا توضیح می‌داد که ما تا به حال اینکار را کرده‌ایم و والسلام. سرم توی آزمایشگاه شلوغ بود و خیلی وقت صرف آمادگی نکردم. فکر کردم که حالا کار روزانه آزمایشگاه را توضیح می‌دهی و می‌رود‌. صبح ساعت هشت و نیم می‌رسیم و وسایل درست می‌کنیم و بعد از ظهر آزمایشها انجام می‌شوند و ما هم آن وسط می‌خوانیم و می‌نویسیم. توضیحش کار سختی نیست. روز جلسه با خوشی و خرمی رسیدم و با همه سلام و علیک و صحبت کردم و اسلایدها را ارائه کردم ولی همان سوال اول را که پرسیدند، فهمیدم که راستش روز خیلی خوبی نخواهد بود. سوالها رفتند توی تئوری انجام آزمایشها و برنامه‌های آینده و سوالهای ریزی در مورد برنامه من برای بررسی اثر ریزترین عوامل در نتیجه نهایی. منِ ناآماده هم در جواب تک‌تک سوالها گند زدم. جلسه که تمام شد‌ و اساتید رفتند، انقدر رنگم سفید شده بود که استاد راهنمای گرامی که ده دقیقه‌ای ساکت بود، وقتی دید در اندرون منِ خسته‌دل چه فغان و غوغایی است، در راه برگشت به ساختمان خودمان شروع کرد به دلداری دادن که حالا خیلی هم بد پیش نرفت ولی خودم می‌دانستم واقعیت چیست.

آن شب که رسیدم خانه و چند روزِ بعدش، کلا فکر جای دیگری نمی‌رفت به جز آن روز و مخصوصا لحظه پرسیدنِ یکی از سوالها که «این نموداری که نشون دادی با اونی که من انتظار داشتم یه خورده فرق داشت، توزیع ذرات اینجا چه جوری بود یعنی؟» و بعد تته پته خودم در جواب. اولش غر معمول را زدم که «قرار نبود» اینها از این سوالها بکنند و چرا اینها را پرسیدند. بعد به خودم گفتم که پسر جان، سرت را انداخته‌ای پایین و بدون آمادگی رفته‌ای توی قفس یک سری شیر و بعد می‌گویی «قرار نبود» بنده را اینطوری بدرند؟ فردای جلسه اگر گفته بودند که این آقا دانشجوی مناسبی نیست و خداحافظ شما، تا آخر عمر توضیح می‌دادی که «انداختنم بیرون چون یه سری سوال پرسیدن که قرار نبود بپرسن»؟ «بدشانسی آوردم»؟ اینجا مگر کتاب تن‌تن است که بی‌چترنجات از طبقه بیستم بپری و انتظار داشته باشی بیفتی روی بوته کاه؟

در دو سال و نیم بعد سه جلسه با اساتید داشتم و برای همه مشق شب را آماده کرده بودم. برای دو تا از جلسه‌ها بچه‌های دانشکده‌های مختلف را روز قبلش دعوت کردم که یک جلسه تمرینی داشته باشم و هر چه سوال دارند بپرسند. جلسه آخر هم بعد از دو تا ارائه در کنفرانس بود و کلا آماده بودم. آن جلسه اول، که درست یازده سال پیش همین موقعها اتفاق افتاد، با تمام دردناک بودنش مسیرِ سالهای بعدش را عوض کرد و از این بابت خوشحالم. جلوی انتظارهای بیجا از زندگی هر موقع گرفته شوند خودش منفعت است. 

دیروز دو تا از همکارها ایمیل زده بودند که فلانی یک کارخانه‌ای را بازدیدِ ایمنی کرده‌ایم و حالا در مورد مجوزهای کیفیت هوایش چند تا سوال داریم، یک جلسه یک ساعته بگذاریم و ما سوالهایمان را بپرسیم. قبل از جلسه نشسته بودم و مدارک موجود را با دقت می‌خواندم. بعد فکر کردم که حالا انقدر وقت هم نگذاشتی ایرادی ندارد، جلسه داخلی است و کارفرمایی در کار نیست و همکارها سوالهایشان را می‌پرسند و تو هم جواب می‌دهی. بعد صدای جلز و ولز آمد. یاد آن یازده سال قبلی افتادم که اساتید گرامی ما را نمک و فلفل و پودر سیر زده بودند و توی ماهیتابه سرخ می‌کردند‌ و مواظب هم بودند که تکه سرخ‌نشده باقی نماند. لبخندی زدم و بقیه مدارک‌ را خواندم. انتظار ارفاق داشتن اشتباه است، باید آماده بود.

