برای بیست ژوئن روز جهانی پناهندگان

خانه را هرگز کسی ترک نمی‌کند
مگر اینکه خانه دهان کوسه شده باشد
فقط وقتی به سوی مرزها می‌دوی
که همه شهر را ببینی که با تو می‌دوند
همسایه‌ها سریعتر از تو می‌دوند
نفس در گلوهایشان خون شده
پسری که با او به مدرسه رفتی
همان که پشت کارخانه قدیمی حلبی‌سازی چنان بوسیدت که سرت گیج رفت
اسلحه‌ای بزرگتر از خودش در دست دارد
خانه را وقتی ترک می‌کنی
که خانه نمی‌گذارد بمانی
خانه را هرگز کسی ترک نمی‌کند مگر آنوقت که خانه به دنبالت می‌دود
با گدازه در زیر پا
با خون گرم روان در بدنت
هرگز به این کار فکر نکرده بودی
تا تیغ، تهدیدها را روی گردنت داغ زد
و حتی آن روز هم سرود ملی را با خودت، زیر نفست حمل کردی
پاسپورتت را در دستشویی فرودگاه که پاره می‌کردی
زار می‌زدی انگار هر تکه دهان‌پرکنِ کاغذ
می‌گفت که برنخواهی گشت
باید بفهمی
که هیچ‌کس بچه‌هایش را در قایق نمی‌نشاند
مگر اینکه آب از خشکی ایمنتر باشد
کسی کف دستهایش را
زیر قطارها
یا کالسکه‌ها
نمی‌سوزاند
کسی شبها و روزهایش را در شکم یک کامیون به خوردن روزنامه به جای غذا نمی‌گذراند
مگر اینکه مسافت طی‌شده از یک سفر تنها پرمعناتر باشد
کسی زیر نرده‌ها نمی‌خزد
دل انسانها نه کتک خوردن می‌خواهد
نه دلسوزی
کسی کمپهای پناهندگی را انتخاب نمی‌کند
یا آن بازرسیهای برهنه را
که بدن را با درد رها می‌کنند
یا زندان را
چون زندان امنتر از شهری از آتش است
و یک مامور زندان
در شب
بهتر است از کامیونی پر از مردانی که همه شبیه پدرت هستند
هیچ‌کس به دلخواه قبولشان نمی‌کند
هیچ‌کس هضمشان نمی‌کند
هیچ پوستی به آن کلفتی نیست
آن «بروید خانه
سیاهپوستان
پناهندگان
مهاجرین کثیف
پناهجویان
که شیره کشور ما را می‌کشید
کاکاسیاههایی با دستهای دراز
که بویی می‌دهند عجیب
و وحشی
به کشور خودشان گند زده‌اند و حالا
نوبت کشور ما شده»
چگونه این کلمات
این نگاههای کثیف
روی پشتت می‌لغزند و می‌روند؟
شاید علت این است که این مشت و لگدها
به سختی قطع عضو نیستند
یا شاید کلمات از حس
چهارده مرد بین پاهایت نرمترند
یا شاید فحش خوردن
از خاک خوردن
و استخوان خوردن
و دیدن بدن تکه‌پاره فرزندت
ساده‌تر است
دلم می‌خواهد بروم خانه
ولی خانه دهان کوسه است
خانه لوله تفنگ است
و کسی هرگز خانه‌اش را ترک نمی‌کند
مگر اینکه خانه به دنبالت تا ساحل دویده باشد
مگر اینکه خانه به تو گفته باشد
که باید پاها را تر و فرزتر کنی
لباسهایت را پشت سر رها کنی
از میان صحرا سینه‌خیز بروی
هروله‌کنان از میان اقیانوس بدوی
غرق شوی
پولهایت را ذخیره کنی
گرسنگی محض باشی
گدایی کنی
غرورت را فراموش کنی
زنده ماندنت مهم است
هیچ‌کس خانه را رها نمی‌کند
تا خانه صدای عرقٰ‌کرده‌ای باشد در گوشت
بگوید
برو
از من فرار کن
نمی‌دانم من چه شده‌ام
ولی این را می‌دانم که امروز
هر جایی از اینجا امنتر است.
خانم وارسان شایر، شاعر انگلیسی-سومالیایی، برای تمام پناهندگان جنگی دنیا
Advertisements

در کلیسای سن‌لورنزو دخمه‌ای است

در خود
به جست وجویی پیگیر
همت نهاده ام
در خود به کاوشم
در خود
… ستمگرانه
من چاه میکنم
من نقب میزنم
من حفر میکنم.
احمد شاملو — ققنوس در باران

۱. چهل و سه سال‌ پیش اتاق را پیدا کردند. یک سری پله تنگ و تاریک و پرپیچ و خم می‌رفتند پایین و می‌خوردند به یک اتاق مخفی. دو متر در نه متر، با هفتاد نقش نفس‌گیر روی دیوارها. هر چند هیچ‌ نقشی امضا نداشت، ولی طرحهای آقای میکل‌آنژ را نمی‌شد اشتباه گرفت. چهل و سه سال گذشت تا دیروز بالاخره اعلام کردند که کار، کار خود استاد است. سالها نشسته بود و روی دیوارهای اتاق یکی‌یکی طرح زده بود، بعد هم گذاشته بود برای ما آیندگان و رفته بود.

۲. آقای میکل‌آنژ از آن آدمهای رادیکال و شجاع و نترس تاریخ هنر است. در بیست و شش سالگی با زور و بلا و خواهش و التماس، کلیسای فلورانس را قانع کرده بود که این یک تکه عظیم سنگ مرمری را که سالهاست این بیرون مانده بدهید من برایتان بتراشم. از این آقای داوینچی و دیگران بگذرید، اینها این کاره نیستند. یک ماه هر روز نگاهش کرده بود و دو سال هر روز تراشیده بودش و مجسمه داود را خلق کرده بود تا نماد رنسانس شود. سقف کلیسای سیستین را که می‌خواستند نقاشی کنند، از قصه‌های انجیل نقاشیها داشت و فکر کرده بودند آقای میکل‌آنژ آن نقاشیهای پیشین را یک کمی بزک دوزک می‌کند. به جایش کلنگ آورده بود و همه را خراب کرده بود و تاریخ هنر را عوض کرده بود. آن روزی که گفته بود «بزرگترین خطر برای بیشتر ما بلندپروازی و نرسیدن نیست، بلکه تعیین هدفهای حقیر و رسیدن به آنهاست.» شوخی نداشت.
۳. بعد همین آقای بلندپروازِ جسورِ نترس می‌رفته می‌نشسته توی اتاق دو در نهش و تنهایی روی دیوارهای طولانی اتاق طراح می‌زده. مثل طرحهای انسانهای اولیه روی دیواره‌های غارها. آن طرحها که یک روزی فکر می‌کردیم کار یک سری سبیل‌کلفت است که می‌رفتند شکار و بعد اتفاقات شکار را روی دیوارهای می‌کشیدند و پنج سال پیش معلوم شد که اکثر طراحان و نقاشان زن بودند. یعنی سی‌هزار سال پیش یک زنی نشسته بوده توی غارِ شووه، و نقاشی می‌کرده که همه رفته‌اند شکار و من مانده‌ام اینجا با یک سری بچه وق‌وقو و یک سری آدم غرغرو‌. توی کله من اینهاست و دلم می‌خواهد اینجا باشم که می‌کشم، ولی به جایش گیر افتاده‌ام توی این غار. این یک ذره دیوار گوشه خلوتِ ما باشد.
۴. آقای برایان لیتل یک روزی در Me, Myself, and Us نوشت که آدمها پیچیده‌تر از این هستند که با یک کلمه «درونگرا» و «تطابق‌پذیر» و «روان‌پریش» و «وظیفه‌شناس» و «تجربه‌پذیر» تعریف شوند. هر آدمی، بسته به پروژه‌های شخصیش باید آن چیزی بشود که نیست. مثال می‌زند که من آدمی هستم درونگرا، ولی پروژه شخصیم استاد دانشگاه بودن است. باید با دانشجو تعامل کنم و در گردهماییها سخنرانی کنم و در امور اداری دانشکده شرکت کنم. همه این برونگراییها که تمام شد ولی، یک گوشه خلوتی می‌خواهم که بروم آنجا و از دنیا و مافیها ببرم و درونگرا باشم. برسم به آن «خود» واقعی. می‌گوید که هیچ‌جا اگر برای آن گوشه خلوت نباشد، من را بعد از سخنرانیهای بزرگ توی دستشویی گردهمایی پیدا می‌کنید. خلوتم رفته آنجا. دیروز که گفتند نقاشیهای این اتاق دو در نه مال آقای میکل‌آنژ بوده، فکر کردم این هم خلوت آقای میکل‌آنژ. پروژه شخصیش این بوده که جهان هنر را عوض کند. می‌رفته و با کلیسا بحث می‌کرده که «توی این سنگ مرمر یک فرشته می‌بینم. بگذارید بتراشم و آزادش کنم.»، با مدیچیها سر پولِ طراحی کلیسایشان چانه می‌زده، با کلیسا بحث می‌کرده که این سقف سیستین را باید خراب کرد و طرحی نو برانداخت، همزمان با دوستانش علیه مدیچیهای حاکم توطئه می‌کرده، بعد شب از یک سری پله تنگ و تاریک می‌رفته پایین و خلوت خودش را پیدا می‌کرده و از هیاهو جدا می‌شده. مثل آقای برایان لیتل بعد از یک سخنرانی بزرگ، مثل زن‌ غارنشین، مثل من، مثل شما. همه انسانهای تاریخ آن یک گوشه خلوت را می‌خواهند که آنجا خودشان باشند.

شمال غربی لُپ راست

۱. نشسته بود روی زمین و اشک توی چشمهایش بود و از طلاقش می‌گفت، که آقای همسر پسر خوبی بود، ولی هرچه کردند کنار نیامدند. نگران بود که پسر شش ساله‌شان خیلی اذیت شده. سعی کردم دلداری بدهم که پیش می‌آید و زندگی قابل پیش‌بینی نیست و هر دو هنوز جوانید و اینجا وسط این مزارعه ذرت فاصله‌ها کم است و بچه با وجود طلاق با پدر و مادرش بزرگ می‌شود و از این حرفها، اما به بیراهه می‌زدم. می‌گفت بزرگترین اشتباهشان زود بچه‌دار شدن بوده‌. فرزند شش ساله در یک ازدواج هفت ساله.