در جستجوی زمانِ از دست نرفته

۱‌. پنج شش سال پیش، نشسته بودم توی «دفتر کار»ی که در خانه درست کرده‌ام و سرگرم کار بودم. یادم هست یک پروژه‌ای بود در مورد بردن نفت از یک منطقه به منطقه دیگر‌ و نشسته بودم میزان آلودگی هوای ناشی از پر کردن تانکرهای نفت را حساب می‌کردم. آن وسط یک پیغام از لینکدین رسید که فلانی، من نگاه کرده‌‌ام به رزومه‌ات و دوست دارم گپی بزنیم و‌ ببینم علاقه‌ای داری برای شرکت ما کار کنی یا نه. یک شرکت خوب و بزرگ و معروفی بود، ولی دلیلی برای تغییر نمی‌دیدم. جواب دادم که نه، ولی از حرف زدن کسی نمرده. یک‌ گپی بزنیم و حرف شما را بشنوم و‌شما هم صدای من را. این هم تلفن. طرف خانمی بود پنجاه و اندی ساله و به غایت خوش‌صحبت و ماه. یک ربعی گپ زدیم و کلی هم رفیق شدیم. آخرش تشکری کردم و گفتم همین علاقه شرکت شما باعث افتخار است ولی جای ما فعلا بد نیست. جوابی که داد مدتهاست که نگاهم به خیلی مسائل را عوض کرده: «فکر می‌کردم بگی نه، ولی فکر کردم باید پرسید. کار هم مثل همه‌چیزهای دیگه همیشه خوب نیست و بالا پایین داره. بعد ما یاد گرفتیم که اگه اون موقع پایینش‌ که بپرسی، بیشترشون می‌گن آره. مهم اینه که کی بپرسی.» 

۲‌. یک درد ما آدمهای دنیا اینست که در لحظه زندگی می‌کنیم و کل تصویر از یادمان می‌رود. بیست و پنج سال پیش نظرسنجی کرده بودند که بهترین بازیکن کل تاریخ منچستریونایتد چه کسی است و جواب شده بود اریک کانتونا. ده سال بعدش که نظرسنجی کرده بودند شده بود دیوید بکهام. همیشه نظرها بر اساس بازیکنی است که در آن موقع نظرسنجی مشغول بازی است و «کل تاریخ منچستریونایتد» یک شوخی بیشتر نیست. جواب کار و زندگی و وضع ازدواج و مهاجرت به شهر جدید و بازگشت به کشور قدیم و‌ همه اینها، بر اساس اتفاقات چند هفته آخر است و نیاورد که آن یک نفر پیدا شود که بداند آن زمان که حس می‌کنی در بن چاهی همی بودم نگون اگر‌ بپرسد، «بیشترشون می‌گن آره».

۳. مرحوم آقای جابز می‌گفت که هر روز جلوی آینه می‌ایستد و از خودش می‌پرسد که اگر روز آخر زندگیش بود باز همین کار را ادامه می‌داد یا نه. بعد اگر جواب روزهای متمادی نه بود، مسیر را عوض می‌کرد‌. یک زمانی بود فکر می‌کردم تاکید اصلی این جمله روی آن قسمت «روز آخر زندگی» است. بعدها فکر می‌کردم تاکیدش روی عشق و علاقه آدمی به کاری است که می‌کند. امروز ولی باورم اینست که قسمت اصلی آن «روزهای متمادی» است. آقای جابز نمی‌خواسته که با یک روز و دو روز و سه روز اخم و تخم روزگار، تصمیمش عوض شود. صبر می‌کرده که بفهمد واقعا قصه جدی است یا نه و بعد تصمیم بگیرد. مرحوم آقای عیّاضی، دبیر فیزیک سال اول ما در دبیرستان البرز هم آن موقع که می‌گفت سه نیرو از یک طرف با فلان مقدار و دو نیرو در جهت مخالف با فلان مقدار بر این دیوار اثر می‌کنند و از ما می‌خواست که «برآیند» نیروها را بگیریم همین را می‌گفت. آن برآیند مجموعه اتفاقات در طول زمان است که باید در یاد بماند، تصمیم را بر اساس یک اتفاق گذرا نباید گرفت.