۲. نشسته‌ام توی واشنگتن و از فیس‌بوک عکسهای عروسی دوستم را نگاه می‌کنم. همسر سابق نجار بود، همسر جدید کتابدار است. همسر سابق قدبلند بود و لاغر، همسر جدید تپل است و کوتاه. یک عکس سیاه و سفید عروس و داماد را نگاه می‌کنم و تازه متوجه می‌شوم که عروس حامله است. از روز اشکها و آهها، همان روزی که زود بچه‌دار شدن بزرگترین اشتباه دنیا بود و قبل از بچه‌دار شدن باید از ازدواج چند سالی می‌گذشت، سه سال گذشته. لپ‌تاپ را می‌بندم و می‌روم توی فکر که آدمیزاد کلا به تئوریهای خودش هم در مورد زندگی پابند نیست.
۳. سر کارم. خیلی تازه‌ام. بگو سه ماه است که شروع کرده‌ام به کار. همکارم آمده که یک سری محاسباتِ آلودگی هوا و ذرات معلق کرده‌ام که نتیجه‌اش این شده که فلان شرکت باید نزدیک یک میلیون دلار برای رفع آلودگیش خرج کند. فقط نگرانم که چطور برای کارفرما این عدد را توضیح بدهم. یک میلیون دلار. یک هفته‌ای هر روز می‌آید و همین قصه را تکرار می‌کند. روز آخر محاسبات را می‌فرستد برای من که کنترل کیفیت کنم و خودش می‌رود قدم می‌زند و هوایی می‌خورد که وقتی کارفرما پشت تلفن داد زد «چی؟؟؟؟ یک میلیون دلار؟؟؟؟» خودش را نبازد. نگاه می‌کنم. یکجا تقسیم به دوهزار را یادش رفته. از فرط تازه‌کاری خودم را باور نمی‌کنم. دوباره نگاه می‌کنم. همکارم از در می‌آید تو. قبل از اینکه باز بگوید «یک میلیون دلار»، توضیح می‌دهم که آن آلودگی که حساب کرده بود دوهزار تُن نیست و یک تن است، می‌تواند بعد از یک هفته بیخوابی آسوده بخوابد و کارفرما هم لازم نیست کار خاصی بکند. از خوشحالی بالا و پایین می‌پرد. دو هفته بعدش یک سری دیگر محاسبات می‌فرستد برای کنترل کیفیت، باز تقسیم به دوهزار را یادش رفته. دو هفته بعدش سری سوم، باز به همچنین. آن روزها برایم عجیب بود، امروز بعد از ده سال فهمیده‌ام هر آدمی یک نقطه کوری دارد، اشتباههای محاسباتی هم همیشه از همان نقطه کورند. این یکی تقسیم به دوهزار را فراموش می‌کرد، یکی دیگر‌ ترتیب آلاینده‌ها را همیشه اشتباه می‌کند، آن سومی فرمولهای محاسباتیش همیشه یک‌چیزی کم دارند. آدمها اشتباهاتشان را همیشه تکرار‌ می‌کنند.
۴. همه اینها ساعت پنج و چهل و هفت دقیقه صبح آمد جلوی چشمم. دوشی گرفته‌ بودم و اصلاح می‌کردم که‌ بروم سر کار، یاد دوستی افتادم که همیشه اصلاح یک تکه از ریشش را‌‌ فراموش می‌کرد. درست آن قسمت شمال غربی لپ راست. صاف و تمیز و اصلاح‌کرده می‌آمد با یک خط نازک مشکی که آن بالا یک طرف لپ جا مانده بود. دلیلش هم همیشه این بود که آینه بخار داشت. یک بار‌ یادش نمی‌افتاد که این یک تکه لامذهب را من همیشه فراموش می‌کنم، این بار حواسم باشد. اینکه عاقل از یک سوراخ دو بار گزیده نمی‌شود راستش فقط ضرب‌المثل است، در عالم واقع اشتباهاتمان را همیشه تکرار می‌کنیم. کسی هم اگر به رویمان بیاورد، جوابمان اینست که آینه بخار داشت. آینه دنیای ما ولی راستش همیشه یک بخاری دارد و‌خواهد داشت. آدم همیشه یا وسط کار و درس و عشق و عاشقی و عیش و خوشی است و یا وسط زجر و حرمان‌. گاهی راحتتر است که هر بار دنبال آینه نگردد. صرفا یک دستی به صورتش بکشد و ببیند که آن تکه ریشی که دفعه قبلی جا مانده بود، آن قسمت شمال غربی لپ راست، این دفعه هم جا مانده یا نه.

نوبل

نشسته بود و سرش را گرفته بود توی دستهایش. به عبارت «تاجر‌ مرگ» فکر می‌کرد. همیشه در ثروت غرق بود و در شهرت و در موفقیت. نه همسری داشت و نه فرزندی که به ارث فکر کند، و نه وقت و حوصله‌ای که به‌ میراث. همیشه کار‌ بود و کار‌ و کار‌ و اختراع تازه‌تر و امور مالی کارخانه‌های مختلف اسلحه‌سازی‌. اما «تاجر مرگ»؟ این یکی جدید بود. شاید هم راست می‌گفتند. مگر نه که پدرش مین زیردریایی اختراع کرده بود و خودش با اختراع دینامیت ثروتمند شده بود؟ مگر نه که پدرش اسلحه‌های جنگ کریمه را تهیه می‌کرد و خودش کارخانه‌های تولید آهن و فولاد را به کارخانه‌های توپ و تانک‌ تبدیل کرده بود؟ کسی که تمام زندگی خودش و‌ پدرش به تولید تیر و تفنگ گذشته، چرا باید میراثش گل و بلبل باشد؟

به برادرش فکر کرد: «بدبخت لودویک». لودویک همیشه در باکو مشغول استخراج نفت بود و زیاد‌ کاری با‌ تجارت مرگ نداشت. بعد از سالها کار‌ سخت، حالا که مرده بود، روزنامه‌ها با برادر معروفترش اشتباهش گرفته بودند که «تاجر‌ مرگ، دکتر‌ آلفرد #نوبل، دیروز مرد. مردی که ثروتش را با پیدا کردن راههای سریعتر برای کشتن آدمهای بیشتر جمع کرده بود.» فکر کرد که نه میراث من، که میراث کل خانواده نوبل همین خواهد بود. همین تجارت مرگ. لودویک که رفت، ولی باید یک فکری کرد. این بار اشتباه شده، ولی چند سال دیگر که سر را‌ زمین بگذارم و بروم، همینها را باز برایم خواهند نوشت.

هفت سال با این فکرها گذشت. هفت سال بعد از‌ مرگ لودویک و آگهی ختم اشتباه، آلفرد در باشگاه سوئدیهای پاریس، نود و چهار درصد ثروتش را وقف کرد تا هر ساله جوایزی به پنج نفر در پنج رشته که «فارغ از ملیت به پیشرفت بشریت کمک شایانی کرده‌اند» اهدا شود‌. یک سال بعد، آقای نوبل‌ جان به جان‌آفرین تسلیم کرد و چند سال بعد از آن اولین جایزه نوبل اهدا شد. به نام مردی که هفت سال به خاطر یک آگهی ختم اشتباهی به‌ آنچه از خودش به جا می‌گذارد فکر کرده بود.

روز زن

این خستگی،
مال دیروز و امروز نیست
ارثی است
که از اعقابم رسیده است
عباس کیارستمی – گرگی در کمین