مثبت در منفی

آن روزها که وقت بود و فرصت و با عزیزان فلسفه می‌بافتیم، یک روزی عزیزی فلسفه‌ای بافت که هدف ما در زندگی کلا باید خوشحالی باشد، باید سعی کنیم تجربه‌های مثبت‌ را تا جا دارد زیاد کنیم، و بعد مثل همه ما مهندسین حرف از نمودار خوشی-زمان زد و بیشینه  کردن سطح زیر نمودار و حرفش بر دل بیست و اندی ساله ما نشست. یک‌ چند سالی فلسفه‌ام بود و فکر‌ می‌کردم که کار‌ ما واقعا اینست که میان گل نیلوفر و قرن، پی تجربه‌های مثبت و خوشی بدویم. گذشت و گذشت تا یک روزی، چهار سال بعدش در میان مزارع ذرت نشسته بودم توی کتابخانه و داستان سفر یک آقای آمریکایی را به یک معبد بودایی در تبت می‌خواندم. یک ذره عطر نامزدش را با خود برده بود که وقت دلتنگی بو کند و آقای استادِ توی معبد گیرِ کوچکی داده بود که یک آدم فقط عطر نیست، بوی عرقِ تن هم هست و هزار چیز دیگر. حاضری که همه‌چیزش را با هم بپذیری؟ خوبیها و بدیها و بیشیها و کاستیها؟ کتاب توی کتابخانه یک ساعتی بیشتر خوانده نشد ولی یک خللی ایجاد کرد در این فلسفه چهار سال قبلِ تجربه مثبت. فکر کردم که مثبت و منفیش را با هم باید دید، چه در انسانها، چه در کار، چه در زندگی. 

بعدها البته فهمیدم که دغدغه مختص من نبوده. فکر می‌کنیم یک چیزی کشف کرده‌ایم ولی یادمان‌ می‌رود که این فکرها همزمان در جامعه جاری و ساری است و ما تنها نیستیم. یک شبی صحبتهای آقای لوئی سی‌کی گرامی را می‌دیدم و می‌گفت که از تلفنهایمان استفاده می‌کنیم که خودمان را‌ بی‌حس کنیم، مدام دنبال تجربه مثبتیم و تجربه منفی را زیر خروارها لایک و فیو و قلب دفن می‌کنیم. می‌گفت که یک روزی توی ماشین بودم و آقای بروس اسپرینگستین می‌خواند و «من غم رو دیدم که از اون دورها میاد و گفتم زود تلفن را بردار و به پنجاه تا فالوئر بگو سلام که غم از یادت بره. بعد گفتم می‌دونی چیه؟ این کار رو‌ نکن. بذار غم بین تو و تلفن بایسته و مثل هیجده چرخ زیرت کنه. اون تیکه‌ای که بروس گفت اووووو دیگه نکشیدم، زدم کنار جاده و زار زدم. تا جا داشت گریه کردم، و چقدر هم قشنگ بود‌. غم شاعرانه است. ما خوش شانسیم که لحظه‌های غمناک رو تجربه می‌کنیم.»

قصه باز ادامه داشت. حتی آقای مارک منسون در «هنر ظریف بی‌خیالی» از خودش «قانون برعکسهای منسون» را درآورد که «هوس تجربه مثبتِ بیشتر خود یک تجربه منفی است، و قبولِ تجربه منفی، خود یک تجربه مثبت.» آقای مارک منسون نمی‌دانست که مدتها قبلش، آقای کافکا چه زیبا گفته بود که «از رنجهای جهان می‌توانی حذر کنی. آزادی که این کار را بکنی و در طبیعت توست. این حذر اما، شاید خود رنجی است که می‌توانستی از آن حذر کنی.»

و در چهل سالگی، بیشتر در این فکرم که هدف نه تجربه مثبت که آرامش روح است، و برای آرامش روح باید زندگی را زیست و تجربه کرد و مدام به فکر مثبت و منفی نبود. هر دو با هم می‌آیند و هر دو جزئی از کلند و وقت جدا کردنشان نیست. بعد از آقای مارک منسون و لویی سی‌کی و کافکا می‌گذرم و به آقای شاملو فکر می‌کنم. یک روزی، احتمالا در حیاط خانه‌ای در سن‌حوزه نشسته بود و به این مساله فکر‌ کرده بود و گفته بود «زندگی را فرصتی آن قدر نیست که در آیینه به قدمت خویش بنگرد، یا از لبخند و اشک یکی را سنجیده گزین کند. اینو‌ یکی می‌گفت که سر سه‌راهی وایساده بود.» 

کارمای پنج روزه

– «از شرکت قبلی که اومدم بیرون، مسوول آموزش شدم توی منابع انسانی یه شرکت بیمه. تمام کار آموزش شرکت با من بود. قوانین عوض می‌شد، باید یادشون می‌دادیم با مشتری چطور برخورد کنن، حسابداری هر سال یه کلاس جدید می‌خواست. سرم حسابی شلوغ بود یک سالی. هی می‌گشتم اینور اونور ببینم کدوم آدم و کدوم شرکت رو استخدام کنم بیاد این چیزها‌ رو درس بده. یه سالی اینطوریها‌ گذشت تا بهم گفتن باید برای مدیرهای شرکت‌ یه کلاس مدیریت و راهبری برگزار کنی.»

– «اینکه دیگه تخصص خودت بود؟»

– «آره این تخصص خودم بود گفتم موقعشه به جای استخدام مشاور و این ادا اطوارها آستین بالا بزنم خودم درس بدم این رو. یه کلاس پنج روزه گذاشتم همه‌ مدیرهای ارشد اومدن. محورش هم خودآگاهی بود. یه کلاسی شد بیا و ببین. فکر‌ کردم بعد از یک روز همه می‌رن، بعد دیدم با عشق و علاقه هر روز میان. رو اسلایدها خیلی کار‌ کرده بودم و کلی تمرین براشون داشتم. روزی چهار ساعت تئوری بود و چهار ساعت عملی. فکر می‌کردم حوصله‌اشون بعد از یه ساعت سر بره ولی با اینکه‌ پنج روز بود همه شاد و سرحال و شنگول بودن.»

– «خیلی خوبه آدم همه مدیرهای ارشد رو بتونه به جا جمع کنه. واسه خودت هم خیلی خوب بود حتما. همه شناختنت.»

– «صبر کن هنوز قصه‌ام تموم نشده. پنج روز کلاس بود روز آخرش جمعه بود. تموم که شد، یکی از بهترین مدیرهایی که شرکت داشت اومد جلو. باهام دست داد، گفت ممنونم استیو. تا الان کسی به من این همه در مورد خودم یاد نداده بود. تشکر کردم از تعارفش. بعد ادامه داد که انقدر در مورد خودم یاد گرفتم که فهمیدم این کار، کار من نیست و قدرت و استعداد من در چیز دیگه‌ایه و تصمیم گرفتم برم دنبال یه کار دیگه.»

– «عجب …»

– «آره. اولش مونده بودم طرف ما رو گرفته یا جدیه. شنبه یه‌‌شنبه که تعطیل بود دوشنبه استعفا داد.»

یه آهی کشید و ادامه داد. 

– «دوشنبه که طرف استعفا داد هیج، سه‌شنبه رئیسم من رو خواست و گفت تعدیل‌ نیرو داریم و آموزش دیگه اولویت نداره و از این خزعبلات و عذرم رو خواستن. یعنی اون همه زحمت برای کلاس پنج‌روزه ما رو به جایی نرسوند هیچ، به خاطرش اخراج هم شدیم! دنیا خیلی بی‌حسابه پسر. یه مدل ذهنی برای خودت ساختی فکر می‌کنی اگه کارت رو درست انجام بدی، حتما ترقی می‌کنی. اصلا اون که هیچ، ترقی رو ولش، می‌خوان صد سال ترقی نکنم. حتی اگه کارت رو درست انجام بدی و یکی زیرآبت رو بزنه بندازنت‌ بیرون باز عجیب نیست. اینکه انقدر کارت رو خوب انجام بدی که نتیجه از حد انتظار فراتر باشه و یکی انقدر خودش رو بشناسه که استعفا بده و به این دلیل بیرونت کنن دیگه خیلی زور داره. آموزش خوداگاهی. هه!»