۱. استخر تفریحی شهر ما یک سرسره مرتفع عظیم‌الجثه‌ای دارد که سی و چهل ساله‌ها هم از آن وحشت دارند و‌ دختر من دو ساله که بود، عاشق این سرسره بود. می‌رفت به سمت پله‌ها، یک‌ میله‌ای بین پله و دیوار بود که کمکی از آن تاب می‌خورد، بعد از پله‌ها بالا می‌رفت و خارج از نوبت از سرسره پایین می‌آمد. مفهوم صف و‌ نوبت را همانجا یادش دادم. انقدر ذوق سقوط آزاد داشت که همه را می‌زد کنار و می‌آمد پایین. یک‌ روزی وسط آن چند‌ ماه عاشقیش با سرسره استخر، مرد روس گردن‌کلفتی را دیدیم که با سر تراشیده و بازوهای سراسر خالکوبی و شکم‌ بزرگ، با پسر پنج‌ شش ساله‌اش ایستاده بود آن کنار. مرد به پسرک التماس می‌کرد که از پله‌ها بالا برو و از سرسره پایین بیا و پسرک می‌ترسید و زار می‌زد. بعد دختر من برای بار پنجاهم که از سرسره پایین آمد و باز رفت سراغ پله‌ها، مرد به زبان انگلیسی و با لهجه روسی درآمد که «ببین این دختره نمی‌ترسه، بعد تو پسری ولی می‌‌ترسی و گریه می‌کنی.» آن موقع چیزی نگفتم، از شنیدن حرفی که زمان بچگی من اتفاقا خیلی هم معمول بود چنان جا خورده بودم که زبانم قفل شده بود. بعد توی راه خانه دخترک توی ماشین خوابید و من فکر کردم که اگر این اتفاق یک بار دیگر افتاد، به جای قفل شدن زبان، یک‌ مختصر توضیحی بدهم که پسر شما گریه‌ می‌کند چون‌ می‌ترسد. آن هم هزار دلیل ممکن است داشته باشد. یا زودتر نیاورده بودیدش اینجا که عادت کند، یا کلا ترس از ارتفاع دارد، یا اینکه از اینهمه اصرار سرکار‌ مغزش قفل کرده‌. دلیلش هر چه هست، شما بیجا می‌کنی که برای بالا بردن پسر خودت، به زور می‌خواهی دختر من را بیاوری پایین. آن هم نه که مثلا این از تو کوچکتر است و نمی‌ترسد، بلکه دختر است و قرار است بترسد و تو‌ پسری و قرار است نترسی.

۲. برای روز زن، اول می‌خواستم داستان خانم هریت تابمن‌ (https://t.me/farnoudian/7) را اینجا‌ بازنویس کنم. بعد فکر کردم از یک خانم ایرانی داستانی بنویسم. بعدش ولی، فکر کردم که روز زن، روز آدمهایی که در طول زندگی شاخ‌ غول شکسته‌اند نیست. روز همه است. روز آدمهای عادی. روز آدمهایی که صبح بیدار می‌شوند و فکر می‌کنند که یک روز دیگر را باید به شب برسانند و دوست دارند که برابر با هر انسان دیگری، نه به صرف جنسیتشان، بلکه به صرف انسانیتشان از محیط زندگیشان سهم برابر داشته باشند و قصه زندگیشان را نظریه تکامل و درصد چربی بدن و غلظت تستوسترونشان تعریف نکند و مجبور نباشند از بدو تولد یک جاده سربالایی را طی کنند که یک نفر دیگر برایشان تعریف کرده. روز زن روز نابغه‌ها و ساختارشکنان و بااراده‌ها نیست، روز آدمهای هر روزه است. روز دخترهایی که از سرسره استخر بالا می‌روند و گوشه‌چشمشان هم مدام به تخته شیرجه است. روز آدمهایی که شاید دلشان خواسته بمانند خانه و هر روز لوبیا پاک کنند و غذا درست کنند و از بچه‌ها مراقبت کنند، و یا دلشان خواسته بروند و سعی کنند تا دنیا را‌ زیر و‌ زبر کنند؛ و هر راهی را که انتخاب کردند، می‌خواهند واقعا انتخاب کنند ونمی‌خواهند که جنسیتشان برایشان از پیش تعیینش کند، که یک سبیلی آن بالا باد به غبغب بیندازد که «دلم نمی‌خواد‌ زنم کار‌ کنه.» نمی‌خواهند که زحمتهایشان برای کار خانه همه به حساب «وظیفه» باشد و برای کار بیرون به حساب «اختیار».

۳. روز زن مال شکستن کلیشه‌هاست. پیش‌زمینه آن روزی است که دخترها همه کامل و پسرها همه شجاع نیستند. روزی که ناامنیهای گوشه و کنار روح همه ما لزوما توی قالبها نمی‌روند. آن روز فقط هم مال زنها نیست. آن روز کسی سر پسرهای روسِ کنار سرسره استخر هم به صرف جنسیتشان هوار نمی‌زند.

ذهن زیبا

یک علی آقای ف هست یک جای دنیا که یک سفر لندن با تمام خرج و مخارجش از من طلبکار‌ است. این علی آقا کیست، راستش بی‌خبرم. ممکن است علی آقا فرهنگ باشد یا فرمنش. شاید هم فر ایزدی نداشته باشد و‌ فرسوده باشد یا فرتوت. ممکن است عرب باشد و علی فاروق باشد، یا پاکستانی باشد و علی فرنواز. در هر حال ولی سفر لندنش را طلبکار‌ است. قصه یک روز سرد زمستانی طرفهای ده و نیم صبح شروع شد. دو ساعتی بود مشغول کار بودم که ایمیل رسید. بازش کردم. خیلی رسمی و پرطمطراق نوشته بود «آقای دکتر فرنود، به این وسیله از سرکار دعوت می‌شود تا به هیئت اجرایی کنفرانس توکسیکولوژی زیست‌محیطی (فلان) بپیوندید. کنفرانس ما در فوریه ۲۰۱۸ در لندن برگزار خواهد شد. برای اطلاعات بیشتر، لینک زیر را مرور کنید.» پوزخند زدم و فکر کردم که کوتاه بیایید شاهزاده‌های نیجریه‌ای، و باز برگشتم به کار.
ایمیل دوم سه هفته بعد رسید. خانمی که ایمیل اول را فرستاده بود، با لحن خیلی رسمی باز پرسیده بود که آیا دوست دارم عضو هیئت اجرایی باشم یا نه. وبسایت کنفرانس فلان را نگاه کردم، واقعی بود. خانم ایمیل‌دهنده هم واقعا از مسئولین کنفرانس بود. توضیح داده بود که اگر قبول کنم و عضو هئیت اجرایی بشوم، خرج اقامتم در لندن برای چهار شب پرداخت خواهد شد. فکر کردم از سم‌شناسی فقط می‌دانم که بادام‌زمینی افلاتوکسین‌بی دارد و سرطان‌زاست. یک جواب رسمی دادم که توکسیکولوژی اصلا تخصص من نیست و بعد هم‌ پرسیدم حالا چرا من و اسمم از کجا آمده؟ به چرا جوابی نداد و صرفا از ایمیلم تشکر کرد. هیئت اجرایی کنفرانس فلان هم بدون حضور من تشکیل شد.
چند هفته گذشت. داستان کنفرانس یادم رفته بود. طرفهای سه بعد از ظهر بود و داشتم کار می‌کردم که ایمیل رسید: «آقای دکتر فرنود، برای سفر مونیخ، اتاق سرکار را در مهمانخانه بنیاد رزرو کردیم. لطفا کارت شناسایی همراه داشته باشید تا کلید را تحویل بگیرید.» فکر کردم شاهزاده نیجریه‌ای به مونیخ نقل مکان کرده. یک آقای دکتر‌ فلانی هم کپی شده بود توی ایمیل. از روی آدرس ایمیل، وبسایت رو چک کردم. یکی از معروفترین بنیادهای تحقیقاتی توکسیکولوژی دنیا بود. شعبه اصلی در مونیخ بود و اتفاقا از وجود مهمانخانه تر و تمیز و مجللشان هم برای محققین مهمان نوشته بود. اسم آقای دکتر فلانی را قبلا شنیده بودم. از معروفترین توکسیکولوژیستهای دنیاست. اول فکر کردم شاید برادرم دارد می‌رود جایی کنفرانس و ایمیلهایمان را اشتباه کرده‌اند. اس‌ام‌اس را سریع پاسخ داد که جایی دعوت نیست. ایمیل زدم و گفتم که من در مونیخ اتاق نخواسته بودم. بعد ایمیل دکتر فلانی رسید و آب‌ دهانم خشک شد: «علی، مگه دیروز تو اسکایپ نگفتی میام مونیخ سخنرانی؟» سالها فکر می‌کردم در فیلم «ذهن زیبا» اغراق شده، ولی کم‌کم داشت باورم می‌شد که من در زندگی واقعی یک توکسیکولوژیست هستم و این زندگی مهندسی مشاور صرفا توهمات من است. از جایم بلند شدم و چند قدمی راه رفتم. فکر کردم کجا ممکن است دکتر فلانی را دیده باشم. آخرش تصمیمم را گرفتم و ایمیل زدم که احتمالا اشتباه شده و من شما نمی‌شناسم. باز جواب رسید که همونطوری که دیروز در اسکایپ توضیح داده شد، اگه دلم بخواهد می‌توانم در «بازار آزاد» هتل یا خانه بگیرم ولی در مونیخ باید ماهها برای یک محل مناسب صبر کنم. این بار با ترس و لرز جواب دادم که آیا یک درصد احتمال هست که یک شباهت اسمی باعث شده باشد که اسم من که به هر دلیلی در آدرسهای ایمیل ایشان ذخیره شده با اسم کس دیگری اشتباه شده باشد؟ مدتی سکوت شد، و بعد جواب بعدی رسید: «خیلی خیلی معذرت می‌خوام. حق با توئه. اسمها اشتباه شده بودن‌. لطفا ایمیلها رو پاک کن.»
گذشت تا امروز‌. از سر کار‌ برمی‌گشتم خانه و فکر می‌کردم که اگر ایمیل رفته بود برای یک آدم ناتو، احتمالا الان مجانی مشعول گردش در باواریا بود و شاید بهانه‌ای هم پیدا کرده‌ بود که تا اکتبر بماند آنجا و دمی هم به خمره بزند. به فکرم پوزخندی زدم. بعد ناگهان خشکم زد. این علی آقای ف که با من تشابه اسمی داشت، هر که بود، همانی بود که می‌خواستند دعوتش کنند برای هیئت اجرایی کنفرانس فلان. اول گفتم به دکتر فلانی ایمیل بزنم، بعد دیدم فوریه امروز تمام شده. علی آقای فرهنگ یا فرنوش یا فرسوده یا فرتوت یا فاروق یا فرنواز، فرصت شغلی و سفر مجانی لندن را از دست داد. گیرم‌ خبرش هم کنم تنها کاری که می‌تواند بکند این است که توی رزومه کاریش بنویسد «اگر دکتر فلانی ما را با این علی فرنود اشتباه نگرفته بود، دعوت‌شده به هیئت اجرایی کنفرانس فلان می‌بودم.» فکر کردم ولش کن. نداند بهتر‌ است. لااقل دلش نمی‌سوزد. کلیسای وست‌مینستر و رودخانه تیمز حالا حالاها سر جایشان هستند.

ولنتاین

۱. ایران یک روز سرد زمستان، دقیقا یک بیست و پنج بهمن سال هزار و سیصد و هشتاد و یک شمسی، حدود ساعت سه ربع کم بعد از ظهر عاشق شد. یادم هست که نشسته بودم توی شرکت که تلفن زنگ زد و دوستم پرسید که «برای ولنتاین چی کار می‌کنی؟» اول سعی کردم تظاهر کنم می‌دانم که ولنتاین چیست، بعد خواستم بپرسم، ولی آخرش به جز یک «ها؟» چیزی از دهانم درنیامد. انگار کن که کل ایران یک چیز جدیدی را در یک روز یاد گرفته بودند و من نه، بعد هم آموزش ولنتاین دریافت شد و به درجه سلوک رسیدم و من هم در این دانش سهیم شدم.