– «چیزی نگفتی یعنی؟»

– «نه دیگه چی بگم؟ طرف می‌گه تعدیل نیرو تو هم می‌گی چشم. رفتم تو دفترم، وسایل رو نرم نرمک‌ جمع کردم، به زنم زنگ زدم و خبر رو بهش دادم، و بعد هم رفتم تو فکر که قدم بعدی چی باشه. شاید یه روزی یه شرکت زدم کارش فقط آموزش خودآگاهی باشه. یه سفارش‌نامه هم از اون مدیر ارشد بی‌شرف بگیرم که ما رو بیکار کرد.»

سیزیف

یک مفهومی اقتصاددانها دارند به نام «هزینه نابرگشتنی». انگلیسیش را بیشتر دوست دارم: «Sunk cost». ترجمه تحت‌اللفظیش می‌شود هزینه غرق‌شده. پولی است که غرق‌شده و دیگر زنده‌اش نمی‌شود کرد. تصمیم بگیری بروی یک‌ رستوران گرانی و غذای فلان سفارش بدهی‌ مثلا. یک‌بار‌ تصمیم گرفته‌ای‌ و پولش را هم داده‌ای و قابل برگشت نیست. غرق شده و‌ رفته. با هیچ تنفس دهان به دهانی هم زنده نمی‌شود. نابرگشتنی شده. از هزینه‌های نابرگشتنی می‌توان آموخت و مواظب هزینه‌های آینده بود، ولی نمی‌توان برشان گرداند. پولی بوده که می‌توانسته صرف کار دیگری شود، ولی حالا که نشده، افسوس خوردن ندارد. رفته و نمی‌آید. 

غرق‌شدنیِ بزرگِ این دنیا زمان است. من که الان نشسته‌ام و این مطلب را می‌نویسم، می‌توانستم روز تعطیل هزار‌ کار‌ دیگر بکنم. می‌شد این‌ مطلب را ننوشت و هزار مطلب دیگر نوشت، می‌شد خراطی و بزازی و عصاری و نمدمالی کرد، یا هر چیز دیگری که به ذهن شما می‌رسد. من آگاهانه این‌ زمان‌ را‌ گذاشته‌ام برای این نوشته و رفته و غرق‌شده و دیگر برگشتنی نیست. فردا می‌توانم بگویم که کارهای مهمتری داری و دیگر ننویس، می‌توانم بگویم که‌ چه اشتباه کردم وقتم را صرف نوشتن کردم و باید صرف یک کار دیگر می‌کردم و از این به بعد صرف آن کار دیگر. می‌تونم بگویم که حالا وقت کمتری دارم و با تمرکز و نیروی بیشتری کار کنم. می‌شود از زمان از دست‌رفته آموخت برای حرکت رو به جلو، حسرتِ زمان رفته ولی کفش آهنی است و وزنه‌ای است بر پا. 

دوستی دارم که برای مدیران شرکتهای بزرگ جلسات چند‌روزه آموزش رهبری و مدیریت برگزار می‌کند‌. موقع ثبت‌نام یک کوله‌پشتی به هر کسی می‌دهد پر از سنگ و سنگینی. می‌گوید که لطفا این را ببندید پشتتان و باز نکنید تا خبرتان کنم. بعد می‌گوید سالن سخنرانی آنجاست، یک صد متر جلوتر. وادارشان می‌کند همه مسیر از میز ثبت‌نام تا تالار سخنرانی را با کوله سنگین بروند و بایستند به انتظار‌. تازه آن‌موقع است که می‌رود روی صحنه که آزادید کوله‌ها را بگذارید پایین. صرفا خواستم نمادی باشد از آنچه با خودتان حمل کرده‌اید و آورده‌اید اینجا. همه آنچه تا به حال اتفاق افتاده. همه را بگذارید یک گوشه و با همان سبُکی فکر کنید به چند روز آینده و تاثیری که در زندگیتان خواهد داشت. مدام زیستنِ زمانِ از دست‌رفته و زجر کشیدن برای آنچه اتفاق افتاده، قصه آقای سیزیف است که سنگ را مدام هل می‌دهد بالای تپه و باز می‌غلتد پایین و باز از نو. سنگ را یک‌ روزی باید انداخت کنار و فقط به‌ مسیر فکر کرد.

پ.ن. مخاطب خاص دارد. همین من و شما مثلا.