۲‌. آدمِ روزها نبودم هیچ‌وقت. ولنتاین که هیچ، روز پدر و مادر و معلم و این اخیرا دختر را هم هیچ‌وقت درک نکردم. مناسبتها معنی دارند، چهارشنبه سوری و عید و سیزده‌بدر و هزار چیز دیگر. روزهای بزرگداشت مادر و پدر و عزیزان ولی نه. بگو مثلا مادرها که زمان حاملگی رسما کلسیم استخوانهای خودشان را می‌دهند که استخوان بچه‌هایشان ساخته شوند. تربیت و ادب و تحصیل و کار و زندگی بماند، هر تار و‌ پود و سلول و بافتِ وجودمان مدیونشان است. اگر واقعا صبر کرده‌ایم که در سال یک روز بیاید که در آن یک روز یک مقدار بیشتر اظهار اخلاص و ارادت کنیم و بگوئیم که می‌دانیم هر ذره وجودمان از کجا آمده، راستش یک‌جای کار خیلی می‌لنگد. روز عاشقِ کسی بودن که عاشقش هستیم را هم به دلایل مشابه نمی‌فهمم. ایرادی ولی ندارد. پایه‌های جهان به فهم من استوار نیست. بعد هم‌ آن رنگرز تولید کننده رنگ قرمز و بافنده و فروشنده لباس قرمز باید نان بخورند و باید یک چند شبی باشد که رستورانها بدانند که غذایشان حتما فروش می‌رود و گل‌فروشها بدانند که کمی بیشتر سود می‌کنند و باید یک شبی باشد که دست‌فروش پیر پمپ‌بنزین در خانه ما دسته‌گلهایش را به راننده‌ها می‌فروشد و با لبخند می‌رود خانه. یک سری عاشق هم شاید همه قدرت روانیشان را جمع کنند و کلمات زیبا پیدا کنند و دل معشوق را شاد کنند و شادی دل هرگز چیز بدی نیست. سالها بعد چه یارِ امروز باشد چه نه، شاید قصه ولنتاین ۹۶ یک لبخندی بنشاند.
۳. ولنتاین دوم آمریکا بودم. درست سه هفته بود. بار اولی که توی این مملکت رفتم سلمانی. برف هم آمده بود که توی تکزاس واقعه بزرگی است. آقا ویلیِ پیرایشگر با آن کلاه کابوی و چکمه‌های پاشنه‌دارش تنها کسی بود که آن روز از ولنتاین حرف نزد و از برف حرف زد. من هم که هنوز به لهجه تکزاسی که یک چیزی شبیه سیم تلفنِ تلفنهای سیمی قدیمی موقع گره خوردنشان‌ است عادت نکرده بودم، هر بار لغت برف می‌شنیدم یک جمله در جواب می‌گفتم. بالاخره زجر کوتاه کردن مو در حال نفهمیدن حرف آقای پیرایشگر تمام شد و برگشتم خانه. لباس قرمزها فراوان بودند. همه تکزاسیها که آقا ویلی نیستند. بیشترشان به جای آن مدالیونِ روی سینه دل دارند.
۴. سال سوم باور عکسهای رسیده از ایران سخت بود. تلگرام و اینستایی نبود و ایمیل بود که فوروارد می‌شد. مغازه‌ها در حال تبلیغ ولنتاین و فروش شکلات و عطر و مردمی که همه توی وبلاگستان از ولنتاین حرف می‌زدند. سخت بود که یک رابطه‌ای برقرار کنی با آن ایرانی که دو سال قبلش تازه عاشق شده بود.
۵. سال چهارم ولنتاین نبود و سپندارمذگان بود. از یک جا کشف شده بود که یک روزی در ایران سپندارمذ داشتیم و حالا آنچه خود داریم ز بیگانه تمنا می‌کنیم. همه‌جای وبلاگستان دیده می‌شد که جوانان امروز ما بی‌خبرند که ما خودمان سه‌هزار سال پیش سپندارمذگان داشتیم. چرا ده روز صبر نکنیم و همان پنج اسفند جشن اسفندگان بگیریم؟ جوانان آن روز ولی زیاد نگران این داستان نبودند. کلا سرزمینی به قدمت سرزمین ما برای همه‌چیز یک مذگانی دارد، اما خوب پهلوان زنده را عشق است. این شد که راستش از سال پنجم قضیه دیگر عادی شد. نه خیلی صدای تعجبی از روبانهای قرمز مغازه‌ها آمد، نه سپندارمذگان به شدت سال قبلش شنیده شد، نه دیگر ولنتاین برای‌ کسی چیز عجیبی بود.
۶. حدود ساعت سه ربع کمِ امروز به وقت تهران پانزده سال شد که ایران عاشق شده. آنها که روز عاشقیِ ایران کوچولو بودند امسال برای خودشان ولنتاین داشتند و باورشان نمی‌شد که روزی بود یک جوان بیست و‌ پنج ساله در جواب «برای ولنتاین چی کار می‌کنی» می‌گفت «ها؟» جوان بیست و پنج ساله آن روز، امروز ساعت سه ربع کم به وقت تهران رفته بود بنزین بزند که یاد تاریخچه ولنتاین در ایران افتاد و رفت توی فکر. بعد ناگهان باران شروع شد و قطره‌های باران که روی صورتش نشست، یاد آهنگ ولنتاین آقای پل مک‌کارتنی افتاد که «اگر باران گرفت چطور؟ برای ما مهم نیست. به من گفت که یک روزی همین روزها آفتاب باز خواهد درخشید» و لبخندی به لبش نشست. هنوز هم آدم روزها نیست، ولی به وجود ولنتاین توی سالهایش عادت کرده.

فراسوی نیک و بد

And if thou gaze long into an abyss, the abyss will also gaze into thee.Friedrich Nietzsche; Beyond Good and Evil

۱. یک روزهایی توی زندگی می‌خوریم به چراها. به اینکه چرا این رابطه تمام شد؟ چرا فلان کار را نگرفتم؟ چرا فلان خانه را نخریدم؟ چرا زودتر به فکر درس خواندن نیفتادم؟ چرا در زندگی ورزش را جدی نگرفتم؟ و هزار چرای دیگر. آدمیزاد است، هر چه که می‌شود باید توی مغزش حلاجی کند و دلیلی پیدا کند. به خاطر چراها دلیل شکست را پیدا می‌کنیم و تصحیحش می‌کنیم و رشد می‌کنیم. چراها وادارمان می‌کنند که گذشته را مرور کنیم. کجا بوده‌ایم و کجا رفته‌ایم و کجا کج رفته‌ایم. هر جا که مسیر را‌ تصحیح کرده‌ایم از‌ همان چرا گفتن آمده، هر چند که آن لحظه حس زهر هلاهل داشته و تلخی مزه‌اش هرگز از یادمان نرفته.
۲. چراها موقع بحرانها اثرگذارترند. به قول یکی از سیاستمدارهای این مملکت هیچ بحرانی را نباید هدر داد. به هیچ دردی نخورد به درد تغییر می‌خورد. چراها نشسته‌اند آن لب پرتگاهِ چاهِ بیچارگی. همان چاه بی‌انتهای بیچارگی که به قول آقای نیچه زیاد که تویش نگاه کنی، ممکن است چشمش را باز کند و‌ نگاهت کند. آقای موراکامی یک روزی نوشت که مدام می‌روم دوی ماراتون و مسابقات سه‌گانه. مدام تلاشم بر اینست که استقامت ذهن و جسم را بیشتر کنم. شغل نویسنده درونکاوی است و درونکاوی هم چیزی است مثل ماهیِ فوگو. شیرینترین قسمتش چسبیده است به سمی‌ترین قسمتش. حواست نباشد و زورت نرسد کنده و برده. زیاد دیده‌ام که نویسنده‌ها دیوانه شده‌اند. شاید تمرین استقامت کمکم کند که مدام تا آن لبه بروم و برگردم.
۳. آدمها گاهی به دنبال چراهایشان گیر می‌کنند توی یک‌ چرخه معیوب و گاهی می‌افتند توی پرتگاه. کجا اشتباه رفتم گاهی چنان سوال پرپیچ و خمی است که با هزار روانکاوی هم جواب ندارد. می‌شود تا بچگی هزار بار در جستجوی جوابش رفت و آمد. می‌شود رفتار پدر و مادر و جد و اجداد را نقد کرد. اسمش را که «ریشه‌یابی» گذاشتند، یادشان رفت به ما بگویند که ریشه هزار و یک انشعاب دارد که هر کدام می‌روند یک طرف و گاهی رفتن‌ دنبالشان فایده ندارد. یادشان رفت بگویند که می‌شود انقدر به هر شاخه ریشه فکر کرد که رشد درخت‌ از یادمان برود.
۴. یک زمانی باید فهمید که از ریشه‌یابی گذشته‌ایم و در گذشته گیر کرده‌ایم و هر چرایی، مثل یک قدم اضافه در شن روان است. یک زمانی باید از چراها گذشت و‌ به چطورها رسید. یک زمانی باید فهمید که حالا این اتفاق افتاده و به چرایش فکر کردم و حالا همین است که هست. یا اصلا قادر به مهار شرایط نیستم، یا انقدر وقت و هزینه می‌برد که به کار من نیست، یا اینکه اصلا یک‌ اتفاقی بوده که افتاده و گذشته‌ای بوده که رفته. حالا چطور زندگی کنم؟ از کدام مسیر بروم؟ این روزهای خودشناسی چطور راه آینده‌ام را هموار می‌کنند؟ چطورها به اندازه چراها عمیق نیستند، ولی راه آینده از آن چطورِ اول شروع می‌شود. از آن لحظه‌ای که می‌گوییم چرا بس است. حالا چه کنم؟ چرای بی‌ چطور مجنون می‌کند و‌ چطورِ بی چرا به ترکستان می‌رود. زندگی ما، یک جایی می‌چرخد در تعادل چراها و چطورها.

تنبل ذهنی

دوستی دارم از بزرگان هنرهای رزمی. یعنی خیلی بزرگ. در حدی که سرسلسله‌جنبان یکی از شاخه‌های اصلی هنر جوجیتسو این دوست ما را به عنوان یکی از سه احتمال جانشینی خودش معرفی کرد و فوت‌ که کرد، آمدند پیش دوست ما و با خواهش و التماس بعد از دویست سال یک غیر‌ژاپنی را برای راهبری آن هنر رزمی انتخاب کردند. یک چیزی شد مثل آقای پای مِی در «کیل بیل» آقای کوئنتین تارانتینو، فقط ابروهایش انقدر زمخت نیست. حالا کار تمام‌وقتش گرداندن مدرسه هنرهای رزمی خودش است که شده قطب اصلی آن سبک، و سفر‌ به دور دنیا و سر زدن به مدارس مختلف و مطمئن شدن از کیفیت آموزش. به جز آن مدام نشسته و از سیاست می‌خواند و می‌خواند و می‌خواند. بعد خوانده‌ها را تحلیل می‌کند و در سفرهای دور دنیایش با آدمها بحث و فحص می‌کند. باشگاهش هم همیشه پر است از آدمهایی که از همه دنیا می‌آیند برای آموزش و همانجا با معماری ژاپنی مهمانخانه‌ای ساخته که شاگردان مجبور نباشند هتل بگیرند و شبها بعد از کلاس می‌نشیند و از تک‌تکشان از فرهنگ و سیاست و دولت و مملکتشان می‌پرسد.
رفیق ما یک گوشه این کشور و ما گوشه دیگرش، ولی به لطف شبکه‌های اجتماعی که فاصله‌ها را کم کرده و حواسها را پرت، از حال هم بی‌خبر نیستیم. چند شب پیش توی فیس‌بوک با یک آقایی بحثش شد که مدام تیتر خبرهای رسانه‌های دست راستی امریکا‌ را علم می‌کرد و با ذوق و شوق عجیبی سعی داشت نظر سیاسی خودش را به کرسی بنشاند‌. صاحب استتوس لاین هم مدام می‌گفت که فلانی رفاقت ما به جای خود، ولی این حرفها را که می‌زنی باید مدرک بیاوری و طرف هم می‌گفت مدرک؟ اینها را همه می‌دانند و باز ادامه می‌داد و بدتر می‌کرد. چند نفر دیگر هم قاطی شده بودند و خلاصه دعوای فیس‌بوکی عجیبی در گرفته بود که ناگهان رفیق ما از راه رسید. شروع کرد که برادر، یک لیست بلندبالایی اینجا داری. یکی را انتخاب کنیم و برویم جلو. تو از سر تا پا در اشتباهی. این دلیل و این مدرک. طرف آمد جوابی بدهد و خورد به دیوار‌ و آمد جواب دیگری بدهد و باز خورد به دیوار و جواب بعدی هم به همچنین. هر چه گفت، دوست ما درآمد که این گزارش کنگره و این مقاله فلانجا و آن اخبار فلان روز، هر چه می‌گویی غلط است. تا آخر بحث چهارده مقاله برای طرف پست کرد و به لاهوت و ناسوت استدلالاتش ایراد گرفت. طرف دید که هر جا می‌رود می‌خورد به جسم سخت، درآمد که «خوب نظر من این و نظر تو آن». رفیق ما این را که شنید، مثل آتشفشان غرید که «اتفاقا با این یکی بیشتر از همه مشکل دارم. دعوا اینجا سر نظر نیست و سر حقیقت است. بی‌دلیل این و آن را متهم می‌کردی و داد و بیداد می‌کردی و فریاد من‌ آنم که رستم بود پهلوان سر داده بودی. حالا که باد بروتت خوابیده رسیدی به اینجا که‌ «نظر» من این‌ بود. مشکل این روزهای ما نظر نیست، «تنبلی ذهنی» است و مخالفت با خواندنِ هر‌ چیزی که ممکن است خلاف نظر اولیه ما باشد و‌ افتادن در یک چرخه و گرداب‌ معیوبی که هم خودمان را گرفتار‌ می‌کند هم دیگران. دفعه دیگر خواستی به کسی انگ بزنی، لااقل گزارشهای مربوط به داستان را بخوان.»
یک‌ بخش بزرگیش البته برمی‌گردد به احترام فوق‌العاده‌ای که برای دوستم دارم، ولی آن کلمه «تنبلی ذهنی» و دنبال نظر موافق گشتن چند شب است که توی سرم می‌چرخد. آقای تونی رابینز یک بار گفته بود «زندگی آن بیرون کنج ایمنِ آدمیزاد تازه شروع می‌شود.» بعد ما می‌گردیم توی اینترنت و آنها که نظر موافق دارند پیدا می‌کنیم و نوشته‌هایشان را‌ می‌خوانیم و ورودیمان می‌شوند همین شبکه اجتماعی و همینجا هم تحلیل می‌کنیم و خروجیمان هم می‌شود همین شبکه اجتماعی و چرخه تا ابد ادامه دارد. مدام بخوانیم و طلب مرجع کنیم و از خواندن نظرهای مخالف و به چالش کشیده شدن افکار خودمان نترسیم. عمر برای «تنبل ذهنی» شدن خیلی کوتاه است.

نقاط قوت

۱.- «آمده‌ام اینجا چون فکر صحبت در برابر جمع انقدر عصبیم می‌کرد که به حالت تهوع می‌افتادم.»

– «آمده‌ام اینجا چون احساس کردم مردم صحبت کردن من را دوست دارند و حالا آمده‌ام برای تقویتش و شرکت در مسابقه‌ها و سخنرانیهای بزرگ.»

– «آمده‌ام اینجا چون احساس می‌کردم هرگز حرفی برای گفتن ندارم و خواستم حرفهای بقیه را بشنوم و ببینم چطور حرف می‌زنند.»

– » همیشه حرف برای زدن دارم. همه حرفهایم را در صدها صفحه کتاب نوشته‌ام و آمده‌ام اینجا که حالا بقیه حرفهایم را بشنوند.»

اینها را بچه‌های گروه سخنرانی گفتند. همین سه‌شنبه دو هفته پیش. همه یکجا جمع شده بودیم ولی یکی آمده بود «استعداد»ی را بیشتر تقویت کند و دیگری آمده بود «ضعف»ی را بپوشاند. و من‌ نشسته بودم و اینها همه را می‌شنیدم و فکر می‌کردم که هدف همه آموزشهای دنیا این دوتاست، یا به آدمها یاد می‌دهند نقطه قوتشان را تقویت کنند، یا ضعفشان را به یک جایی برسانند که از درون وجودشان را چنگ نزند و بتوانند با ضعفشان زندگی کنند.

۲. آنچه چرخ دنیا را می‌چرخاند، قوتهای ما آدمهاست. اسمش را بگذاریم «استعداد» یا هرچه دوست داشتید. آن استعداد را باید اهرمی کنیم برای حرکت و در حین حرکت نقاط ضعف را بشناسیم و یکی‌یکی مهار کنیم. بگو رفیق ما که از فکر سخنرانی به تهوع می‌افتاد، مهندسی است باسابقه و فارغ‌التحصیل دانشگاه معروف برکلی. همه این سالها از آموزش و مهارتهایش استفاده کرده و زندگی کرده، و حالا رسیده به اینجا که برای پیشرفت بیشتر، مهارتِ صحبت در جمع لازم است و آمده که درستش کند. یک سال طول کشید تا خودش را در یک سخنرانی دو دقیقه‌ای جلوی جمع معرفی کند و یک سال دیگر طول کشید تا قبول کند جلسه را بگرداند ولی هر چه هست از دو سال پیشش بهتر است. اگر شغل رفیق ما سخنرانی کردن بود، احتمالا تا به حال از گرسنگی مرده بود. شغلش ولی نقطه قوتش است و مهارتهای فنیش، و دارد یاد می‌گیرد که ضعفش را برساند به آنجا که قابل زندگی است.

۳. مشکل آن موقعی است که ضعف آدمها چنان کورشان می‌کند که قوت را فراموش می‌کنند و فکر می‌کنند که در این دنیا کس دیگری نیست که ضعفی داشته باشد و فقط و فقط منم. بعد هم می‌افتند به مقایسه. فلانی خوب صحبت می‌کند، آن یکی خوب می‌نویسد، سومی ورزشکار خوبی است و چهارمی آشپز خوبی و من همه این ضعفها را دارم. فکرها توی سر می‌چرخند و کم‌کم فلج‌کننده می‌شوند. بهترین بازار دنیا هم که استفاده از این ناامنیها و ضعفها و عقده‌های آدمهاست. ضعف طرف که یادش بیفتد، هم سر کیسه را شل می‌کند و هم کالای کمیابِ این روزها، یعنی همان توجهش را می‌دهد دست شما. یک سری وبسایت و کانال و وبلاگ درست می‌شوند که مستقیم ناامنیهای ذات آدمها را هدف می‌گیرند و راهکارهایی می‌دهند از قبیل همان «مثبت باش» و «قانون جذب» و از این حرفها، و یک سری آدم هم پیدا می‌شوند که اول و آخر تمام نوشته‌ها و گفته‌هایشان دو کلمه حرف حساب هم نیست و آن دو تا متخصصی هم که حرفه‌شان اینست، صدایشان آن وسط هیاهو گم می‌شود.

۴. استعدادها و مهارتها و ضعفها یک ملغمه‌ای هستند که روزگار با هم پیچیده توی کیسه‌ای و داده دست ما. باید دست کرد توی این کیسه و یکی‌یکیشان را شناخت. باید فهمید که در کار و ورزش و آموزش و برخورد با دیگران و در پدر و مادر بودن و در فرزند بودن و کلا هر تعاملی که با دنیای بیرون داریم، ضعفها کجا هستند و قوتها کجا. ضعفها و ناامنیها و عقده‌ها واقعی هستند و باید چاره شوند (و گاهی درمان)، ولی به لطف استعدادها و قوتهاست که حرکت می‌کنیم. یک آرزویی دارم که یک روزی به ازای هر پیغامِ «من نمی‌دونم از دنیا چی می‌خوام. یه آدم بدبخت مطلقه سی ساله هستم. حالا به نظر شما چه کنم؟» یک پیغام هم برسد که «من آدمی هستم مردم‌دار و خوش‌صحبت که بعد از چند ماه مطالعه خودم به این نتیجه رسیدم که در فلان دو موضوع استعداد دارم و با تمرین و مداومت به‌ یک جا خواهم رسید. حالا به نظر شما چه کنم؟» منتظرم که شاید یک روزی آرزو نباشد.